(طلوعی بر ویرانههای شب)
پرتوهای خورشید، با لطافتی خاص از میان پنجرهها گذشتند و شهر را آرامآرام از خواب شبانه بیرون کشیدند. نسیم خنک صبحگاهی، ابرهای سرکش را به رقص در میآورد، گویی شبِ گذشته با همهی سنگینی و تاریکیاش، تنها یک کابوس دور بوده است.
اما در گوشهای دیگر از شهر، هنوز کسی بود که میدانست این آرامش، تنها یک نقاب است؛ نقابی بر صورت شهری که زیر پوستش خون و سایه جریان دارد.
صدای زنگ ساعت در اتاقی تاریک پیچید. دخترک جوانی که موهای صورتیرنگش بر بالش افتاده بود، در خواب غلت زد. کمی بعد با نالهای بیحوصله، سرانجام از تخت برخاست. امروز روز مهمی بود، اولین روز سال آخر مدرسه. او بهخوبی میدانست کوچکترین اهمال میتواند تمام تلاشهایش را بر باد دهد. با این حال، هنوز خوابآلود و سنگین بود.
با بیمیلی خود را از «تخت عزیزش» جدا کرد، دوشی کوتاه گرفت و در آینه به انعکاس تصویرش خیره شد. دستی بر موهای بلند صورتی کشید، لبهایش را فشرد و آهی کشید. چه بخواهد و چه نخواهد، باید آمادهی یک روز تازه میشد. اما چیزی در نگاهش، حکایت از دلمشغولی دیگری داشت؛ انگار در عمق چشمانش، زخمی از گذشته پنهان بود که هیچوقت التیام نیافته بود.
با عجله لباس فرم را پوشید و از خانه بیرون زد. خیابانها پر از جنبوجوش بود. مردم هر کدام به کاری مشغول بودند، ولی برای امی، همه چیز غریب و مصنوعی به نظر میرسید. نفس عمیقی کشید و قدمهایش را بهسوی مدرسه تندتر کرد.
کمی بعد، صدای همهمهی دانشآموزان در گوشش پیچید. همانطور که از میان جمعیت عبور میکرد، نگاهی به اطراف انداخت. در این مدرسه، همیشه کسانی بودند که دنبال دردسر میگشتند، و او از این موضوع خوب خبر داشت.
وقتی به کمدش رسید، با تعجب گل رزی را دید که به آن چسبانده بودند. هنوز فرصت نکرده بود به آن فکر کند که صدای آشنایی از پشت سر بلند شد:
– «سلام رز…»
امی بیاختیار اخم کرد. حتی بدون نگاه کردن هم میدانست چه کسی است. اسکروچ. پسرکی که همیشه با تمسخر و قلدری به سراغش میآمد. لبهایش را روی هم فشرد و سعی کرد بیاعتنا از کنارش رد شود. اما انگار امروز قرار نبود همهچیز ساده بگذرد.
دست زمخت اسکروچ ناگهان بازویش را گرفت و او را محکم به دیوار کوبید. نفسش بند آمد. درد را در شانهاش حس کرد، اما بیشتر از آن، تحقیر نگاه اسکروچ او را آزار میداد. برای لحظهای خون در رگهایش به جوش آمد. میخواست فریاد بزند، میخواست مقاومت کند، اما به یاد آورد که اگر تسلیم خشم شود، همهچیز را از دست خواهد داد.
صدایی ناگهانی سکوت را شکست:
– «هی، اسکروچ! ولش کن.»
امی با شگفتی سرش را بلند کرد. چند نفر نزدیک میشدند. یکی از آنها پسر عجیبی بود؛ خارپشتی با خارهای آبی، نگاهی تند و خشمگین. امی با خود گفت: «این کیه؟ چرا تا حالا ندیدمش؟ من همهی بچههای این شهر رو میشناسم…»
خارپشت آبی بیهیچ تردیدی یقهی اسکروچ را گرفت و او را به عقب کشید. فضای اطراف پر از تنش شد. در همان لحظه، امی فرصت را غنیمت شمرد و با سرعت خود را کنار کشید و به سمت کلاسش دوید. روی آخرین نیمکت نشست، نفسنفسزنان اما رها از دستان اسکروچ.
همکلاسیها یکییکی وارد شدند. صدای خنده و گفتگو تمام فضا را پر کرد، چیزی که امی از آن متنفر بود. در سکوت سرش را روی میز گذاشت و سعی کرد ذهنش را آرام کند. اما در درون، میدانست که اتفاق امروز فقط یک برخورد سادهی مدرسهای نبود. آن نگاه خشمگین خارپشت آبی، آن حضور ناگهانی، برایش نشانهای بود…
شاید گذشتهای که همیشه سعی داشت فراموش کند، دوباره به سراغش آمده بود. شاید این بار، افق سرخی که در خوابهایش میدید، دیگر فقط یک کابوس نبود… بلکه واقعیتی بود که قدم به قدم به سمتش نزدیک میشد.
ادامه دارد.......
نظر فراموش نشه ها💢💢🔪