(سیلور)
با بلیز رفتم بازار تا دوتا سیبزمینی پیاز بگیریم که یه حضور تاریک رو حس کردم یه حضوری از جنس طمع و خشم و وحشت یه ارباب سیث سریع کلاه شنلمو انداختم رو صورتم که منو نبینه و من دیدم که بلیزم دید و پرید بهش تا اونو بزنه بکشه
بالاخره علت اینجا بودنش یه سیث بود که استاد بزرگ رو کشت و دعوا شروع شد و منم نشسته بودم ببینم کدوم میبره اگه سیثه برد برم انتقام بگیرم و خب اوضاع بلیز داره خیط میشه تف به نقشهام شمشیرم رو کشیدم رفتم بالا سر یارو با شمشیرش جلومو گرفت بعد بلیز با شمشیرش رگباری مستقیم رو مرده اونم بلیزو گرفت زیر برق سه هزار ولت منم پریدم جلوی برق سه هزار ولت یارو و اونم اومد جلوم و گفت:تو یه احمق رقتانگیزی میتونستی با شمشیرت جلومو بگیری ولی بجاش خودتو به فنا دادی یکم احساس حماقت نمیکنی»
بعد خواست با شمشیرش منو بکشه که بلیز شمشیرش رو آورد جلوم و گفت:تو نمیتونی اون رو بکشی»
اونم گفت: مطمئنی؟»
و خواست با اذرخش کارشو تموم کنه که یه دختره گفت:شدو این کارو نکن»
و شدو برگشت و گفت:اونا جدای هایین که دنبال من اومدن الان حتی اگه جونشونو نجات بدمم بخاطر کشتن استاد بزرگشون منو میکشن»
بلیز بهش گفت:علت اینکه قصد جونتون کردم انیه که چون تو عین آدم بهم شمشیرمو پس دادی منو از محفل انداختن بیرون»
منم گفتم:عه فکر کردم به خاطر عشق و عاشقی یا اعتیاد یا همچین چیزی بیرونت کردن»
دختره هم گفت: واقعا تو رو بخاطر اینکه شدو شمشیرتو این گاو بهت پرت نکرد انداختنت بیرون جدی که نمیگی»