⭑┏━━┫⦀⦙ 𝕃𝕚𝕘𝕙𝕥𝕟𝕚𝕟𝕘 𝕋𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤:part three
⭑┗━━┫⦀⦙ 𝕋𝕙𝕖 𝕍𝕖𝕚𝕝 𝕠𝕗 𝔽𝕠𝕣𝕘𝕠𝕥𝕥𝕖𝕟 𝔽𝕚𝕣𝕖𝕤 ⦙⦀┣━━┛⭑
حجاب آتشهای فراموششده
•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
بارانِ نرمِ شبانه بر سنگفرشهای قصر فرود میآمد. بوی نم خاک و اضطراب در فضا پیچیده بود. سالن اصلی قصر با نور ضعیف مشعلها روشن بود و همه دور یک میز گرد ایستاده بودند. پادشاه، با چهرهای سرد و چشمانی خسته، از سکوی سنگی بالا رفت.
"دیگه وقت تلف کردن نداریم." صدایش آرام اما نافذ بود. "جنگل تاریک... باید تحت کنترل ما دربیاد. گروهی هستن که اونجا پایگاهی ساختن، و فعالیتهای اونا دیگه از حالت سایه بیرون اومده."
سونیک، که با دستان بسته پشت سرش ایستاده بود، نگاهش را به سیلور و شدو دوخت. رابطهی بین این سه برادر پر از پیچیدگی و تضاد بود. پادشاه ادامه داد:
"شدو و سیلور، شما بهعنوان دو فرمانده این مأموریت عمل میکنید. اما سونیک... تو از بین سه برادرت، همیشه بهترین بودی. دلیلش فقط سرعت یا قدرتت نیست. تو صداقت داری، شجاعت داری، و مردم بهت باور دارن."
پادشاه لحظهای مکث کرد، گویی گذشتهای سنگین در ذهنش جان گرفته بود:
"وقتی اون نفرین قدیمی رو شکست دادی و شهر رو نجات دادی... اون روز، تصمیم گرفتم جایگاه تو رو از شاهزادهی معمولی بالاتر ببرم. تو جانشین من خواهی بود."
سیلور و شدو سرشان را به نشانه احترام خم کردند، گرچه احساسی پنهان در چشمان هر دو برق میزد—ترکیبی از افتخار و چیزی شبیه به حسادت.
"الان وقت حرکت رسیده." پادشاه نفس عمیقی کشید. "نقشه مشخصه. دو تیم تشکیل بدین. ورود از شرق جنگل. کمپ اون گروه طبق اطلاعات تیلز، در مرز شمال غربیه. به هیچوجه تنها حرکت نکنید."
دروازهها گشوده شد و تیمها، با تجهیزات کامل، وارد تاریکی شب شدند.
شدو، با سرعت و قدرت بینظیرش، آمادهی فرماندهی تیم بود. او که از انرژی تاریکی و تواناییهای خارقالعادهاش بهره میبرد، مأموریت داشت دشمنان را با قاطعیت از پا درآورد.
سیلور، با کنترل ذهن و قدرت پیشبینی آینده، چشمانش به مسیرهای پیش رو دوخته شده بود تا هیچ چیز از دستشان در نرود.
تیلز، نابغه و مخترع تیم، با ابزارهای پیشرفتهاش و پرواز سریعش، نقش شناسایی و پشتیبانی را برعهده داشت.
امی، با چکش محکمش و ارادهی قوی، بهعنوان نیروی حمایتی و محافظ عمل میکرد، در کنار بلیز که استاد کنترل آتش و مهار شعلهها بود، هر دو عنصر آتش و دفاع را در میدان حفظ میکردند.
ناکلز، با قدرت بدنی عظیم و توانایی کندن زمین، نقشهی مسیرهای مخفی و محافظت از تیم را به عهده داشت.
◆
صبح روز بعد، وقتی تیم به مرز جنگل تاریک رسید، سکوت سنگینی فضا را در بر گرفت. صدای پرندهای نبود. نسیمی از شرق میوزید که بوی سوختگی در آن پنهان بود.
تیلز جلو رفت، دستگاه مکانیابش را روشن کرد. سیگنال عجیب بود. درختان تکان نمیخوردند ولی صدایی پنهان در بین شاخ و برگها حس میشد.
"اینجا چیزی اشتباهه." تیلز زمزمه کرد.
لحظهای بعد، صدای بلند مهیب و درخشش ناگهانی سفید در آسمان، همه را شوکه کرد. موجی از انرژی، که مانند شعلهای بیصدا میسوخت، از عمق جنگل برخاست و روی دستگاهها، قطبنماها و حتی حس جهتیابی اعضای تیم اثر گذاشت.
سونیک جلو رفت، سعی کرد جهت را مشخص کند، اما همهچیز ناگهان تغییر کرد.
"من... نمیدونم چرا... ولی حتی حس ششمم هم کار نمیکنه..." صدای سونیک متزلزل شد. شدو که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
"این یه توهم معمولی نیست. اینجا با چیزی ماورایی طرفیم. یا شاید... کسی نمیخواد ما مسیر درست رو پیدا کنیم."
در همین لحظه، صدای برخورد پرندهای با تنهی درخت پیچید، و برگهایی که از بالا به زمین افتادند، شعلهور شدند—نه با رنگ آتش معمولی، بلکه با نوری سفید و درخشان.
سیلور جلو رفت و زیر لب گفت:
"این آتش... طبیعی نیست... شبیه یه هشدار بود."
سونیک، با نگاهی جدی و مصمم، رو به بقیه کرد:
"نقشه تغییر کرده. باید با دقت حرکت کنیم. شاید کسی... اونجا توی جنگل... ما رو زیر نظر داره."
و آنها قدم در جنگلی گذاشتند که هیچ قانون و منطقی در آن حکمفرما نبود. درختان زنده بودند، مسیرها هر لحظه جابهجا میشدند، و سایههایی که دیده نمیشدند، اما حس میشدند، آنها را دنبال میکردند...
پردهی حجابِ آتشهای فراموششده حالا کنار رفته بود... و چیزی در اعماق جنگل، بیدار شده بود.
•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
با هر قدم که جلو میرفتند، جنگل بیشتر و بیشتر تاریک و رمزآلود میشد، و حواس همه تیزتر و نگاهها متوجه خطرهای ناشناختهای بود که در سایهها پنهان بودند...
•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
ادامه دارد.....