آن سوی دیوار قسمت ششم

(از زبان ایمی )

اون روباه نازه که فک کنم اسمش تیلز بود اومدو مارو برد توی یکی از اون اتاقا . یه نگاهی به اتاق انداختم ... ووویییییی ! چرا این شکلیه ؟ چرا تختاش پفی نیستو پرده نداره ؟ نهههه من نمی تونم اینطوری بخوابممممم 😭😭

تیلز : اینم از اتاقتون ، اگه یه وقت چیزی خواستین لطفا بهم بگین

من : ممنون

سرشو تکون دادو با یه لبخند کوچیک رفت بیرون و درو رومون بستو قفلش کرد ! اینجا دیگه کجاست ؟ اتاق خواب یا زندان ؟ رومو کردم طرف ماری و بلیز

بلیز : بانوی...

حرفشو قطع کردم * با صدای اروم گفت * : هیششششش بلیز ! اروم حرف بزن !

بلیز * با صدای اروم * : چشم بانوی من

من * با صدای اروم * : بچه ها ‌! شنلتونو در بیارین ! وگرنه من خارپشته سوخاری میشم

هممون شنلای لعنتی رو دراوردیمو گذاشتیمشون یه گوشه از اتاق که گم نشن

ماریا : وای نهههه !

من : چیه ؟ چی شده ؟ جاییت زخم شده ؟ خوبیییی ؟

ماریا * با لحن ناراحت * : نه ! اصلنم خوب نیستم 😔 ارایشم ... ارایشم پاک شدههههه و میدونی بد تر از اون چیه ؟ ماسکه صورتمو یادم رفت بیارممم 😣😖😭😢من زشتمممم به من نگاه نکنیددد

منو بلیز یه نگاه پوکر فیس به هم انداختیمو من با دستم زدم تو سرم

من : ماری ! یکم اروم حرف بزن دختر بعدشم ، تو خیلیم خوشگلی ! نمی خواد انقد گریه کنی ، باشه ؟ ( زیر لب گفت ) حداقل شبیه شامپانزه نیستی

ماریا : تو چیزی گفتی ایمی ؟

من : من ؟ نه عزیزم من که چیزی نگفتم

ماریا * همینطور که داشت اشکاشو پاک می کرد و اروم گفت * : باشه حالا ، ممنون ^^ خب نقشه چیه ؟

بلیز * با صدای اروم * : بله بانوی من ، نقشه چیه ؟

من (گلوریا : بچه ها لطفا این تیکه هارو کلا با صدای اروم بخونید ) : خب بچه ها خوب گوش کنید ، اولن که بلیز ، لطفا به ما نگو سرورم یا بانوی من

بلیز : چشم اما چی بگم پس ؟

من : با ما راحت باش و مارو به اسم صدا بزن ، اگه این کارو نکنی هویت واقعیمون لو میره و میان مارو دستگیر می کنن ، پس رسمی نباش باهامون

بلیز : چش... ینی باشه

من : دومن که ، ما باید یه اسمه دیگه داشته باشیم ، من ایمی رو انتخاب کردم ، از این به بعد بهم بگین ایمی

ماریا : منم همون ماریام

من : چرا ؟ شناسایی می شی یا !

ماریا : نه نمیشم ، چون اینجا که سرزمینه من نیست ، و کسی هم نه منو دیده و نه منو می شناسه ، البته بجز بعضیا که اونا هم سلطنتی هستن ، تازه ! ما حتی سرزمینامون با هم معامله یا اعلام دوستی یا چیزی شبیه به اون انجام ندادن و اعلام نکردن ، اگر هم می کردن اسم پدرو مادرمو می زاشتن ، نه اسمه منو

من : به نکته ی خوبی اشاره کردی خب پس تو همون ماریا بمون

بلیز : منم که کسی نمی شناسه زیاد ، پس همون بلیز

من : عالیه ! و بچه ها یه چیزه دیگه ! میدونم ما پرنسس هستیمو سلطنتی ، اما ما باید خودمون با شرایطه عادی وقف بدیم و بهش عادت کنیم . وگرنه لو می ریم یا بهمون مشکوک میشن

ماریا : باشه ولی ... نقشه فرار چی شد پس ؟

من : نقشه فرار ؟

بلیز : اره ، ما باید از دست اینا فرار کنیم ، ما که نمی دونیم قراره باهامون چیکار کنن یا قصدشون چیه !

من : اره راست می گید ، دقت نکرده بودم

بلیز بلند شدو رفت تمام اتاقو با یه حالت عجیب چک می کرد .

من : بلیز ، داری چیکار می کنی ؟؟

بلیز : ..‌.

