⭑┏━━┫⦀⦙ 𝕃𝕚𝕘𝕙𝕥𝕟𝕚𝕟𝕘 𝕋𝕣𝕒𝕔𝕜𝕤: part four
𝔽𝕒𝕟𝕘𝕤 𝕠𝕗 𝕋𝕙𝕖 𝕎𝕚𝕝𝕕
⦀┣━━┛⭑دندانهای طبیعت رامنشده
•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
با طلوع خورشید که همچنان پشت مه ضخیم پنهان بود، اعضای تیم در دل جنگل پیش میرفتند. هر قدم، صدایی تازه، بوهایی بیگانه، و انرژیای سنگین با خود داشت. برگها مرطوب بودند، زمین پوشیده از خزه، و درختان مانند نگهبانانی خاموش، نظارهگر این ورود ناآشنا بودند.
ناکلز پیشاپیش حرکت میکرد، مشتهای سنگینش آمادهی شکافتن هر مانعی. در کنارش، امی و بلیز، با حواس کاملاً آماده، مسیر را از نظر خطرات ماورایی بررسی میکردند. بلیز زیر لب گفت:
"چیزی... شعله داره ولی از جنس آتش نیست. نمیفهمم، حسش مثل یه موجود زندهست..."
تیلز بار دیگر دستگاهش را روشن کرد اما عقربهها دیوانهوار چرخیدند. هیچ سیگنالی پایدار نبود. سیلور ناگهان ایستاد و چشمانش را بست. ذهنش را در اطراف گستراند.
"کسی داره ما رو زیر نظر میگیره... از بالای درختها... سریع، پراکنده بشید!"
پیش از آنکه دستوری داده شود، حرکتی سریع از بالای شاخهها عبور کرد. سایهای سفید و سیاه که مثل برق از میان شاخهها رد شد. شدو با سرعت واکنش نشان داد، اما رد آن سایه را گم کرد.
"اون چی بود؟!" امی با صدای بلند گفت.
بلیز آرام گفت:
"شعلههایی که روی زمین روشن شدن... سفید بودن. همون رنگی که دیشب دیدیم."
و در دل تاریکی، صدایی خشک و زمخت پیچید. صدایی نه مانند انسان، نه حیوان، بلکه چیزی در میان:
"شما اینجا چی میخواید؟"
همه ایستادند. از میان مه، بر روی یکی از بلندترین شاخهها، موجودی ظاهر شد. یک پلنگ سفید با خالهای سیاه، ایستاده با شمشیری متصل به کمربند فلسدارش. نگاهش تیز، چشمانش دو رنگ—یکی زرد، یکی آبی تیره.
"من کازوییام. این جنگل خونهی منه. و هیچکس بدون اجازه من نباید اینجا نفس بکشه."
تیلز لبخندی دیپلماتیک زد و جلو رفت:
"ما دنبال پایگاهی هستیم که طبق اطلاعات، در شمالغرب این جنگل بنا شده. ما به کسی آسیب نمیزنیم. فقط عبور میکنیم."
اما کازویی، با حالتی سرد و تهاجمی، پایین پرید. فرودش نرم ولی قدرتمند بود. حرارت اطرافش بالا رفت، اما شعلههایی که از بدنش بالا میرفتند، سفید بودند—درخشان، اما بیصدا.
"من به حرف کسی اعتماد ندارم. فقط به کسایی وفادارم که خودشون رو ثابت کرده باشن... و شما هنوز هیچچیز ثابت نکردید."
شدو یک قدم جلو رفت.
"اگه بخوای باهامون بجنگی، اشتباه کردی."
لبخند سردی روی لب کازویی نشست.
"نه برای جنگ، ولی برای آزمایش. هرکس بتونه تو این جنگل زنده بمونه، شاید... بتونم راهنماییش کنم."
در همان لحظه، زمین شروع به لرزیدن کرد. مسیرها دوباره جابهجا شدند. درختان در هم تنیدند. مه غلیظتر شد.
کازویی چرخید، شمشیرش را بیرون کشید که نور سرخاش حتی در مه هم برق میزد.
"قانون این جنگل سادهست: یا باهاش یکی میشی... یا توسطش بلعیده میشی."
با این جمله، کازویی ناپدید شد. تنها صدای خش خش باقی ماند، و یک مسیر تازه که از سمت جنوب باز شده بود—درست خلاف جهتی که نقشه نشان میداد.
سیلور گفت:
"اون... مسیر رو عوض کرد. آگاهانه. ولی چرا؟"
بلیز نفس عمیقی کشید.
"شاید این یه آزمونه... شاید باید خودمون رو بهش ثابت کنیم. یا شاید... چیزی در این جنگل هست که نمیخواد کسی به شمالغرب برسه."
سونیک که تا آن لحظه آرام بود، حالا گفت:
"پس وقتشه... راز این جنگل رو کشف کنیم. با هر چیزی که روبهرو بشیم."
و گروه، با احتیاط، وارد مسیری شد که از آن بوی خاک سوخته، مه سفید، و چیزی شبیه انتظار... به مشام میرسید.
در دل تاریکی، آتش سفید هنوز میسوخت. بیصدا. پرحرارت.
و کازویی، با چشمانی درخشان، از بالا نظارهگر بود...
•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
ادامه دارد...