افق سرخ/پارت سوم

افق سرخ – فصل سوم: سایه‌های گذشته

امی روی نیمکت آخر کلاس نشسته بود و نفس‌هایش هنوز تند بود. نگاهش به پنجره دوخته شده بود، جایی که نور خورشید با حرارت ملایمی بر زمین می‌افتاد، اما ذهنش همچنان گرفتار شب گذشته بود… شب تاریک، تاریکی که همیشه با او بود، حتی وقتی خودش را در روشنایی صبح پنهان می‌کرد.

فلش‌بک

خانه‌ی قدیمی، اتاق کوچک و پر از اسباب‌بازی‌های خاک‌خورده و کتاب‌های کهنه. مادرش کنار پنجره ایستاده بود، موهای طلایی‌اش به نور خورشید می‌درخشید، اما نگاهش پر از غم بود. امی کوچولو روی زمین نشسته بود و با لبخند کودکانه‌ی خودش، تلاش می‌کرد با لگوهای رنگی‌اش دنیای خودش را بسازد. اما دنیای واقعی همیشه تلخ بود.

– «امی…» صدای مادر هنوز در ذهنش می‌پیچید. «باید قوی باشی… دنیا همیشه مهربون نیست.»

امروز هم همان حس سنگینی را داشت، همان‌طور که از کودکی با او بود؛ آن روزی که پدرش ناگهان ناپدید شد، بی هیچ هشدار و توضیح. هیچ نامه‌ای، هیچ پیامی، هیچ نشانی از او باقی نمانده بود. فقط یک حس خالی و سرد، مثل ته یک رودخانه‌ی یخ‌زده، که تمام وجودش را پر کرده بود.

.

.

.

.

.

امی دوباره برگشت به حال، به کلاس و به صدای همهمه‌ی بچه‌ها. قلبش هنوز می‌تپید، اما ذهنش نمی‌توانست آرام بگیرد. «همه چیز تغییر کرده… اما من هنوز تنها هستم.»
به پایین نگاه کرد، کیفش روی زمین کنار نیمکت، باز و آماده‌ی شروع یک روز دیگر. همه چیز شبیه همیشه بود، اما او دیگر آن دخترک بی‌خیال و خندان نبود.

صدای خنده‌ی اسکروچ و جمعی از بچه‌ها او را به واقعیت برگرداند. حتی در میان این هرج و مرج، آن حس تهدید‌آمیز گذشته، به شکل یک سایه نامرئی روی او سنگینی می‌کرد. او یاد شب‌های تنهایی افتاد؛ آن شب‌هایی که از گریه‌های بی‌پایان مادرش و سکوت خانه‌ی خالی، چیزی جز سکوت باقی نمانده بود.

– «چرا همیشه من باید قوی باشم؟» – با خود زمزمه کرد. هیچکس نبود که جواب دهد. هیچ‌کس آنجا نبود که درک کند…

امی یک نفس عمیق کشید و دستش را روی قلبش گذاشت. آن تپش‌ها هنوز یادآور نبودن پدر بود. هرگاه می‌خواست با دوستان صحبت کند، یا حتی به مدرسه بیاید، آن فقدان او را دنبال می‌کرد، سایه‌ای که حتی با خنده‌ها و هیاهوی مدرسه محو نمی‌شد.

فلش‌بک دیگر…

شب سردی بود. باد زمستانی از پنجره‌ی نیمه‌باز وارد اتاق می‌شد و لباس‌های امی را به لرزه می‌انداخت. او کنار تخت نشسته بود و به عکس پدرش نگاه می‌کرد؛ عکس در قاب شکسته‌ای که مادرش روی میز گذاشته بود. لبخند پدر، اما نگاه خالی… نگاه پر از چیزی که امی هنوز نمی‌توانست بفهمد.

– «امی… هیچ وقت اجازه نده دنیا تو رو ضعیف کنه.» صدای مادر باز هم در ذهنش پیچید. اما دنیا، همانطور که گفته بودند، همیشه مهربان نبود…


امی نفس عمیقی کشید، نگاهش به کلاس و دانش‌آموزان افتاد. همان حس سنگین، همان سایه‌ی گذشته، هنوز با او بود. اما امروز، در میان این هرج و مرج، تصمیم گرفت دیگر اجازه ندهد که گذشته، مسیر او را کنترل کند.

خارپشت آبی و گروه اسکروچ هنوز در نزدیکی بودند، اما امی این بار آماده بود. او برای خودش قسم خورد: «هیچ کس، هیچ وقت، نباید باعث شود من حس کنم ضعیفم… حتی سایه‌ی گذشته.»

و با این فکر، سرش را بالا گرفت، چشمانش به پنجره‌ای که نور صبحگاهی از آن می‌تابید دوخته شد، و با نفس‌های عمیق، قدم‌هایش را محکم‌تر برداشت… افق سرخ دوباره در ذهنش نقش بست، یادآور شب‌هایی که در آن، تاریکی و فقدان، قوی‌ترین درس‌های زندگی‌اش بودند.


ادامه دارد........

نظر فراموش نشه ها😐🔪🔪

وگرنه از پارت بعدی خبری نیست💢

برچسب ها: افق سرخ
[ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 12:48 ] [ Kazoi ] [ ]
آخرین مطالب