از زبان؟؟؟
در حالا هدایت کشتی بودم که صدای سیلوییِر رو شنیدم: ناخدا! از آسمون...چجوری بگم...آدم *حیوان* می باره!!!!
جان؟!
رفتم انتهای کشتی، خدمه به اونهایی که ظاهرا از آسمون افتاده بودن پایین شمشیر کشیده بودن...همشون ولو بودن رو زمین، این چه وضعشه؟؟؟ صدای چکمه هام که روی کف چوبی کشتی کشیده می شدن تقریبا بلند و قابل شنیدن بود...صدام رو کلف کردم و گفتم: کی جرعت کرده پاشو بذاره تو کشتی من؟!
رفتم جلو تر تا بتونم دقیق ببنمشون...ا..ام....امکان نداره!!! چطور ممکنه؟! ی...یه همزاد؟؟؟! من یه همزاد دارم؟! بیشتر دقت کردم، دیدم که نه تنها من بله تمام خدمه همزدا دارن! مشکوکه...
از زبان سونیک
بد...بخت شدیم!
یه خانم با لباس عجیب و غریب...دارم چی می گم؟ همشون لباس های سال ۱۶۵۰ و اینا رو دارن😑 وایسا! دزدای دریایی؟!
دیگه رسما بدبخت شدیم!
یه زن که انگار ناخداشون بود اومد جلو و با دقت بهمون نگاه کرد، یهو چهرش مثل گچ سفید شد...منم همینطور! یکم به اطرافم نگاه کردم، جان؟!
ما همه همزاد داریم؟! نتونستم جلوی فریادمو بگیرم: یکی به من توضیح بده اینجا چه کوفتی داره اتفاق می افته؟!
اون ناخداهه: درواقع سوال من اینه رفیق!
بابا بی خیال! هنوز هنو نمی شناسیم بهم می گه رفیق؟؟؟
یهو نولا از جاش بلند شد و لباس هاش رو تکوند و به اون ناخداهه نگاه کرد...خشم خالص تو چهره اش موج می زد، دست هاش رو مشت کرد... و با قدم های عصبانی و محکم رفت طرف اون ناخداهه و داد زد: هی تو! به چه جرعتی شبیه منی؟!!
همزاد نولا یا همون ناخدا: خودت چرا شبیه منی؟!!
و بعد طرف نولا شمشیر کشید، نولا تقریبا شکه شد اما بعد زیر لب گفت: خودت خواستی! و اون هم شمشیرش رو گرفت طرف همزادش... تمام افرادی که توی کشتی بودن *خدمه* نفسشون رو توی سینه حبس کردن، ما هم از جامون بلند شدیم و با تعجب به اونا نگاه کردیم. همه انتظار حمله رو داشتن اما یهو اون کاراکال *زایرس* پرید وسط معرکه و گفت: صبر کنین! من یه دلیل منطقی دارم!
اون همزاد نولا شمشیرش رو گرفت طرف کاراکال و گفت: بهتره دلیلت منطقی باشه جوجه! وگرنه جات ته دریاست.
واو چه خشن!
زایرس: هست! درواقع شما این خانم *نولا* هستین و این خانم هم شما!
ناخداهه: اونوقت چجوری؟
زایرس: خب درواقع *طعریف کردن کل ماجرا* و بله اینجوری شد که ما اومدیم به گذشته😁
نولا: یعنی... گرانش یه گودال ساخته بود؟
زویرس: آممممم نه دقیقا درواقع گودال، گرانش رو تو خودش جا داده بود....پس می شه بهش گفت گودال گرانشی.
من: پس...گرانش دروازه های میان بعدی درست کرده بود؟!
زایرس: بله😁 راستی من زایرسم.
آها خب حالا همه چیز جور در می آد.
من: خوشبختم منم سونیکم.
ناخداهه: پس...نه خوشم اومد، به کشتی من خوش اومدین آینده ای ها ! من آلون ( نوع تلفظ: آلُن) هستم ناخدای اینجا!
نولا: آلون برعکس نولاست.
*عکس کشتی رو هم الان می ذارم*

کشتی این شکلی بود...
از زبان گلوریا
من: الکس! بده به من اون نقشه ی بی صاحابو! ۵ روزه داریم دور خودمون می چرخیم!!!
الکس روشو کرد اونور و با تکبر گفت: هم. نقشه مشکل داره!
آره والا !
.
.
.
.
.
.
.
ادامه دارددددد
راستی نظر ها باید ۱۰ تا بشه تا پارت بعد رو بدم😁😉