(داستان از زبان سونیک)
با صدای شلپ شلپ ضربه خوردن چیزی به لپم بیدار شدم، اینقد خسته بودم که نمیتونستم حتی چشامو باز کنم! به هر حال، به هر بد بختی ای که بود با زور و فشار فراوون چشامو باز کردم ... چرا اینقد محو میبینم؟
؟؟؟: *با عصبانیت* پاشو دیگه احمقه ابی! اون پاهای بی خاصیتتو تکون بده!
دستمو به سمت صورتش دراز کردم و یه لبخنده ملیح زدم
من: *با یه لحنی که انگار مسته* فرشته جونم ...؟ اومدی تا منو ببری؟
و یه تو گوشیه محکم بهم زد
؟؟؟: جمع کن خودتو.
با این حرکت، سریع از جام پریدم، نشستم و له صورتش نگاه کردم. البته! معلومه که شدو عه! کی رو مخ تر از اون پیدا میشه اخه؟ همونطور که نشسته بودم، شروع به مالیدنه لپم کردم
من: *اخم کردن* اخ! درد داشت!
به خودم اومدم و اطراف رو کمی نگاه کرد. اطرافمون کلا صحرا بود، اما ... شنی که زیر پامون بود سیاه بود. هوا بر خلاف چیزی که باید صحرا باشه سرد و تاریک بود و تنها چیزی که چشم میتونست ببینه، شن های سیاه بودن.

یه همچین چیزی تصور کنید *^*
همینطور که داشتم اطرافمو نگاه میکردم، با یه حالت مات و مبهوت و با یه حالت خیلی تعجبی و کنجکاو پرسیدم: ما کجاییم...؟
شدو: * همونطور که داشت به اطراف نگاه می کرد، یه آه عمیق کشید و با اون حالت سرد و جدیه همیشگی توضیح داد. لحنش مشکوک بود* سرزمین تاریکی... چیزایی که ازش شنیدم دقیقا عین همینیه که الان جلومه...
دوباره بهش نگاه کردم و از سره جام بلند شدم
من:*با یه حالت شوک شده* سرزمین تاریکی؟! هیچ میدونی چی داری میگی؟ بقیه کجان؟
با چشمام همه ی اطرافو انالیز کردم، اما هیچ خبری ازشون نیست، هیچی.
شدو: *اخم کرد و به اسمون نگاه کرد* نمیدونم... منم وقتی به هوش اومدم نبودن. همین دورو ورا باید باشن، نمیتونن زیاد دور شده باشن...
( در همین حین از زبان سیلور )
چشمامو باز کردم... من... کجام؟
بلند شدم و اطرافمو نگاه کردم. تا چشم کار می کرد درخت های خیلی خیلییی بلند بود. پوشش گیاهیه خیلی زیادی که داست باعث میشد نوره خیلی کمی رو به داخل جنگل راه بده. خیلی سر سبزه...

جنگلم یه همچین چیزی تصور کنید*^*
اطرافمو نگاه کردم، ولی کسی نبود... وای من دارم میترسم! اینجا یکم ترسناکه... بقیه کجان؟ چه اتفاقی افتاده؟
همینطور که داشتم با خودم فکر می کردم، یه دست روی شونه هام حس کردم
من: *پریدن هوا و از ترس جیغ کشیدن* اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَههههه!!!
؟؟؟: پ- پرنس سیلور، لطفا اروم باشید
برگشتم و بهش نگاه کردم
من: *نفس راحت کشیدن* اوه... عه... سلام پرنسس بلیز! البته که شمایید! پس کی میتونست باشه؟ *شروع به خندیدنه زورکی و ضایغ کرد و یه دست برد به پشت گردنش*
بلیز دست به سینه شد و یه ابرو بالا انداخت و با یه حالت: اره تو که راست میگی نگام کرد. گلومو صاف کردمو گفتم: *با حالت جدی تر از قبل، همینطور که به اطراف نگاه میکرد* خب... خبر داری ما کجاییم؟
بلیز: *آه کشیدن و تکون دادن سر به معنای منفی بودن* نه متاسفانه. نه میدونم کجاییم، نه میدونم چه اتفاقی افتاده... حتی نمیدونم بقیه کجان! چرا اونا غیبشون زده؟
من: *با یه حالت تفکری صحبت کردن همینطور که اخم می کرد* یعنی... موقعی که ما خواب بودیم ولمون کردن و رفتن؟
بلیز شروع کرد به کشیدن پیچک های اویزون شده از درخت
بلیز: فکر نمی کنم اینطور باشه... ولی شاید. *با یه حالت کمی عصبی* چیزی که الان باید نگرانش باشیم اینه که چطور از اینجا باید بیایم بیرون! تا اونجایی که من رفتم، کلا درخت بود!
سرمو به معنای تایید تکون دادم
من: پس... پس بیا حرکت کنیم. ما با هم میتونیم انجامش بدیم
بلیز سرشو به علامت تایید تکون داد و شروع به حرکت کردیم
(در همین حین از زبان امی)
وای... چقدر سرم درد میکنه... ولی... چقدر شدت باد زیاده! چه باده خنکی میاد! لبخنده ملیحی زدم و همونطور که داشتم از هوا لذت می بردم، صدایه کسی رو شنیدم ...
؟؟؟: پس بلاخره بیدار شدی؟
اخ کردم و شریع چشمامو باز کردم تا ببینم چه خبره. زیره پامو نگاه کردم و فهمیدم ... من دارم پرواز میکنم؟! کی داره منو با خودش میبره؟!
با ترس خیلی زیاد سریع به بالا نگاه کردم و دیدم که... اون...
ادامه دارد...