جنگجویان کهکشان⁵

از زبان ملورین:

لیوای:یه دقیقه میشه بیای؟

من:آره میام

لیوای:ام...نمی‌دونم چطور بگم

من:چی؟

لیوای:من...

من:تو؟

لیوای:من...(نویسنده:بگو دیگه😑)من عاشقت شدم

برق از کله ام پرید

من:چی؟راست گفتی؟

لیوای:می‌دونم که از من بدت میاد ولی...

من:نه من از تو بدم نمیاد...فقط خیلی با همه کل کل می‌کنی...

از زبان سیلور:

من:تامام...باز شد

در صندوقچه رو باز کردم...هفت تا زمرد داخلش بود

ناکلز:اینا که...

تیکال:زمرد های آشوب هستن!

من:شما از کجا میدونید؟

تیکال:این ها یه زمانی تو قبیله ما بودن

تیانا:الان وقت این حرفا نیستا...چند نفری تو خطرن😑

(یک ساعت بعد)

از زبان سونیک:

من:عجب اومدین!

ملورین: ببخشید اطلاع ندادیم😑

من:اشکال نداره

سیلور:مرض!الان موقع دلقک بازی نیست

من:چشم قربان....عه اینا چی هستن؟

تیکال:این ها ۷ تا زمرد آشوب هستن که فقط سه نفر میتونن کنترلش کنن...

ناکلز:ویژگی هاشون هم:هر سه تاشون سرعتشون فوق زیاده،اول اسمشون S داره،یکیشون بی اعصابه...

نگاهم رفت واسه شدو...یه مرض تو چشماش دیدم

ناکلز:یکیشون همیشه خوشحاله

سیلور یه جوری نگام کرد که خواستم بزنمش

ناکلز:و آخریشون هم قدرت کنترل ذهن داره و می‌تونه تو زمان سفر کنه

من:وایسا وایسا...اون دوتا ویژگی که گفتی بی اعصابه

شدو:کوفت!

من:و اون یکی که خوشحاله ویژگی های من و شدوعه...

سیلور:کنترل ذهن و سفر تو زمان قدرت منه...

من:وات؟یعنی تو الان میتونی ذهن منو بخونی؟

سیلور:الان داری فکر می‌کنی که شدو خیلی رو مخه

من:عه درست گفت...

شدو:به حسابت میرسم 🗡️

تیانا:یه لحظه...الان باید بریم بقیه رو نجات بدیم

از زبان نولا:

یک ساعتی میشد که شیدا رو برده بودن...صدای همهمه از تو راهرو بلند شد...صدای موتور میومد...

مگی:وات؟موتور تو راهرو؟

از پنجره نگاه کردم دیدم شدو خان سوار موتوره و سیلور هم داره با تخته اسکیت میاد

من:آماده باش که بزنیم بیرون...برو عقب

من و مگی:سه...دو...یک....

شدو در رو پوکوند!

شدو:سوار شید ! پس فرمانده شیدا کو؟

من:بردنش...

شدو:کجا؟

مگی:نمی‌دونیم...

شدو:لعنتی

سوار موتور شدیم...

از زبان لاکی:

من:تو برو ببین شدو و سیلور کجان...منم میرم کمک تیکال و تیلز

اینفینیت:باشه

رفتم پیش تیلز و تیکال

تیلز:خب لاکی اون سیستم رو با اون دکمه خاموش کن...

من:باشه...خاموش شد

تیلز:حالا دکمه قرمزه رو بزن

دکمه قرمزه رو زدم کل ساختمون صدای باغ وحش گرفت

من:این دیگه چه سمی بود😂

تیکال:راست میگیا

از زبان شیدا:

یه ساعت دیگه مراسم شروع میشد...هه...کابوسم داره واقعی میشه

مایک اومد تو اتاق:دیگه دارم به آرزوم میرسم

بی تفاوت به زمین نگاه میکردم

مایک:بجنب این لباس رو بپوش منتظرم...

لباس رو از دستش گرفتم،اونم رفت بیرون...

خواستم بپوشمش که صدای فریاد مایک اومد:تو نمیتونی نجاتش بدی!

سیلور و مگی بودن

کم کم قدرتم داشت بر میگشت....خودم رو تلپورت کردم پشت در و کلتم رو ظاهر کردم

من: هیچوقت با تو یه جا نمی‌مونم...

سیلور:شیدا سوار تخته ات شو بریم

مایک:شما هیچ جا نمیرید

شدو و سونیک از راه رسیدن...

لاکی:بدو بیا

من:چی شده؟

لاکی:اینجا خطرناکه الان می‌خوان تبدیل بشن

شدو و سیلور و سونیک:تبدیل....

(یک ماه بعد)

از زبان مگی:

برای مراسم درجه گذاری دعوت شده بودم‌...

یه لباس آبی کمرنگ آستین افتاده پوشیدم با جوراب های سفید تا بالای زانو

موهام رو شونه کردم و رفتم مراسم...

(تو مراسم)

ملورین:سلام مگی جون!پارسال دوست امسال آشنا

نولا:همین یه هفته پیش برای تولد سونیک دیدیمش

ملورین:چیه خو؟آدم(خارپشت)دلش برای دوستش تنگ میشه...

من :حالا شلوغش نکنید...

نشستیم سر میز...چند دقیقه بعد شیدا و تیانا هم اومدن

اگه اینا اومدن سیلور هم اومده دیگه...

سیلور زنگ زد رو گوشیم:الو سلام مگی...بیا اینور...

من:باشه الان میام

رفتیم تو بالکن...آسمون پر ستاره بود

سیلور:چقدر امشب قشنگه...عه اونجا رو...اونا نولا و اینفینیت نیستن؟

من:عهههههه بریم بهشون تبریک بگیم😂

سیلور:هوس ماهیتابه خوردن کردی؟😂

من: آره😂

یهو احساس کردم نولا داره نگاهمون می‌کنه...فوری نشستیم ما رو نبینه

از زبان نولا:

داشتم با اینفینیت صحبت میکردم که احساس کردم یکی داره نگاهمون می‌کنه...تا خواستم ببینم کیه نشست...

اینفینیت: چیزی شده

من: احساس میکنم یکی داشت نگاهمون میکرد

لیوای:الان فرمانده کل میاد بیاین بشینید

رفتیم نشستیم...مگی هم اومد...فکر کنم خودش بود

فرمانده کل اومد و ما هم احترام نظامی گذاشتیم

فرمانده:سلام به تمام شما جنگجویان...همون‌طور که خودتون میدونید ماه قبل یه گروه از شما عزیزان تونستید رئیس سیس ها رو شکست بدید..الان اسم کسانی که میخونم بیان اینجا...درجه اشون رو قبل از اسمشون میگم:

فرمانده نولا د هچهاگ

فرمانده ملورین دهچهاگ

فرمانده سونیک دهچهاگ

فرمانده لیوای آکرمن

فرمانده سیلور دهچهاگ

فرمانده مگی د کت...

اسم همه کسایی که باهاشون تو سفینه بودم خونده شد... خوشحال بودم که فرمانده شده بودم...

همه اومدن بهمون تبریک گفتن...

«پایان»

[ شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 8:5 ] [ 𝚃𝙰𝙼𝙰𝚁𝙰 ] [ ]
آخرین مطالب