افق سرخ/پارت پنجم

افق سرخ – فصل پنجم: سرنخ‌های افق

زنگ پایان کلاس هنوز به گوش می‌رسید، اما امی مثل همیشه دیر جنبید. نگاهش به پنجره دوخته شده بود؛ نور بعدازظهر به طرز عجیبی روی زمین می‌افتاد و سایه‌ها را کشیده و طویل می‌کرد، مثل خطوطی که هر لحظه می‌توانست مسیرش را تغییر دهد. قلبش هنوز پر از هیجان و اضطراب بود. سونیک کنارش نشسته بود، آرام، اما انرژی خاصی از او می‌تابید؛ حس سرعت و قدرتی که حتی بدون حرکت کردن، فضا را تحت تأثیر قرار می‌داد.

امی سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. نمی‌توانست نگاهش را از او بردارد. به ذهنش فشار آورد تا چیزی بگوید، اما زبانش قفل شده بود. سونیک، با همان لبخند نیمه‌شیطنت‌آمیز، سرش را کمی کج کرد و گفت:
– «می‌دونم داری به چیزی فکر می‌کنی.»

امی از شنیدن این جمله جا خورد. چطور ممکن بود کسی اینقدر دقیق احساساتش را بخواند؟ قلبش تندتر زد و به خودش گفت: «نه… فقط یه حس گذراست…» اما درونش مطمئن بود که این فقط اتفاقی نبوده.

بعد، سونیک آرام‌تر ادامه داد:
– «تو دنبال چیزی هستی… چیزی که مدت‌هاست فراموش شده، اما هنوز تو رو تعقیب می‌کنه.»

امی بی‌اختیار پلک زد. حرفش درست بود… خیلی درست بود. ذهنش بازگشت به شب‌های طولانی کودکی، وقتی خانه خالی بود و سکوت، تنها صدای همراهش بود. آن شب‌ها که پدرش ناپدید شد و هیچکس هیچ توضیحی نداد. هر گوشه‌ی اتاق پر از سایه‌ها و سوالات بی‌جواب بود.

فلش‌بک:

خانه‌ی قدیمی در خیابان‌های خلوت شهر. نور کم رنگ لامپ سقفی روی کف چوبی می‌افتاد و هر حرکت کوچک را برجسته می‌کرد. امی پنج ساله کنار پنجره نشسته بود و چشم‌هایش خیس از اشک بود. مادرش گوشه‌ی اتاق روی صندلی نشسته بود، دست‌هایش را در هم گره کرده و نگاهش خیره بود به جایی نامعلوم.

– «امی… پدرت… رفت.» صدای مادر هنوز در ذهن امی می‌پیچید.
– «چی؟!» کودک پرسید، چشم‌هایش گشاد شده بود.
– «اون… دیگه برنمی‌گرده… اما تو باید قوی باشی… هیچکس نمی‌تونه جلوی تو وایسته، حتی وقتی تنها هستی.»

امی همان‌جا برای اولین بار حس کرد چیزی درونش ترک خورده. حفره‌ای که هیچ‌چیز نمی‌توانست آن را پر کند. اما در همان تاریکی، تصمیم گرفت قوی باشد.

فلش‌بک تمام شد. امی دوباره برگشت به کلاس، به سونیک نگاه کرد و گفت:

  • «چطور… تو… می‌دونی؟»

سونیک لبخند زد، اما کمی جدی‌تر شد:
– «یه سری چیزها… وقتی یکی مثل تو رو می‌بینی، بعضی چیزها رو نمی‌تونی نادیده بگیری. گذشته تو هنوز روشن نشده، و افق سرخ هم نشون‌دهنده‌ی همون چیزیه.»

امی نفسش تو سینه حبس شد. افق سرخ… واژه‌ای که از کودکی تو ذهنش تکرار می‌شد، اما همیشه مثل یک کابوس مبهم باقی مانده بود، حالا با حضور سونیک و نگاه دقیقش واقعی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

سپس سونیک ادامه داد:
– «اگر بخوای بفهمی چی واقعی بوده و چی نه… باید با هم شروع کنیم.»

امی پلک زد، ذهنش پر از هزار سوال شد: «شروع کنیم… با کی؟ با اون خارپشت آبی که تا دیروز فکر می‌کردم فقط یه غریبه است؟» اما در عمق قلبش حس کرد که این درست‌ترین انتخابه.

بعد کلاس رو ترک کردند، امی آرام قدم می‌زد و سونیک با سرعتی که حتی در حین راه رفتن هم قابل تشخیص بود، کنار او بود. فضای بیرون، حیاط مدرسه، پر از نور بود، اما برای امی همچنان سایه‌ای سنگین وجود داشت؛ سایه‌ای که با هر قدمش بزرگ‌تر می‌شد.

– «اولین سرنخ کجاست؟» امی آرام پرسید.
سونیک مکث کرد، سپس دستش را به سمت زمین و یکی از گوشه‌های حیاط برد:
– «همین‌جا… چیزی که بهت تعلق داره، اما ازت پنهان شده.»

امی خم شد و چیزی زیر برگ‌ها پیدا کرد. یک گردنبند قدیمی با آویز عجیب. قلبش به شدت تند زد. نگاهش به سونیک برگشت:

  • «این… مال منه؟»

سونیک سرش را تکان داد:
– «بخشی از گذشته‌ی توئه. چیزی که حتی خودت هم فراموشش کردی… اما حالا وقتشه که ببینی چی پشت این افق سرخ پنهانه.»

امی گردنبند را برداشت و احساس کرد انگار دنیایش دوباره به هم وصل شده، اما این بار تاریکی و روشنایی با هم ترکیب شده بودند. افق سرخ، نه تنها یک خاطره، بلکه کلیدی بود برای چیزی بزرگ‌تر، چیزی که می‌توانست همه چیز را تغییر دهد: گذشته، حال و آینده‌ی او.

– «پس… باید شروع کنیم؟» امی پرسید، با صدای لرزان اما مصمم.
– «آره… و هیچ راه برگشتی نیست.»

و بدین ترتیب، امی و سونیک، کنار هم، اولین قدم‌های واقعی خود را به سوی راز «افق سرخ» برداشتند؛ راهی که پر از سایه‌ها، اسرار پنهان، و خاطراتی بود که هر لحظه می‌توانستند او را بسوزانند یا نجات دهند.

برچسب ها: افق سرخ
[ سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 23:44 ] [ Kazoi ] [ ]
آخرین مطالب