افق سرخ/پارت چهارم


افق سرخ – پارت چهارم: ورود غیرمنتظره

کلاس هنوز پر از همهمه بود. صدای خنده‌ی بچه‌ها، شوخی‌های بی‌مزه‌ی اسکروچ، و غرغرهای امی که با صدای بلند در دلش تکرار می‌شد:
«یکی بیاد اینا رو ساکت کنه، اعصابمو ریختن به هم…»

اما قبل از اینکه حوصله‌اش سر بره و بخواد با مشت روی میز بکوبه، صدای عجیبی اومد. صدایی که هیچ‌کس انتظارشو نداشت: مثل وزش شدید باد، انگار چیزی با سرعت غیرعادی از راهرو گذشت. پنجره‌ها لرزیدن، برگه‌های روی میزها به هوا پریدن، و کلاس برای چند ثانیه در سکوت مطلق فرو رفت.

همه با تعجب به در کلاس نگاه کردن. در با شدت باز شد و گرد و خاک راهرو مثل طوفان وارد شد. وقتی هوا صاف شد، یه پسر خارپشت آبی رنگ، با موهای سیخ‌سیخی و لبخند نیمه‌شیطنت‌آمیز، جلوی در ایستاده بود.

– «خب… مثل اینکه دیر رسیدم!»

بچه‌ها یک لحظه خشک‌شون زد. بعضیا با هیجان نگاه کردن، بعضیا با ترس. حتی اسکروچ هم که همیشه پررو بود، یه قدم عقب رفت و زیر لب غر زد:

  • «این دیگه کیه؟!»

امی روی نیمکت آخر، مات و مبهوت بود. اول فکر کرد خیال می‌کنه… اما نه، اون خارپشت آبی واقعی بود، با چشم‌هایی که هم برق خشم داشت و هم یه نوع آرامش عجیبی. چیزی توی نگاهش بود که قلب امی رو به لرزه انداخت.

سونیک خیلی عادی، بدون توجه به نگاه‌های سنگین بچه‌ها، وارد کلاس شد و کنار میز معلم ایستاد. معلم بیچاره که تازه از شوک بیرون اومده بود، با لکنت پرسید:
– «ا-آقا… شما… اینجا چیکار می‌کنید؟!»

سونیک لبخند زد و با اعتماد به نفس جواب داد:
– «فقط اومدم مطمئن شم همه‌چیز اینجا امنه. یه مشکلی هست… یه چیزی که به این مدرسه ختم می‌شه.»

همهمه دوباره شروع شد. بچه‌ها پچ‌پچ می‌کردن. بعضیا فکر کردن فیلمبرداری یا شوخیه. ولی امی… قلبش محکم‌تر می‌زد. توی ذهنش زمزمه می‌کرد:
«نه… این فقط یه آدم عادی نیست… حسش… یه جورایی آشناست.»

سونیک نگاه کوتاهی به بچه‌ها انداخت، اما وقتی چشمش به امی افتاد، مکث کرد. فقط چند ثانیه، اما برای امی مثل یک ساعت گذشت. نگاهش دقیق، سنگین، و پر از چیزی بود که امی هیچ‌وقت توی نگاه کسی ندیده بود. انگار از قبل می‌شناختش.

فلش‌بک کوتاه در ذهن امی روشن شد:
صدای دویدن… شب‌های سرد… یک سایه‌ی آبی که در کودکی گاهی می‌دید، اما هیچ وقت مطمئن نبود واقعی بوده یا فقط خیال.

امی نفسش رو در سینه حبس کرد.
«نه… امکان نداره… اون صداها… اون شب‌ها…»

سونیک بدون حرف بیشتر، مستقیم به سمت اسکروچ رفت.
– «هی، تو.»

اسکروچ با خنده‌ی تمسخرآمیز جواب داد:

  • «چی می‌خوای خارپشت تازه‌وارد؟ اینجا مدرسه‌ست، نه زمین مسابقه!»

سونیک خم شد، طوری که صورتش درست روبه‌روی اسکروچ قرار گرفت، و خیلی آرام زمزمه کرد:
– «فقط یه نصیحت… دستت به بچه‌های ضعیف‌تر نخوره. چون اگه بخوره… با من طرفی.»

کل کلاس خشکش زد. امی ناخودآگاه لبخند ریزی زد. برای اولین بار حس کرد کسی هست که واقعا جلوی اسکروچ وایسته.

سونیک بعدش بدون توجه به بقیه، به سمت نیمکت‌های عقب رفت. و درست همون‌جا، کنار امی ایستاد.
– «می‌شه اینجا بشینم؟»

امی اول خواست جواب منفی بده، اما چیزی در نگاهش بود… یه حس عجیب. نه شبیه کریم بود، نه شبیه هیچکس دیگه. پس فقط سرشو تکون داد و گفت:

  • «…باشه.»

سونیک با آرامش نشست، اما نگاهش هنوز از پنجره‌ی کلاس به بیرون بود، جوری که انگار منتظر چیزی باشه.

امی دستش رو مشت کرده بود و توی دلش هزاران سوال شکل می‌گرفت:
«کیه؟ چرا این حس لعنتی رو دارم؟ چرا انگار… قبلا دیدمش؟»

صدای زنگ کلاس همه رو از فکر بیرون آورد، اما برای امی، این تازه شروع ماجرا بود. افق سرخ دوباره توی ذهنش شعله گرفت… و این بار، حضور خارپشت آبی همه‌چیز رو تغییر داده بود.


ادامه دارد.....

نظر فراموش نشه ✨️🔪🔪💢

برچسب ها: افق سرخ
[ شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 22:43 ] [ Kazoi ] [ ]
آخرین مطالب