جنگجویان کهکشان¹

پارت ۱ نبرد کهکشان

از زبان؟؟؟:

داشتم کانال تلویزیون رو عوض میکردم که یهو رفت رو کانال اخبار:هم اکنون به خبری که به دستم رسید توجه کنید ،سیس ها به سیاره کان حمله کردند و جنگ کهکشانی شروع شد،احتمالا هدف بعدی آنها سیاره زمین خواهد بود و بعد گیتی... متقاضیان اعزام به جنگ هر چه زودتر به مقر های مقاومت اطلاع دهند

جااااااااانننن....جنگگگگگگگگ

یه دست رو شونم احساس کردم..سرم رو برگردونم سونیک بود...

سونیک:خبر رو شنیدی ملورین؟

من:آره...نکنه میخوای بری؟

سونیک:دقیقا می‌خوام برم

همون لحظه تلویزیون داشت نبرد کان رو با سیس ها نشون داد...

چه قدر پر هیجان بود...

من:منم باهات میام

سونیک: چی؟نه نمیشه

من:پس تو هم نمیری.

سونیک:نمیشه...

من:یا گزینه ۱ یا گزینه ۲

سونیک:هیچکدام

من:سونیک!

سونیک:ایشششششش باشه

از زبان؟؟؟:

از مطب پزشک برگشتم و در زدم...کسی باز نکرد...ولی صدای تلویزیون رو می‌شنیدم

باز در زدم

؟؟؟:چتونه؟

من: اینفینیت!

بالاخره آق داداش ما زحمت داد که در رو باز کنه

اینفینیت:هوم؟

من:کوفت و هوم...دو ساعته دارم در میزنم...

بعدش رفتم تو...

تلویزیون داشت یه نبرد رو نشون میداد

من:فیلم جدیده؟

اینفینیت:لاکی شوخیت گرفته؟الان کان داره با سیس ها میجنگه...

من:آها بعد تو هم حتما میخوای بری؟

اینفینیت:آره

من:تنها نمیری منم میام...

اینفینیت: مطمئنی؟

من:از قیافه ام شوخی میباره؟

اینفینیت:نچ

از زبان ؟؟؟:

من:شدووووووو! واقعا جنگ شده؟

شدو:مگه نمی‌بینی؟

من:تو که فرمانده ای هم می‌خوای بری دیگه نه؟

شدو:آره چطور؟

من:خودت خوب می‌دونی منم جز مقاومتم...پس منم میام...

شدو:نولا!خطرناکه

من(در آوردن ماهیتابه):چیزی گفتید؟

شدو:یاخدا باشه بیا...

من:مرسییییی داداشیییییی

شدو:حالا خودت رو لوس نکن

من:چشم...کی میریم؟

شدو:شب ساعت ۱

من:وااااااا الان ساعت ۹ که....نمیشه زودتر بریم؟

شدو:چرا میشه...اگه تا فضا عین قورباغه بپریم...

من:😑

(شب ساعت ۱۲:۳۰)

از زبان؟؟؟:

موقع اعزام بود...

خیلی ها اومده بودن...

لیست رو برداشتم:

من:لاکی و اینفینیت د هچهاگ

نولا د هچهاگ

مایلز تیلز پراور

ناکلز اکیدنا

روژ خفاش

سیلور فینتر(در ذهن:ای خداااااا داداشششش...تیانا دهنم رو سرویس می‌کنه)

تیکال اکیدنا

امی رز

بلیز د کت

مگی د کت

برید سوار سفینه f13m3 بشید...فرمانده شدو راهنماییتون میکنن

30 دقیقه بعد:موقع پرواز

از زبان مگی:

تو سفینه با همه آشنا شدیم...نولا،امی،بلیز،روژ،لاکی،اینفینیت،شیدا،

تیکال ، سیلور، شدو ، تیلز...