هیچی نگفتو به کارش ادامه داد و بعد از یه دقیقه اومد روی یکی از تختا نشست و سرشو به علامت ناامیدی تکون داد

بلیز : هیچ راهه فراری نیست ، همه جا بستست

ماریا : درم که قفلههههه

من : نگران نباشید بچه ها ، درسته که ما نمی دونیم اینا کین یا می خوان چیکار کنن ، ولی ما به راحتی می تونیم از دستشون در بریم ، فقط یه نقشه نیاز داریم که ...

ماریا حرفمو قطع کرد : او اوههه ! من بگم ؟ می تونیم درو با لگد بشکنیم ، بعد بریم بیرونو وقتی خوابن بکشیمشونننننن ها ها هااااااا

من : عاااااا خب نه دقیقا ، می خواستم بگم منتظر بمونیم تا درو باز کنن و بعدش خودمونو از در بندازیم بیرونو بریم

ماریا * با یه حالت پر رویی * : عاااا خب حالا اینم میشه ولی ایده ی من باحال تر بود 😒

من : آمممم خب باشه حالا هر چی تو بگی اصن ، خب دخترا بریم بخوابیم که فردا اگه خواستیم فرار کنیم انرژی پرسه زدن تو جنگلو داشته باشیم

بلیزو ماریا : اوهوم

من : تخت وسط ماله منه !

و خودمو پرت کردم روی تخت وسطو

من : اخخخخخخخ ! این چرا اینقد سفته ؟ 😖😫 کمرم شکستتت 😑😣

ماریا : اینو باش ، خودش میگه خودتونو باید به شرایط عادت بدین بعد خودش اینطوری می پره رو تخت !

همینطور که دستمو برده بودم پشت کمرم و داشتم ماساژش میدادم بلکه دردش کمتر شه گفتم : خب فک کردم مثله تختای قصر پفیو نرم باشه ! همیشه میگن از روی ظاهر قضاوت نکن خب منم نکردم !

بلیز : عه ببخشید دخترا ... نظرتون چیه که بخوابیم ؟ ماریا تو هر کدومو که دوس داری انتخاب کن من برام فرقی نمی کنه

ماریا * عاه کشید * : عاههه ... باشه وسط ماله ایمی ، تو هر جایی خواستی بخواب بلیز ^^ منم برام فرقی نداره

بلیز : باشه پس من سمت چپ می خوابم

ماریا : باشه خب منم سمت راست

اونا هم رفتن توی تختشون ، لامپ کنار ماریا بود پس اون لامپو خاموش کردو ما خوابیدیم

********************

( از زبان تیلز )

یکی در زدو من که داشتم روی اختراع جدیدم کار می کردم بلند شدمو رفتم پشت در

من : چی می خوای ؟ کی هستی ؟

سونیک : تیلز درو باز کن

اخ جون سونیک بود ! درو براش باز کردمو اونم اومد تو ، ولی ایندفعه تنها نبود ... سه نفرم همراهش بودن ! ولی برای چی ؟ من اونارو بردم به اتاقه مهمان البته اونقدرا هم اتاق مهمان حساب نمیشه ، به هر حال بردمشون و همینطوری که داشتم درو می بستم روشون سونیکو نگاه کردم که داشت با اشاره بهم می گفت درو قفل کنم . منم عاهی کشیدمو درو روی اون بد بختا قفل کردم . سونیک کلاه شنلشو در اورد

سونیک : چه خبرا رفیق ؟ اختراعت تموم شد ؟

من : سونیک ! اینا کین ؟ چرا درو روشون باید قفل می کردم ؟ نکنه قاتل زنجیره ای ان !

سونیک چشماشو چرخوندو گفت : نا بابا قاتل کجا بود ! اینا حتی راه رفتنم بلد نیستن ! در حدی که یکیشون غش کرد

من : خب ... پس چرا اوردیشون اینجا ؟

سونیک : خب راستش به نظرم به دردمون می خورن ...

من : اوه فهمیدم ! خب پس مثله اینکه یه سفر طولانی در پیش داریم ...

