کهکشان دور پارت ۱۰

(ماریا)

من توسط هیولا دوباره زنده شدم هیولایی که شمشیر یکی قربانی هاشو به من داده تا از خودم محافظت کنم هیولایی که حالا به من خدمت می‌کنه داشتم فکر میکردم که شدو گفت:ماریا حالت خوبه�

منم گفتم:آره چطور؟�

گفت:اگه حالتو بهتر می‌کنه میخواستم بگم کسی که این شمشیر رو دستش می‌گرفت داوطلبانه با من وارد دوئل شد به چوخ رفت»

اصلا حالم بهتر نشد قبلش باز یه احتمالی بود شمشیرو خودش ساخته باشه الان احتماله رفت تموم شد خب بگذریم رفتیم به معبد جدای ها ولی شدو هی می‌گفت:نه نمیام»

منم گفتم:اها گرفتم شمشیرتو بده من یه کلاه گنده سرت کن بیا»

اونم شمشیرشو داد یه کلاهخود از انبار آورد سرش کرد اومد و گفت:یکم بوی جنازه میده ولی خب راحته»

منم گفتم:سوتی ندیا»

اون گفت:من بدون شمشیر دارم میرم لای جدایا با خودت فکر میکنی کسی حضور منو حس کنه چه الم شنگه‌ای به پا میشه»

منم گفتم:مگه چی ممکنه بشه»

و رفتم سمت درخت کهنسال میلیون ها ساله تا روح بزرگان تاریخ جدای رو احضار کنم رفتم نزدیک درخت درخته نبود اومدم تا روح یکی از بزرگان جدای رو احضار کنم و اوبی وان کنوبی شوالیه‌‌ی‌افسانه‌ای جدای احضار شد و گفت: چیکار میتونم برات بکنم فرزندم»

منم گفتم:من الان توی زمانی عجیب از مرگ برگشتم کسی که منو زنده کرده افراد زیادی رو کشته الان. و اگه الان بخوام به درون روشنایی برم اونا ممکنه منو به‌ عنوان یک شیطان ببینن»

اوبی وان گفت:همم برو به تاتویین جای باحالیه فقط یکم صحراییه»

منم گفتم:من از شن خوشم نمیاد»

اوبی وان گفت: آخرین کسی که اینو گفت یه دست و جفت پاهاشو از زانو بریدم بقیه‌اشم انداختم تو آتیش بعد دیگه نتونست حرف بزنه بهش کلی تیکه رباتی چسبوندن بتونه مثل قبل بشه بعد سیستم ریه اتوماتشو جر دادم نصف کلاهخودشو خورد کردم بدبخت داشت جر میخورد منم پاشدم رفتم زجر شاگردمو نبینم ولی اون زنده موند و منم برای اینکه شاگرد بعدیم بتونه زنده بمونه گاردمو باز گذاشتم تا اون منو بکشه»

منم گفتم: ببخشید اشتباه گرفتم من اوبی وان کنوبی رو می‌خوام نه لرد ویدر قوی ترین لرد سیث تاریخ»

اونم گفت:نه ویدر اونی بود که این بلا هارو سرش اوردم»{اگه می‌خواین واضحشو ببینید قسمت ۳جنگ ستارگان انتقام سیث و سریال اوبی وان کنوبی رو ببینید گرچه اون باز گذاشتن گاردش برای فرار شاگرد جدید توی قسمت ۴جنگ ستارگان امید تازه‌است}

منم گفتم:تو یه هیولایی»

اونم گفت:نه من آزارم به مورچه نرسیده»

یهو یه روح دیگه کنارش اومد و گفت:خب ده دوازده تا از اهالی مندلور و خیلی‌ها که ابکششون کردی پدمه که باعث مرگش شدی و من که به چخم دادی اونم دوبار»

اوبی وان گفت: ببین آناکین تو‌ام منو دو بار به فنا دادی»

منم گفتم:میشه بس کنین»

اوبی وان گفت: باشه فقط قبل اینکه اتفاقی بیوفته برو تاتویین»

یهو یه صدای دعوایی اومد و روحا محو شدن منم رفتم ببینم چی شده و دونفر با شمشیرهای قرمز داشتن جدای هارو میکشتن شدو هم با شمشیر یکی از جدای های مرده رفت با اونا بجنگه یکیشون گفت:به من میگن کیتسونامی نه برگ چغندر» و با کلی شمشیر اونو شمشیر بارون کرد شدو پرید اونور و با پرت کردن شمشیرش یه نمایش دقیق از هدف گیری رو بنمایش گذاشت

و اون یکی خواست به شدو حمله کنه شدو هم پرید عقب شمشیر یکی دیگه از جدای ها رو برداشت و شمشیراشونو کوبیدن به هم شدو هم با شمشیر زد پشت دست اون یارو شمشیر از دست طرف افتاد ولی دست طرف آویزون همینطوری مونده بود بعد خواست شمشیرشو برداره شدو سرشو زد{من یکم نتونم طرفو تمیز در بیارم میکشمش یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه مگه نه؟}

اون دوتا روح دوباره اومدن و گفتن: بنظر این مردی جدای بزرگی باشه»

منم گفتم:اون یه آدم بی رحمه نمیتونه یه جدای بزرگ باشه»

اوبی وان گفت:منم تنها علتی که آناکینو زنده گذاشتم تا شانسشو امتحان کنه تا زنده بمونه یا بمیره این بود اون شاگردم بود ولی به هرحال من به افسانه‌ام»

آناکین گفت:اون خیلی سوختش»

اوبی وان گفت:توهم منو آتیش زدی»

منم گفتم: لطفاً برید لطفاً»

اوبی وان و آناکین رفتن و من دست شدو رو گرفتم ببرمش که یه آبیه شدو رو گرفت و گفت:تو بازداشتی سیاه»

و شدو ابیه رو زد و دعوا داشت شروع می‌شد من شدو رو زدم زیر بغلم در رفتیم

[ دوشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۵ ] [ 1:54 ] [ Shadow ] [ ]
آخرین مطالب