⭑┏━━┫⦀⦙ 𝕃𝕚𝕘𝕙𝕥𝕟𝕚𝕟𝕘 𝕋𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤: 𝕡𝕒𝕣𝕥 𝕥𝕨𝕠 - 𝔹𝕣𝕠𝕥𝕙𝕖𝕣𝕤 𝕠𝕗 𝕋𝕙𝕦𝕟𝕕𝕖𝕣 ⦙⦀┣━━┛⭑
هوا هنوز از حرفهای تیلز سنگین بود. صدای قدمهایش که دور میشد، مثل پژواک تصمیمی غیرقابل بازگشت در سالن متروکه طنین میانداخت. سکوت سنگین بین اعضای جلسه را صدای آرام و درونگرای سیلور شکست:
"ما باید به اون جنگل بریم... ولی هنوز یه چیز هست که باید گفته بشه، قبل از اینکه بیشتر از این پیش بریم."
شدوی ساکت، سرش را بلند کرد. چشمانش لحظهای با چشمان نقرهای برادرش تلاقی کرد. در آن نگاه، تلخی گذشتهای خاموش شده اما فراموشنشده فریاد میزد.
در سکوت سالن، صدای در سنگینی پیچید. کسی وارد شد.
سایهای آبیرنگ، با سرعتی چون برق، به آرامی در کنار آنها ایستاد. با غرور، با اقتدار، و با زخمی کهنه در دل.
"پس همه جمعید..."
سونیک—شاهزادهی اول، پسر ارشد پادشاه برق—به آنها نگریست. قامتش بلندتر از قبل، چشمانش نافذتر، و صدایش محکمتر بود.
"میدونم که قراره چی بگید. ولی قبل از اینکه تصمیمی بگیرید، باید گذشتهای رو بشنوید که همه چیزو شکل داد. از جمله این نفرین لعنتی..."
❖
سالها پیش، قبل از ظهور "آشوبسیاه"، پیش از سقوط سلطنت به دام فساد، پادشاه برق—کینگ الیوس—با دستان خودش سه پسرش را به جانشینی تربیت کرد: سونیک، شدو، و سیلور.
اما آنچه کمتر کسی میدانست، این بود که سونیک تنها وارث حقیقی *نشان صاعقه* بود؛ مهر مخفی سلطنتی که فقط در یکی از وارثین فعال میشد و قدرت کنترل «نیروی برق آسمانی» را به او میداد—نیرویی که میتوانست دروازهی آسمانها را باز یا ویران کند.
در شبی طوفانی، زمانیکه تاج و تخت به تهدیدی جدی از سوی گروههای قدیمی و ناشناخته کشیده شد، پادشاه تصمیم گرفت نشان را زودتر از موعد به وارث حقیقی منتقل کند. این نشان در دل سونیک روشن شد و از همان لحظه، او در چشم مردم، ارتش و حتی شاهزادگان دیگر، شاه بیتاج بود.
شدوی جوان، با روحی آرام و دروننگر، آن شب چیزی نگفت. ولی چشمانش حقیقت را دیده بود.
سیلور اما، از همان ابتدا جایگاه سونیک را پذیرفت، با این باور که "هرکس جای خودش را دارد".
ولی همهچیز به این سادگی باقی نماند...
❖
سونیک، با نیروی برق آسمانی، پیروز بسیاری از جنگها شد. اما نیرویی که درونش بود، یک نفرین باستانی را نیز بیدار کرد؛ نفرینی که از زمان پادشاهیهای اولیه در دل خاندان سلطنتی پنهان بود.
این نفرین، بهای *نشان صاعقه* بود. هر وارثی که آن را میپذیرفت، باید با سایهای ناشناس زندگی میکرد. سایهای که آرامآرام، دشمنان نامرئی به او میافزود، حافظهاش را تکهتکه میبرد، و میان او و عزیزانش دیواری نامریی میکشید.
در نهایت، سونیک ناپدید شد. از همه دور شد. حتی از برادرانش.
او برای مدتی پنهان زیست، تا هم خود را بشناسد، هم آنچه درونش میجوشید را مهار کند.
❖
و حالا، پس از سالها، بازگشته بود.
"آشوبسیاه فقط یه گروه نیست..."
سونیک نفسش را بیرون داد.
"اونا چیزی رو دنبال میکنن که با من گره خورده. اونا... میخوان نیروی صاعقه رو برای خودشون بگیرن. اون جنگل، فقط یک مخفیگاه نیست—یک مسیر ارتباطی با منبعه. با قدرت اصلی برق."
شدوی اخم کرد:
"و تو اینو از کی میدونستی؟"
سونیک مکثی کرد، و سپس آرام گفت:
"از لحظهای که نفرین درونم بیدار شد. ولی حالا دیگه وقتشه تمومش کنیم. با هم."
❖
سیلور قدم جلو گذاشت، دستش را روی میز گذاشت و گفت:
"پس این مأموریت فقط نجات اشرافزادهها نیست. این پایان یک سایهی قدیمیه... یک تقابل مستقیم با منشأ تاریکی."
و شدو، با آنکه هنوز سکوتش سنگین بود، بالاخره لب به سخن گشود:
"درسته. پس اگر این آخر خطه... من هم کنار شما میایستم."
نگاه سونیک نرم شد. برای اولینبار بعد از سالها، احساس برادری دوباره میانشان جوانه زد.
تیلز که حالا از گوشهی سالن بازگشته بود، زمزمه کرد:
"خب... به نظر میرسه عملیاتمون، خیلی بزرگتر از چیزی باشه که فکر میکردیم..."
و همانجا بود که نقشهی جدید روی میز پهن شد. مسیری که به جنگل تاریک ختم میشد، با نقاط قرمزی مشخص شد—و در میانهی آن، علامتی درخشان با نامی فراموششده:
𝕋𝕙𝕖 𝕊𝕥𝕠𝕣𝕞'𝕤 ℂ𝕣𝕒𝕕𝕝𝕖 — گهوارهی طوفان