عشق در لحظه:آشنایی جادویی پارت۱

داستان از زبان؟؟؟؟؟؟

منتظر دوستم بودم،نگران برادرم بودم، باید باهاش راجب برادرم حرف بزنم اون رازنگهدار ترین فرد اکیپه،خدا کنه که امی هم اینقدر دنبال سونیک نباشه

بلیز:سیلوررررررر،ببخشید دیر شد،کلاس اشپزیم طول کشید

من:اشکالی نداره،میگم به نظزت سونیکو چیکار کنم؟چجوری بهش حقیقت رو بگم؟

بلیز:سیلور نگران نباش،یکم بزار بزرگتر شه فعلا خیلی بچه است۱۲ سالش بیشتر که نیست،فعلا بیا و نگران امی باشیم

من:اووووفففففف نگووووو لمی خیلی سمجه عین درخت کاج(از نکات جاذبه فن بودن🤣🤣🤣دیگه من شیدی د هچهاگم باید صد تا چیز باهم ترکیب کنم و اسید باشم)

ووووووششششش

سونیک:داداشی،بیا نجاتم بده داداش کوچیکت رو کشتننننن!!!!!!

بلیز:بزار حدس بزنم امی افتاده دنبالت؟

سونیک:اره،طب....

امی سونیکو بغل کرد و انداختش زمین

امی:سونیکککووووو❤❤❤❤❤

سیلور امی رو از سونیک جدا کرد

امی با کلافگی گفت:میخواستم سونیکو بیشتر بغل کنم سیلور!!!!

سیلور:امی چند دور من و سونیک و بلیز چند بار گفتیم که سونیک د هچهاگ تو رو...دوست...نداره(مدل هجی کردن کلمات)

امی:دروغ اوریل هستش،سونیک دوسم داره مگه نه سونیک؟

سونیک:اه،امی امی امی......اونا راست میگن من تا حلا عاشق نشدم،تو چهارده سالته من دوازده سالمه،به هم نمیخوریم من معلوم نیست کی عاشق شم،متاسفم

امی:(خنده)پوففففف،از خدات باشه،من تورو برای اینکه چشم ستلی در بیارم میخواستم من میرم،خداحافظ

سونیک:به این سرعت قانع شد!!!!!به خدا قسم دارم عقلم رو از دست میدم

سیلور:تو تنها نیست داداش

بلیز:همچنین

داستان از زبان؟؟؟؟؟(بیل:چقدر ناشناس داره من:بیل ساکت،دوستان اگه ابشار جاذبه رو دیده باشید میفهمین بیل کیه سونیک:این وسط ابشار جاذبه چی میگه خواهری برو ادامه بنویس من:باشه داداش بیل:بچه ها ارزوی شفاات عقل کنین برای این دوتا)

به درخت تکیه داده بودم،دلم براش تنگ شده بود،کاشکی یکی تو این دنیا پیدا شه که شبیه اون باشه،از...خاندان هچهاگ متنفرم،اونا سبب مرگش شدن (مشت کردن دست)اگه یکی از اونا رو ببینم میکشمش،اونا.....

یهو یکی بهم برخورد کرد و افاتدیم زمین،بلند شدم،یه خارپشت ابی رنگ بود با چشمای زمردی و کفش های قرمز یه جورایی بامزه و کیوت به نظر میومد ،سعی کردم زیاد نترسونمش چون انگاری زیاد سن نداشت لبخند ریز زدم و دستم رو به سمتش دراز کردم اونم دستم رو گرفت و سرخ شد

اون:ب...ببخشید...اقای

من:شدو ام...شدوی خارپشت،شما؟

اون:من سونیکم،سونیک د هچهاگ

تعجب کردم،هچهاگ...اون خاندانی که باعث مرگ ماریا شدن

من:خوشبختم خدانگهدار

و رفتم اون،برادرش دشمنمه،سیلور، سونیک رو میکشم و دردی رو که بهم دادن میچشونم

داستان از زبان سونیک

خیلی گرم شد،یه جوریی شدم،چشماش مست کننده بود...وایییییییییی پسر اروم بگیر،بهتره برگردم

___________________________________________

خب رفقا میدونم شاید بد شده باشه، صدمو برای این گزاشتم از طرفداران سونامی عذر میخوام،این داستان سونادویی کلاااااا،کامنت بزارید بای بای دوستتون دارم

[ چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳ ] [ 10:59 ] [ sheady ] [ ]
آخرین مطالب