𝔇𝔢𝔪𝔬𝔫𝔦𝔠 ℌ𝔞𝔩𝔣 𝔏𝔦𝔳𝔢𝔰⁴

از زبان شیکو:

یه صداهایی میومد.

شبیه صدای ملورین و شیدا و رزیتا بود...

حتما خودشونن دیگه،صدای فس فس شیطان ها میومد.رفتم جلوتر دیدم که حواسشون نیست و چند تا شیطان پشت سرشون😐

غر غر هاشون هم که حد نداشت...

یهو خیز برداشتن و رفتن سمت اون سه تا که....


از زبان مگی:

سیلور و الکس و مکس و ناکلز و تیلز اومدن پایین.

من:عجب اومدید😑منت سرمون گذاشتید...لطف بزرگی کردید😑😐

مکس:باشه دیگه..بقیه کجان؟

من:خونه عمو شجاع...نمی‌دونم

احساس کردم یه چیزی نزدیکمونه ولی توجه نکردم...

یهو....


از زبان ؟؟؟:

خوب دارن کارشون رو انجام میدن..واقعا آفرین به *****(خیلی بدجنسم که نمیگم...حقتونه)ولی خیلی طول نمی‌کشه..

وقتی شکست خورد نوبت منه برم تو کار


از زبان گلوریا:

من:ملودی؟بهتری؟

سرش رو آورد بالا،چشماش یه خورده قرمز شده بود

من:دقیقا چی شد؟

ملودی:نمی..دونم،یه چیزایی دیدم..انگار خاطرات یکی بود،ولی خاطرات من نبود...

من:چی فهمیدی؟

ملودی:می‌گفت من نمی‌خوام دمونیزه بشم،چرا خونواده ام رو کشتین..وام کنید و اینا

من:دمونیزه؟عجیبه...


از زبان مکس:

یه هاله عجیب ظاهر شد..

مگی:این چیزی نیست..من شکستش میدم

من:وایسا وایسا...

*پنج دقیقه بعد*

از زبان مگی:

تونستم پنج دقیقه مقابله کنم...

رفتم رو زمین که از اونور حمله کنم که...

من:آخخخخخ...

هنوز زخم هام کامل خوب نشده بود،ولی مهم نیست..جون بقیه مهمه..

یه جوری رفتم رو اون نمی‌دونم چی چی که حمله کیف کردن.

من:به جا حال کردن بیاید کمک..

الکس:دلمون میخواد ولی،نمیتونیم حرکت کنیم...جاذبه زیاد شده و نمیزازه حرکت کنیم.

به حق چیزای ندیده😐

*10 دقیقه بعد*

یه یکی از ریشه های انرژی تاریکش رو زد رو کمرم‌..دقیقا همونجا...

چشمام تار شد.

آخرین چیزی که دیدم این بود که...

از زبان شیکو:

خواستم برم سمت شیاطین که احساس کردم توان حرکت کردن ازم گرفته شده...

خیلی زور زدم ولی نشد حرکت کنم...

من:حواستون باشههههه...

از زبان شیدا:

؟؟؟:حواستون باشههههه...

من:این صدای شیکو بود؟

رزیتا:نمد

ملورین:حتما خودشه..صبر کن...مراقب چی باشیم؟

یه خورده دور و اطرافم رو دید زدم...که یهو چند تا سایه اومد سمتمون.

.انگار میخواستن بکشنمون..خواستم حرکت کنم که



ببین...اگر پارت ندی من پارت های بعد رو رمز دار می‌نویسم و نمیگم رمز چیه...گفته باشم،من خودم امتحان دارم ولی یه وقتی میزارم بیام پارت بنویسم.


تا یکی دو هفته نمیام بلاگفا...

خداحافظ

[ جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ ] [ 21:33 ] [ 𝚃𝙰𝙼𝙰𝚁𝙰 ] [ ]
آخرین مطالب