قاتل سرخابی ²

قاتل سرخابی

قسمت دوم: عملیات نیمه موفق

●~~~○~~~~●~~~~○~~~~~●

ساعت 12:30/از زبان سونیک

اههههه الان نیم ساعته دم در مقاومتیم.پس چرا این ناکلز نمی یاد؟#_#

ناکلز:سلام من اومدم

بلاخره این آقا تشریف آورد-_-

من:کجا بودی تا الان؟

ناکلز:جزیره فرشته

من:اونوقت چرا؟

ناکلز:داشتم برسی میکرم کسی نباشه زمرد خوشگلمو بدزده

من:خو حالا کی می خواد اونو بدزده=_=

ناکلز:اگمن!

من:اگه بدزده پسش میگیریم

ناکلز:اگه به متال بده چی؟

من:می زنم لت و پارش میکنم

شدو:بس کنید دیگهه!

من:عاوو می بخشید آقای شدو 😎

شدو با یه نگاه:خفه شو وگرنه جرت میدم

نگام کرد.عاااا پس کی میریم؟؟؟؟(آقای محترم تا الان که شما و ناکلز داشتین زر میزدین و بقیه رو طرف کردین😑بعد میگی کی میریم؟😐)

من:خب،من برــ

شدو:نه خیر.شما با هم گروهیات میری

من:چیی؟یعنی باید مث لاک پشتی راه برم؟؟؟؟

یهو همه ی نگاه ها،از جمله عصبانیا رو من قفل شد.

اسپیو:کــه مــا لــاکــ پــشــتــیــم هــــــــــا؟

و بقیه هم گروهیام پشت استیو با قدمای عصبی اومدن سمتم

من:چیز نه سوءتفاهم شده😅

شدو:بسهه!فعلا ماموریت داریم ولی بعدش،همه میریم لت و پارش میکنیم!

من:عه وا چرا؟من گوناح دالما🥺🥺

امی یه جوری نگام کردن انگار می خواد منو بغل کنه، شدو و شیدای پوکرفیسم چشم چرخوندنو.. ..وایسا!شدای!عجب شیپی بشه این!

سیلور:سونیک اونو نگیا وگرنه.......

من:هی!تو چرا ذهن منو می خونی؟

سیلور:دارم جونتو نجات میدم خنگه😑

من:آها اوکی.....

راس میگه اگه میگفتم جنازمم پودر میکردنp_q

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آخیششش بلاخره رسیدیم@_@پدرم دراومدد#_#چقدر اینا کندن.....بیخیالش......پس کی این بی صاحاب میاد منو بکشه؟@_@(حالا خوبه تازه رسیدین=_=)


داستان از زبان تامارا(بلاخره به آرزوت داری میرسی😂)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اهه خیلی مسخرس.....بقیه رفتن جاهای مهم شهر بعد ما اومدین مرکز خرید@_@

من:خب،هرکدوم ما میریم یه جایی از سوتونا و دیوارا پناه میگیریم تا قاتله بیاد و بخواد الکس رو بکشه.الکس،تو هم جایی باش که تو دید باشی،گوشیتم بگیر دستت و جوری بهش زل بزن تا فکر کنه گم شدی و بیاد سراغت.

الکس سرشو تکون داد و بقیه هم قایم شدن.منم پریدم بالای یکی از مغازه ها و مخفی شدم. الکس واقعا خوب نقششو عمل می کرد و هی تو اینستا چرخ میزد.(😐)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اههههه خسته شدممممم ساعت ۱ شب شدددد.ویکتور که خواب بود،سیلور انگار داشت تو مخ ویکتور خانو برسی می‌کرد و خوابشو برسی می‌کرد.شیکو هن با دستش ور میرفت و منم عین میمون زل زدم به گوشی الکس(😑)یهو یه سایه رد شد.خیلی تند و فرز بود و یه شمشیرم پشتش بسته شده بود.انگار الکس و شیکو هم متوجه شده بودن.اون بیشرف اومد با شمشیر بزنه به الکس که با پا زوم تو شکمش و اونم پرت شد اونور.از جاش بلند شد و با شمشیرش دوباره حمله کرد و منم شمشیرمو در آوردم

من:فکر کردی فقط خودت مسلحی ؟

و به سمتش حمله ور شدم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

من و اون خره(فکر کنم یه ماهیتابه نوش جون کنم😔) هی با شمشیر به هم ضربه میزنیم و جاخالی میدیم،انگار داریم با یه جن مبارزی میکنیم¬_¬

ویکتور:صبر کنین!

چی؟یه لحظه سرمو بردم سمتش تا ببینم چی میگه که.....

من:آخخخخخخخخخ بیشور می بینی اونورو نیگا میکنم چرا میزنی؟

اون:چون تو هم بودی میزدی

من:صحیح.....ولی آخخخ

بازومو زده نکبت(بابا یکم ادبتو رعایت کن😐😂)وایسا الان نشونش میدم*اخم*

سیلور:(تو چی میگی این وسط؟😐😂)ای وایی خانوم آتیشی شد😥

بهش اعتنایی نکردم(آفرین😂

بتی:تو چقدر زر میزنی بزار داستانو بخونن دیگه

مگی:عااا آخه نمیشه هیجانش میره#_#باشه بابا ضد حال-_-)و با تمام قدرتم سریع شمشیر رو حرکت میدادم و اونم نمی تونست دفاع کنه

و.....بله!شمشیر به پهلوی خورد و افتاد زمین.یه دفعه مقاومتم رسیدن،ولی دیر کردن من کارشو ساختم😏

گلوریا:حالت خوبه؟

مگی:درد میکنه؟

شیکو:خیلی بده؟

سیلور:خونریزیش زیاده؟

ناکلز:اون قاتله زد؟

سونیک:با چی؟شمشیر؟

امی:می خوای ببرمت بیمارستان؟

من:د هههههه چی میگین من حالم خوبه اهه😵‍💫چقدر سوال میپرسین😵

همه به جز شدو و من:ببخشید

من:خو حالا.نمی تونستین یه ذره زودتر بیاین؟-__-

همه:نههه

من:آها ممنون=_= حالا بریم ببینیم اون کیه

رفتم سمتشو اون نقاب مسخره رو در آوردم

من:تو یه زنیی؟

یه خارپشت اخمو بود.دستشو برد پشتشو و بعد.....غیب شد!

تیلز:وایی!چرا غیب شد؟!

من:نمی دونم ولی شاید قدرت تلپورت داشته باشه

مرینا:ولی همه ی زمرد بجز مال شدو که تو.....

ولی مگی دستشو گرفت جلو دهنش

مگی:اهم خانوم خانوما یادت رفته؟

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

داستان از زبان سونیک/3:45(چقدر دیر وقتتتت)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اههه خوابم میاد... کلیدو چرخوندم شاید سونیا خواب باشه.(وایییییی الان ذوق مرگ میشم🥲🤭)اهه چرا لامپ روشنه؟ یه بوی....یه بوی عجیب و سوختنی هم میاد.*آروم آروم جلو رفتن*صبر کن......چیییییییی نههههههههههههههه! این......این امکان نداره نهههه اسن یه خوابه یه کابوس بد


*نوشتن بیش از حد مجاز نمی باشد

خب،چطور بود؟البته همش تامارا حرف میزد😂😂فقط به خاطر فحشا می بخشید جو گیر شدم😂😂

دیگه برم دیرم شد

فعلا

[ سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ] [ 6:44 ] [ ℳ𝒶ℊℊ𝒾ℯ ] [ ]
آخرین مطالب