از زبان آرتور:
الان میتونم دوباره از قدرت هام استفاده کنم...
از قدرت تلپورتم استفاده کردم تا دروازه رو باز کنم که درگیری امشب همینجا تموم شه...
ولی باید به ذهنشون نفوذ کنم...
روون:(بلند شدن)حسابت رو میرسم...
آره جون خودت😑بازوش رو گرفتم...
من:از پس من برنمیای
روون:امتحانش مجانیه
سیلور:آییییی...آخخخخخ
از زبان ایلایدا:
؟؟:نصف اتاق ها رو گشتم...
؟؟؟:این یکی رو هم بگرد...آخ...
؟؟:بشین استراحت کن...
؟؟؟:نمیخواد..من خوبم...
؟؟:بشین دیگه😑
رفتم جلو تر...یه خارپشت سیاه رنگ که نصف موهاش قرمز بود رفت تو یکی دیگه از اتاق ها...
اون یکی هم که موهاش سفید بود و رگه های سبز داشت تو راهرو منتظر موند...این چقدر آشناست...
یهو نگاهش بهم افتاد و قیافه اش وات دِ فازی شد...اون:ایلایدا؟
یادم اومد کیه...
من:تامان...
علامت هیس نشون داد:فقط شیدا صدام کن و از گذشته هیچی نگو...قضیه اش مفصله...
سرم رو تکون دادم یعنی باشه...
اون خارپشت مشکیه برگشت تو راهرو:تو دیگه کی هستی؟
تاما نزاشت جواب بدم..خودش جواب داد
شیدا:روبی این ایلایداست...دوستمه...ایلایدا اینم روبیه
از زبان سیلور:
آخ کمرم شکستتتتتتتتتتتت😫
کازویی عین پلنگ اومد(پلنگه خو😑)
کازویی:امروز شدم امدادگر😑حالت خوبه؟
دستش رو دراز کرد که بلند بشم که
من:پشتتتتتتت سرتتتتتتت...
به موقع سرش رو آورد پایین وگرنه سر نداشت...آخه اون سونیک یکیه(هر کی یه چیز به exe میگه😂)با یه حاله سیاه سر کازویی رو هدف گرفته بود...دیدم بابام داره با اون گرگ سفیده مبارزه میکنه...
خواستم برم کمکش که یهو گرگینه قهوه ایه منو گرفت:اینجوری بدتر تو درد سر میوفته...باید با نقشه بریم جلو...
من:ولم کن...اصلا تو کی هستی؟
اون:اسمم الکسه...مأمورم و اومدم کمکتون...
بابا:سیلور...با دوستات منو پوشش بدین...یه نقشه دارم
من:نقشه؟باشه...
از زبان کازویی:
سیلور:کازویی، حواس اون گرگ سفیده رو پرت کن(روون منظورشه)الکس تو هم برو اون سونیک چشم قرمزه
الکس:منظورت exe؟
سیلور:حالا هر خری هست...شدو تو هم برو سر وقت اون آدمه...منم میرم سراغ فیکره...
شدو(خنده):دعوای فیکر فیکر تو هم با اون شروع شد...
رفتم سراغ اون گرگه...با آتیشم دورش رو گرفتم...
اون:فکر کردی...
با یه پرش بلند پرید بیرون آتیش:من تو و دوستات و اون آرتور عوضی رو میفرستم به درک...
یهو یه نوری همه ی شرور ها رو ناپدید کرد...
من:این چی بود؟
آرتور:برگشتن به همونجایی که بودن...
سونیک:داشت حال میداد😐
شدو:خفه شو...تو که گرگینه شدی تونستی بجنگی...سیلور بنده خدا جر خورد...
سیلور:تو چرا سنگ منو به سینه میزنی؟
خدایا باز دعواشون شروع شد😑
آرتور:شما هم حوصله دارین دعوا میکنینا...
شدو:اصلا تو کی هستی فیکر
ای خدااااااااا...اول با سیلور بعد با آرتور
سیلور:با بزرگ ترت درست حرف بزن...
