از زبان ملورین:
من:نگران نباشید با جادوم همه چی رو درست میکنم...*نویسنده:
نمیزارممممم🤪*
اون موجودات نزدیک تر میشدن...
یه ورد خوندم و خواستم عملیش کنم که....
من:جادوم کار نمیکنههه
رزیتا:قدرتهای منم همینطور
شیدا:*بستن چشماش و دست به سینه شدن*انتظار دارین قدرتهای من کار کنه😑
من:نه انتظار نداشتیم...
همون لحظه...
از زبان ؟؟؟:
پریدم پایین و با قدرتام اون شیطان ها رو خاکستر کردم..
اون دو تا خارپشت و گربه با تعجب به من زل زده بودن...
من:سالمین؟
یکی از اون طرف:اونور چه اتفاقی افتاده؟میشه بگید؟
به خودشون اومدن
من:الوووو...
یهو از حالتی که خشکشون زده بود رها شدن...
اون خارپشت یاسی*ملورین یاسی بود دیگه آره؟من از استرس قاطی کردم😐*:واقعا ممنون نجاتمون دادی...
یهو یه اژدها اومد پیشمون
اون:اینجا چی شد؟
رو به من:این کیه؟
گربه سفید:ما رو نجات داد...
من:ام...نمیخواهید خودتون رو معرفی کنید؟
خودشون رو معرفی کردن
مونده بودم اسم خودمو بگم یا نه...
من:منم نولا د هچهاگ هستم
از زبان مگی:
چشمام نیمه باز بود...
این نمیدونم چی چی ها هم که قصد کشتن ما رو دارن
یهو یه نمیدونم چی چی از آسمون اومد و زد اون یکی نمیدونم چی چی ها نابود شدن.اون نمیدونم چی چی که اون یکی نمیدونم چی چی*نویسنده:😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐مگییییییی اینقدر نگو نمیدونم چی چی...من که نویسنده ام گیج شدم
مگی:نوموخوامممممممم...در ضمن آخریش بود*
ها رو کشت اومد جلو...یه خارپشت آبی با چشمای سبز بود.
*چند ساعت بعد*
*مقر مقاومت*
از زبان ملودی:
بعد از چند ساعت مبارزه و جنگ و اینا رسیدیم به مقر
یه چند نفری هم که بهمون کمک کرده بودن رو آورده بودیم..
البته همه تو اتاق نبودن..مگی پاش شکسته بود.مکس هم پیشش بود،رزیتا هم سر درد داشت.سیلور هم دستش رگ به رگ شده بود.شیدا هم که رفته بود آشپزی کنه..امیدوارم مقر نابود نشه😂.خلاصه جماعت به چخ رفته بودن🥴
اونایی هم که تازه اومده بودن اسماشون اینا بود:سونیک د هچهاگ شدو د هچهاگ
نولا د هچهاگ و لیوای آکرمن
*20 دقیقه بعد*
از زبان ملورین:
این سونیکه خیلی آشناست..احساس میکنم جایی دیدمش...شاید دارم توهم میزنم🤔
نمیدونم..
من:ام..یه بویی میاد؟
تیانا:آره،منم احساس میکنم
تموم شد گودبای
راستی قراره بزنم نصف کاراکتر ها رو ناقص کنم نگی نگفتی