شروع دوباره پارت 21

از زبان تیلز:

دنبال شیدا رفتم...تا شهر موبیوس رو با سرعت رفت...

از یه نفر آدرس پرسید راه افتاد.منم یواشکی رفتم..رسید به قبرستون!آخه قبرستون چرا...

رفت تو کنار قبر ملکه میرال نشست...بعدش گفت:سلام مامان...

چی؟پس بگو چرا همون موقع که آرتور پیدا شد دخترا تو پچ پچ هاشون شاهزاده و پادشاه میکنن(تیلز جان شما فضولی ببینی دخترا چی میگن😑)

شیدا:ای باد و ای خاک...ای نور و هوا...(شعر گفتم🤣🤣)ای عناصر زندگی،گذشته را تکرار کن.

الان شعر خوند؟

یهو چندتا هاله نور جمع شد و یه چیزایی رو نشون داد...بعدش که واضح تر شد دیدم که یک جمعیت سیاه پوشیدن و دارن گریه میکنن.

بعد یه کشیک اومد و سخنرانی کرد:در این روز،بانویی مهربان و دلسوز ، ملکه میرال فینتر،همسر پادشاه آرتور د هچهاگ را از دست دادیم.ضمن ابراز تأسف و همدردی به خانواده، ایشان را در این مکان دفن میکنیم...

این دیگه چی بود؟

دیدم یه دختر و پسر خیلی گریه میکنن،اینا که بچگی های شیدا و سیلوره...ایلایدا هم داره آرومشون می‌کنه...اونم آرتوره که اصلا حالش خوب نیست و یه خارپشت آبی رنگ که چشماش آبی کمرنگه داره آرومش می‌کنه...

اون خارپشته:آرتور...داداش بیا آب بخور

آرتور:نمی‌خوام برایان ببرش...

برایان:اما...

آرتور(با داد): ببرششششششش

اون هاله ها کم کم محو شدن...

خود شیدا خیلی داره گریه می‌کنه...

یکی اومد نزدیکش شد(یه گربه سفید که نوک موهاش آبیه رنگ که چشماش آبیه و موهاش بلنده و موهاش رو بافته،یه لباس آبی ملایم پوشیده که آستین افتاده است و تا زانو دامن داره،جوراب توری آبی هم پوشیده با کفش اسپرت سفید)...یا خدا این کیه؟

خواستم برم جلوش رو بگیرم که دیدم نشست کنارش:سلام...

شیدا سرش رو بلند کرد:یا جده سادات! تو اینجا چیکار میکنی؟

اون:این عوض خوشحالیت بود تاما؟

تاما؟این دیگه چه اسمیه؟

شیدا:یعنی یه روز منو سکته میدی آنجلا!(یاد اون بازیه افتادم😂ولی اون نیستا)

آنجلا:بلی....این منم دیگه😎

از زبان ناکلز:

من:ایننننننن چیییییییههههههه...

؟؟؟:فرار فایده نداره...

نولا:ای بیشعورررر ولسسسسسس

بعدش نولا با یک حرکت خفن پرید رو یکی از یخ های غول پیکر...بعدش پرید رو ولس...

از زبان نولا:

من:زنده ات نمی‌زارم...

ولس:شایدم من نزارم...ولی وقت برای تلف کردن ندارم...به درود

بعدش ناپدید شد...بقیه هم که تونستن از اون سنگه جون سالم به در ببرن اومدن پیشم...

گلوریا:اونجا رو...اون زمرد سفید رنگ...

ناکلز رفت زمرد رو آورد...

بیسیم:کمک...زود بیاین شهر...

این صدای شیدا بود؟

من:شیدا چی شده؟

شیدا:کل کشور آسمونش سیاه شده...نیرو های مفلیس حمله کردن!

از زبان ایلایدا:

بابا:اینم از این زمرد نیلی...

بیسیم:الو....ایلایدا...

تیلز:کمک...زود بیاین شهررررر...الان همه جا نابود میشه...

سونیک:چی شده؟

تیلز:وقت توضیح نیست...مفلیس حمله کرده

آرتور:ای عوضییییی...(تلپورت کردن ما به شهر)

من:یا خداااا اینجا چه خبره!

بابا:بقیه کجان؟

آرتور:وای خدا...

من:چی ش...

دیدم شیدا و ولس دارن میجنگن حسابی هم فحش میدن😐😂

شیدا:بادمجون گندیده..

ولس:خفه شو کیسه گچ!

شیدا:من اینورم ایکبیری!

ولس:می‌گیرمت پفیوز...

سونیک:دخترا هم اعصاب ندارناااا...

بابا:سرتون رو بدزدید...

بدون اینکه نگاه کنم سرم رو آوردم پایین و یک لایه یخ از بالا سرمون رد شد...

؟؟؟:اوخ ببخشید...

من:تویی آنجلا؟

آنجلا:زدی به هدف

شدو:من از آب متنفرممممممممممم‌.....

برگشتیم دیدیم شدو شده یه گوله پشمالو مشکی قرمز🤣

سونیک:ما پوم پوم مشکی قرمز سفارش نداده بودیم🤣🤣🤣

شدو:خفه شو فیکر

آرتور:زمرد رو آوردید؟

روبی:آره....(زمرد فیروزه ای رو داد دستش)

مگی:به موقع رسیدیم؟

من:درست به موقع

مگی:بیا اینم زمرد...اینا چیکار میکنن؟

بابا: میفهمید


اهم اهم....

کسی قصد نداره پارت بده😑🪓🪓🪓🪓🪓

برچسب ها: شروع دوباره
[ شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 19:9 ] [ 𝚃𝙰𝙼𝙰𝚁𝙰 ] [ ]
آخرین مطالب