سونیک : اره رفیق درست فهمیدی ! وسایلو جمع کن برا فردا که می خوایم بریم ! من میرم یکم استراحت کنم

من : باشه سونیک ، تو برو من همه چی رو ردیف می کنم ! ^^

سونیک * خمیازه کشید و با یه حالت خسته * : ممنون رفیق تو بهترینی

و رفت توی اون یکی اتاق . سونیک پسر قوی ایه ... ولی خب رویه واقعیشو به کسی نشون نمیده ... البته به جز من ... خب من دیگه برم چیزا رو برا فردا اماده کنم که داره دیر میشه

*******************

(فردا صبح از زبان ایمی )

... وای نه ... دوباره صبح شده ؟ ساعت چنده ؟ چشمامو اروم اروم باز کردمو دیدم یه خارپشت ابی با چشمای از حدقه زده بیرونو با نهایت تعجب مثله بز زل زده بهمو داره نگام میکنه . وقتی فهمید بیدارمو دارم نگاش می کنم خودشو جمو جور کرد و یه قیافه ی جدی گرفت . بعدشم چپ چپ نگام کردو روشو کرد اونورو رفت ! ینی چی ؟ من گیج شدم

برگشتمو یه نگاهی به ماری و بلیز انداختم که هنوز خواب بودن . بلند شدم که بیدارشون کنم که یهو ... صب کن ببینم ... اون خارپشته ... چقد شبیه به مکس بودددددددد ، صب کن ببینم این همون سونیک نبود ؟ چرا حتما خودشه ! روباه که نیست خارپشته ! ولی ... نه معلومه که اون مکس نیست ! اولن که اسمش سونیکه دومن که اصلااااااا شبیه به مکس رفتار نمی کنه ، سومن که کلیییی خارپشت ابی داریم ، مگه نه ؟ البته فک کنم ... همونطور که توی فکر بودمو داشتم به مکس فک می کردم صدای بلیز اومد .

بلیز : ایمی ، بیدار شدی ؟

من : سلام بلیز ^^ اره بیدار شدم

ماریا * خمیازه کشیدن * : اینجا چه خبره ؟ منم بیدار کردین !

**********************

( از زبان تیلز )

داشتم چیزایه لازمو برمداشتم که دیدم از اتاق اون ادما صدا میاد . دلم می خواست برم ببینم چی دارن میگن ، پس رفتم ببینم چه خبره ، درو باز کردمو دیدم ... اینا که همشون دخترنننننننن

دخترا : عَععععععععععع * جیغ بلند *

من : اخ گوشم ... متاسفم دخترا نمی خواستم بترسونمتون فقط اومدم بهتون سر بزنم ، اصن الان میرم ببخشید

درو محکم بستمو رفتم . اینا چرا دخترننن ؟ باید از سونیک بپرسم . رفتم به اتاقش و با کمال تعجب برای اولین بار توی زندگیم دیدم سونیک ناراحت روی تختش نشسته !

اینم سونیک ^^ فقط لطفا اون علامتای روی دستشو نادیده بگیرین 😁

من : سونیک ... حالت خوبه ؟

منو که دید خودشو جمع و جور کرد

سونیک : سلام تیلز ، اومدی ؟ همه ی کارو کردی؟

من : ولی ... اره همه ی کارو کردم ...

سونیک : خب پس بزن بریم

من : ...

********************

( از زبان ایمی )

من : دخترا زود باشین تا کسی نیست ! شنلارو بپوشین بریم !

داشتیم شنلارو می پوشیدم که

سونیک : کجا با این عجله ؟ ما تازه کلی کار داریم

وای نه ! دوباره این مزاحم اومد 😑 جدیدا سوسکا زیاد شدن همه جا ، نمیدونم چرا 😑😐

سونیک : بیاین بیرون

ماهم رفتیم بیرون توی سالن و اون روباهه رو دیدم که داشت اماده می شد . اون یه عینک با شیشه های قرمز و یه هودیه خاکستری روبه سیاه پوشیده بود و داشت یه چیزایی رو بر می داشت

اینم تیلز ^^

اون روشو برگردوند طرفمون و یه لبخند بزرگ زد

تیلز : سلام ! من تیلزم ! ببخشید دیشب وقت نشد خودمو معرفی کنم ، از اشنایی باهاتون خوشبختم

من : منم ایمی هستم اینم بهترین دوستم ماریا عه ^^ و اون گربه هم دوستمون بلیزه ، خوشبختم تیلز ^^

اون یه لبخنده دیگه زدو سر تکون داد . همینطور که داشتیم حرب می زدیم یه صدایی از پشت سرش اومد ، پرگشت و دیدیم که سونیکه ! الان دیگه کامل می تونستم ببینمش ! اون یه شنله قهوه ای پوشیده بود با یه شمشیر بزرگ !

اینم سونیک ^^

سونیک یه نگاهی به هممون انداخت ، ولی وقتی به من رسید یه چند ثانیه زل زد و بعد روشو کرد اونور . چه بی ادب

سونیک : کلاه شنلاتونو بپوشین ، چون داریم میریم بیرون ...

دوستان خوشحال میشم نظر بدین ^^

ادامه دارد ...

برچسب ها: آن سوی دیوار
[ یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 0:56 ] [ gloria ] [ ]
آخرین مطالب