آهنگ رعد و برق/پارت اول

---

⭑┏━━┫⦀⦙ 𝕃𝕚𝕘𝕙𝕥𝕟𝕚𝕟𝕘 𝕋𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤 ⦙⦀┣━━┛⭑

همه چیز با یک زنجیره‌ی تاریک از حوادث آغاز شد؛ زنجیره‌ای که با زمزمه‌ای ناشناخته در دل شب‌های طوفانی متولد شد، و با فریاد درد کسانی که حقیقت را لمس کردند، گسترش یافت.
نفرینی خاموش، چون سایه‌ای که در روشن‌ترین روزها هم همراه انسان می‌ماند، بر زمین سایه انداخت. حقیقت در نقابی از فریب پنهان شد، و روشنایی جای خود را به تاریکی‌ای داد که آرام و بی‌صدا همه را در آغوش می‌کشید.
جامعه شکسته شد، اعتماد از میان رفت، و سلطنت—که روزگاری نماد شکوه بود—در فساد و وحشت غرق شد.

شعله‌ی خشم در قلب مردم خاموش شده بود، سرکوب‌شده، دفن‌شده زیر لایه‌هایی از ترس، دروغ، و سکوت. و در میان این ویرانی، فقط یک صدا شنیده می‌شد:

«این پادشاهی باید سقوط کنه. این فساد باید تموم شه.»

کسی که این جمله را گفت، خوب می‌دانست قدم در مسیری گذاشته که بازگشتی در آن نیست. بهایی داشت... بهایی به سنگینی جانش. اما او تنها نبود. و او تنها کسی هم نبود که انتخاب شده بود.



"می‌خوای بگی که پشت همه‌ی این اتفاقات، گروهی به اسم *هرج‌ومرج* وجود داره؟"
صدای سنگین شاهزاده‌ی تاریکی، شدو، در سالن متروکه پیچید. چشم‌های سرخش به نقشه‌ای روی میز خیره شده بود.

"کاملاً درسته."
شاهزاده‌ی نقره‌ای، سیلور، با لحن جدی پاسخ داد و نگاهی سریع به همراهانش انداخت.
"اما هنوز هدفشون نامشخصه. چرا اشراف‌زاده‌ها؟ چرا حالا؟ ما نمی‌دونیم."

او لحظه‌ای سکوت کرد، نفس عمیقی کشید و با قدم‌های شمرده به سمت در ورودی رفت.
"ولی برای همین من کسی رو آوردم که بتونه کمک‌مون کنه."

درهای سنگین سالن به آرامی باز شدند. و روباهی با دو دم، با لبخندی ملایم بر لب، وارد شد.
"تیلز پراور هستم. و همون‌طور که شاهزاده اشاره کرد... اطلاعاتی براتون آوردم که شاید همه چیز رو تغییر بده."

او به میز نزدیک شد و در برابر نگاه‌های سنگین جمع، برگه‌ای روی میز قرار داد.
"گروهی به اسم *آشوب‌سیاه*. هدفشون؟ اشراف‌زاده‌ها. تا الان ۴۳ نفر از اونا مورد هدف قرار گرفتن."

دخترکی با چشمانی درخشان برگه را از روی میز قاپ زد.
"این یعنی چی؟ ما با این اطلاعات به چی می‌رسیم؟"
لحنش تند بود، پر از تردید.

تیلز اما آرام و با اطمینان برگه‌ی دومی را بیرون کشید.
"اطلاعات بیشتری ازشون نداریم. سرعت عمل بالا دارن، ظاهر می‌شن، کارشون رو می‌کنن و ناپدید می‌شن. هویت‌شون... مبهمه. ولی یه چیز رو تونستم بفهمم."

چشم‌ها دوباره روی او متمرکز شدند.
"بر اساس منابع من، پناهگاه اصلی‌شون داخل بخش شمالی جنگل تاریکه. جایی که حتی نقشه‌ها هم جرات ثبتش رو ندارن."

با شنیدن این جمله، بلیز—گربه‌ی بنفش—مشتش را روی میز کوبید.
"باید همون‌جا رو هدف قرار بدیم. نباید این‌قدر دیر می‌فهمیدیم."

شدوی ساکت، ناگهان لب گشود:
"از کجا مطمئنی؟ این اطلاعات از کیه؟"

تیلز نگاهی کوتاه به او انداخت.
"من فقط یه مخترع نیستم. در دنیای زیرزمینی، دلال‌های اطلاعاتی دارم.....مخصوصاً وقتی... چاوهای نایاب هم اونجا ناپدید شدن."

او آخرین برگه را بیرون آورد. اطلاعاتی که هنوز در هیچ منبع رسمی‌ای ثبت نشده بود.
"برای همین، محتمل‌ترین نقطه برای ردگیری اون‌ها همون جنگله."

سیلور به روباه نزدیک شد، در کنارش ایستاد و آرام گفت:
"پس همراهمون شو. تا پایان این نبرد، به کمکت نیاز داریم."

تیلز تعظیم کوتاهی کرد.
"در خدمت‌تون هستم... شاهزاده سیلور."

سپس به سمت شدو چرخید و تعظیمی محترمانه نثار او هم کرد.
"ملاقات با شما، شاهزاده‌ی تاریکی، مایه‌ی افتخارمه."

ادامه دارد.......

برچسب ها: آهنگ رعد و برق
[ سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 15:18 ] [ Kazoi ] [ ]
آخرین مطالب