صدای تیلز از بلندگو میومد:همه بشینید سر جاهاتون،تا ۱۰ثانیه دیگه پرواز میکنیم...

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

پرواز شروع شد...

یه خورده استرس و کلی هیجان داشتیم

نولا:وای چه خوش میگذره...

فرمانده شدو:نولا می‌خوایم بریم جنگ...خونه خاله که نیست

نولا:می‌دونم فرمانده تیغ تیغی...

کم کم از مدار زمین خارج شدیم...wow چه قدر همه جا خفنه

(دو روز بعد)

از زبان شیدا:

بعد از نبرد با چندتا از سیس ها سفینه آسیب دیده بود...کلا هشت تا موتور داشت و دو تاش خراب بود و نمی‌تونستیم با فوق سرعت بریم

سیلور:فرمانده فرمانده....

من:کوفت و زهرمار و فرمانده،مگه نگفتم فقط بگو شیدا؟

سیلور:شیدا سه نفر دارن اون بیرون مبارزه میکنن....مثل اینکه از گیتی هستن...یکیشون هم مثل اینکه فرمانده لیوای هست(از راه نرسیده کی فرمانده شد😑)

من:...برو کنار....

بدو بدو رفتم در سفینه رو باز کردم:شما از گیتی هستید؟

یکیشون که آبی بود:الان موقع این حرفا نیست...کمک...

از زبان لیوای:

این سیسه چقدر سگ جونه!

سونیک و ملورین دارن از جلو حمله میکنن من از پشت....

یه سفینه اومد نزدیکمون:شما از گیتی هستید؟

سونیک:الان موقع این حرفا نیست...

...

یهو میله که ملورین روش وایساده بود شکست....

سونیک:ملورینننننننننننن....نهههههههههه...

یه خارپشت سفید رنگ که زره سفید پوشیده بود پرید و با قدرتش ملورین رو گرفت و برد تو سفینه...یه خارپشت سیاه رنگ هم اومد پیشمون...یه لحظه...شدو؟

شدو:دو ساعته داری چه غلطی میکنی؟

اون سیس رو نشونه رفتم:با این....

شدو یه آر پی جی (وسط فضا 😐)در آورد و سمت سیس شلیک کرد...

فقط دست طرف قطع شد....

سونیک رفت تو حالت اسپین دش و سیس خورد زمین...

من:نوبت منه

یه گلوله خالی کردم تو مغزش و تمام

رفتیم تو سفینه

دیدم همون که سؤال پرسیده بود شیداست،یعنی واقعا به خشکی شانس! با هر چی پوکر فیسه هم سفر شدیم 😑

ملورین:حالتون خوبه؟

سونیک:از خودت باید بپرسم...

ملورین:من اوکیم

از زبان شیدا:

از سالن اصلی رفتم بیرون،حالم خوب نبود،سرفم گرفت،همیشه وقتی سردم میشه این بلا سرم میاد(شیدا سرماییه)،قلبم هم دردش شروع شد

؟؟؟:حالت خوبه؟

دیدم شدوعه

من:ن...نه...

شدو:لاکی؟فوری بیا...شیدا حالش خوب نیست

سرفه هام بیشتر شد چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم

از زبان نولا:

شیدا که حالش بد شد لاکی بردش تو اتاقش و معاینه اش کرد...

لاکی:ناراحتی قلبی داره؟

سیلور:آره،ارثیه...

لاکی:چیزی نیست فقط بیهوشه...زود خوب میشه...یه سرم بهش وصل کرد و رفتیم بیرون...

ملورین:شما چند وقته حرکت کردید؟

مگی:دو روزه

من:شما چی؟

ملورین:ما هم همینطور...ما از گرین هیل اومدیم..

من:ما هم از موبیوس

مگی:من هم از مینیا پلیس

[ چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 8:57 ] [ 𝚃𝙰𝙼𝙰𝚁𝙰 ] [ ]
آخرین مطالب