از زبان تیلز:
دنبال شیدا رفتم...تا شهر موبیوس رو با سرعت رفت...
از یه نفر آدرس پرسید راه افتاد.منم یواشکی رفتم..رسید به قبرستون!آخه قبرستون چرا...
رفت تو کنار قبر ملکه میرال نشست...بعدش گفت:سلام مامان...
چی؟پس بگو چرا همون موقع که آرتور پیدا شد دخترا تو پچ پچ هاشون شاهزاده و پادشاه میکنن(تیلز جان شما فضولی ببینی دخترا چی میگن😑)
شیدا:ای باد و ای خاک...ای نور و هوا...(شعر گفتم🤣🤣)ای عناصر زندگی،گذشته را تکرار کن.
الان شعر خوند؟
یهو چندتا هاله نور جمع شد و یه چیزایی رو نشون داد...بعدش که واضح تر شد دیدم که یک جمعیت سیاه پوشیدن و دارن گریه میکنن.
بعد یه کشیک اومد و سخنرانی کرد:در این روز،بانویی مهربان و دلسوز ، ملکه میرال فینتر،همسر پادشاه آرتور د هچهاگ را از دست دادیم.ضمن ابراز تأسف و همدردی به خانواده، ایشان را در این مکان دفن میکنیم...
این دیگه چی بود؟
دیدم یه دختر و پسر خیلی گریه میکنن،اینا که بچگی های شیدا و سیلوره...ایلایدا هم داره آرومشون میکنه...اونم آرتوره که اصلا حالش خوب نیست و یه خارپشت آبی رنگ که چشماش آبی کمرنگه داره آرومش میکنه...
اون خارپشته:آرتور...داداش بیا آب بخور
آرتور:نمیخوام برایان ببرش...
برایان:اما...
آرتور(با داد): ببرششششششش
اون هاله ها کم کم محو شدن...
خود شیدا خیلی داره گریه میکنه...
یکی اومد نزدیکش شد(یه گربه سفید که نوک موهاش آبیه رنگ که چشماش آبیه و موهاش بلنده و موهاش رو بافته،یه لباس آبی ملایم پوشیده که آستین افتاده است و تا زانو دامن داره،جوراب توری آبی هم پوشیده با کفش اسپرت سفید)...یا خدا این کیه؟
خواستم برم جلوش رو بگیرم که دیدم نشست کنارش:سلام...
شیدا سرش رو بلند کرد:یا جده سادات! تو اینجا چیکار میکنی؟
اون:این عوض خوشحالیت بود تاما؟
تاما؟این دیگه چه اسمیه؟
شیدا:یعنی یه روز منو سکته میدی آنجلا!(یاد اون بازیه افتادم😂ولی اون نیستا)
آنجلا:بلی....این منم دیگه😎
از زبان ناکلز:
من:ایننننننن چیییییییههههههه...
؟؟؟:فرار فایده نداره...
نولا:ای بیشعورررر ولسسسسسس
بعدش نولا با یک حرکت خفن پرید رو یکی از یخ های غول پیکر...بعدش پرید رو ولس...
از زبان نولا:
من:زنده ات نمیزارم...
ولس:شایدم من نزارم...ولی وقت برای تلف کردن ندارم...به درود
بعدش ناپدید شد...بقیه هم که تونستن از اون سنگه جون سالم به در ببرن اومدن پیشم...
گلوریا:اونجا رو...اون زمرد سفید رنگ...
ناکلز رفت زمرد رو آورد...
بیسیم:کمک...زود بیاین شهر...
این صدای شیدا بود؟
من:شیدا چی شده؟
شیدا:کل کشور آسمونش سیاه شده...نیرو های مفلیس حمله کردن!
از زبان ایلایدا:
بابا:اینم از این زمرد نیلی...
بیسیم:الو....ایلایدا...
تیلز:کمک...زود بیاین شهررررر...الان همه جا نابود میشه...
سونیک:چی شده؟
تیلز:وقت توضیح نیست...مفلیس حمله کرده
آرتور:ای عوضییییی...(تلپورت کردن ما به شهر)
من:یا خداااا اینجا چه خبره!
بابا:بقیه کجان؟
آرتور:وای خدا...
من:چی ش...
دیدم شیدا و ولس دارن میجنگن حسابی هم فحش میدن😐😂
شیدا:بادمجون گندیده..
ولس:خفه شو کیسه گچ!
شیدا:من اینورم ایکبیری!
ولس:میگیرمت پفیوز...
سونیک:دخترا هم اعصاب ندارناااا...
بابا:سرتون رو بدزدید...
بدون اینکه نگاه کنم سرم رو آوردم پایین و یک لایه یخ از بالا سرمون رد شد...
؟؟؟:اوخ ببخشید...
من:تویی آنجلا؟
آنجلا:زدی به هدف
شدو:من از آب متنفرممممممممممم.....
برگشتیم دیدیم شدو شده یه گوله پشمالو مشکی قرمز🤣
سونیک:ما پوم پوم مشکی قرمز سفارش نداده بودیم🤣🤣🤣
شدو:خفه شو فیکر
آرتور:زمرد رو آوردید؟
روبی:آره....(زمرد فیروزه ای رو داد دستش)
مگی:به موقع رسیدیم؟
من:درست به موقع
مگی:بیا اینم زمرد...اینا چیکار میکنن؟
بابا: میفهمید
اهم اهم....
کسی قصد نداره پارت بده😑🪓🪓🪓🪓🪓