شدو:مگه میشناسیش؟
سیلور:آره...بابامه...
چیییییییییییییییی....باباششش
سونیک و شدو و الکس و من: چیییییییییییییییی ؟
سیلور:اونقدرا هم عجیب نبود...به نظرم بهتره برگردیم مقاومت...
راه افتادیم سمت مقاومت
از زبان مگی:
من:تیلز بجنبببببب...
تیلز:نمیتونم غیرفعالش کنم...
چطورررر آخه...چیکار کنم؟آهان فهمیدم
من:بدش من....
تیلز:میخوای چیکار کنی؟
به حرفش اهمیت ندادم بمب رو برداشتم و تا تونستم دویدم سمت دریاچه...
بمب رو شوت کردم تو آب...رو هوا ترکید پرت شدم عقب...
چند کیلو ماسه چپ شد روم
من: آخخخخخخخخخ...
از زبان نولا:
من:شیدی تموم شد؟
شیدی:آره...
هوف خیالم راحت شد...
با بیسیم تماس گرفتم:چند تا بمب خاموش کردین؟
شیدا:یکی
بلیز:دوتا
کلارا:دوتا
تیلز:مگی مرددددددد...
چی؟مگی مرد؟(دستی دستی به کشتنش دادن😂)
مکس:😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
شیدی:آروم باش مکس...آروم...
یهو ناکلز گفت:مگی چرا اینجاست؟
مگی زندست؟وای خیالم راحت شدددد
من:حالش چطوره؟
ناکلز:دستش شکسته...
از زبان اسپیو:
بمب که ترکید خودمون رو با ماشین ناکلز رسوندیم به اونجا که ترکیده بود...
دیدم یه شمشیر از زیر خاک زده بیرون...
چارمی:چقدر شمشیره آشناست...
من:این مال مگیهههههههه...
بدو بدو رفتم خاک ها رو زدم کنار...ناکلز و وکتور هم کمک کردن...دیدیم مگی بیهوش افتاده رو زمین و از دماغش خون میاد دستش هم صاف نیست...
من:مگی زنده ای؟
یخورده وول خورد...
از پشت بیسیم تیلز چنان دادی زد و گفت مگی مرددددددد که گوشم کر شد...بعد صدای گریه مکس بلند شد
ناکلز:چرا مگی اینجاست...
*30 دقیقه بعد در مقاومت*
از زبان سیلور:
در اتاق باز شد و شیدا از اتاق اومد بیرون...
تا چشمش به بابا افتاد حسابی جا خورد...
بابا:یه لحظه وایسا...
شیدا گوش نکرد و با تمام سرعت رفت بیرون...
از زبان گلوریا:
رفتیم دنبال شیدا و باباش...سیلور از ما زودتر رسیده بود...تا نگاهش بهمون افتاد گفت(شدو و گلوریا و الکس و سونیک رو میگه)
سیلور:ای خدا...من از دست شماها چیکار کنم...
سونیک:ساکت شازده...
کی به اینا گفته😂
سیلور:مرض...از قصد میگی شازده بقیه بفهمن؟
من:ما خودمون میدونستیم😂
سیلور:شیدا گفت؟
من:شک داری؟
شدو:ساکت...بزار بشنویم چی میگن؟
سونیک:میخواد از عشقش بیشتر بدونه🤣🤣🤣
سیلور:(نیم نگاه به شدو)
شدو:منم به شیدی میگم عاشقش شدی...
سیلور: چیییییییییییییییی؟
WOW قضیه باحال شد
سونیک و الکس از خنده ریسه رفته بودن
از زبان نولا:
نصفه شب بود رفتم آب بخورم..خوابم نمیبرد...دو لیوان آب خوردم رفتم بخوابم یه دست منو چسبوند به دیوار:تو اینجا چه غلطی میکنی؟مگه نباید خواب باشی؟
آخه به این چه؟
من ببخشید برای اینکه برم آب بخورم ازتون اجازه نگرفتم (لحن مسخره)
یهو یه دستمال نزدیک دهنم کرد و بیهوش شدم...