ان سوی دیوار قسمت هفتم

( از زبان ایمی )

سونیک : کلاه شنلاتونو بپوشین ، چون داریم میریم بیرون

منو ماریا نمی دونستیم باید چه واکنشی نشون بدیم .چون دیشب خیلی بد گذشت بهمون ... اگه بیرون از قصر کلا اینطوری باشه چی ؟ هم خوشحال بودم و هم نگران ... ولی خب چه میشه کرد باید به حرف اقا سونیکه غر غروی بد اخلاق گوش میدادیم دیگه وگرنه سر از تنمون جدا می کرد

سونیک : چرا دارید همو مثله وزق نگاه می کنید ؟ زود باشین بپوشید دیگه !

با اینکه فک کنم نباید این کارو می کردم ولی بهش یه چش غره ی کوچیک رفتمو کلاهو سرم کردم . بقیه هم کلاهارو سرشون کردن . سونیک قفل درو باز کردو در باز شد . اول تیلز ، بعد ماریا ، بعد من و بعدم بلیز به ترتیب از در رفتیم بیرون ، ماری تا بیرونو دید به اسمون خیره شدو همونطوری جلو می رفت

ماریا * با کمی تعجب و شگفت زدگی * : واییییییییی ! اینجارو ! اسمون !

تیلز * خنده ی خیلی اروم * : اره امروز اسمون قشنگه !

من : ماریییییییییییییییییی زود باش بیا ببین چی پیدا کردمممم !

ماری زود دوید به سمته منو گفت : چیهه ؟ چی شدهههه ؟

من * با شگفتی و ذوق * : ماری ... من ... خاک پیدا کردممممم ! علفم اینجا هستتت ! زود باش بیا امتحان کنیم تا کسی نخوردتشون !

ماریا : هی ! همش که ماله خودت نیست ! یکمم به من بده !

و از دستم گلو برداشتو گذاشت توی دستش

تیلز : دارید چیکار ...

منو ماری همزمان گِل هارو خوردیم و ...

تیلز : نهههه صبر کنید نخوریدددد !

ولی دیر شده بود !

من : این بد ترین مزه ای بود که توی عمرم چشیده بودممممم 😫😖

ماریا * با یه حالتی که چندشش شده * : اَاایییییییی ! تففففف * صدای تف کردنش * این چی بوددد ؟

من : این قرار بود مزه ی بستنی ... یا یه همچین چیزایی رو بده ! اشکال نداره ماری بیا چمنو امتحان کنیم شاید خوشمزه تر باشه !

تیلز با یه حالته خیلی خیلیییییی عجیب طوری که انگار روح دیده داشت نگامون می کرد و سونیکم با یه حالت عجیب ولی در عین حال پوکر فیس داشت نگامون می کرد . بهشون اهمیتی ندادمو نشستم روی زمین و یکم علف چیدم . همونطور که داشتم می چیدم سونیک با دستش محکم زد توی سرش و دستمو گرفت . همه علفا از توی دستم ریختن افتادن پایین !

من : هی ! داری چیکار می کنی ؟

سونیک : این مسخره بازیا رو تموم کنید براشون وقت نداریم ، زود باش بلند شو بریم

منم اخم کردمو بلند شدم و صاف توی چشمای سونیک زل زدم . ولی اون انگار اصلا هیچ احساسی درونش نداشت و کاملاااااا با اون قیافه ی بی احساس و خشکش بهم زل زده بود ، بعد از چند ثانیه دستمو انداختو روشو کرد اونور ! وایییییی خداااا ! این چرا اینقد حرصم میدههه اخهههه ؟

بلیز : بیا بریم ایمی ، شهر خیلی قشنگه حتما عاشقش می شید ! ^^

یه آهی کشیدمد گفتم : باشه ! اما فقط بخاطر تو و ماری میاما ! ( دروغ میگه چون راهو بلد نیست میاد 😂 ایمی جان لطفا راست گو باش عزیزم 😐 )

ماریا : وایییی من خیلی هیجان دارممممم حتما شهر خیلییی باحالهه

تیلز هنوزم مات و مبهوت مونده بود اونجا و بهمون خیره شده بود .

تیلز : آم ... خب

بلیز * هول هولکی و سریع گفت * : آمممم ! خب ما دیگه باید بریم بای !

و دسته منو ماری رو گرفتو با خودش برد . بیچاره تیلز 😟 حتما دلش یکم علف می خواست ... باید بهش میدادم ! ( )

همینطور که داشتیم راه می رفتیم ، سونیک که جلومون بودو ما هم داشتیم دنباله ایشون می رفتیم 😑 منو ماریو بلیز کناره هم بودیمو تیلزم پشته سرمون بود

ماریا * تقریبا اروم * : پیستتت ! هی ایمی !

من : بله ماری ؟

ماریا : متوجه شدی که این پسره سونیک اسنا میزنه ؟

من : ارههههه دقیقااااا اون شبیه به ...

ماریا : مکسه ...

من : ولی امکان نداره خودش باشه ! این اصلا هیچیش شبیه به مکس نیست ! اینگار باباشو کشتی اینقد باهات بد اخلاقه 😑

ماریا * یکم خندیدن * : اره راست میگی

همه جارو سکوت فرا گرفته بود تا اینکه

تیلز : بچه ها ! یه سوال داشتم ... شما از کجا اومدین ؟

وا ؟ چرا این سوالو می پرسههه ؟ نکنه شک کرده ؟ نکنه فهمیدههه ؟ نکنه ...

بلیز : یه جایه دور ، ما اهله این طرفا نیستیم

تیلز : اها باشه ولی ... حالتون خوبه ؟ چرا داشتید مثله گوسفندا علفو گل می خوردید ؟

من : عا خب ار

بلیز پرید وسط حرفم : نه نه نه ! اونا دیشب بد خوابیدن برای همینه !

من : بلیز ؟

بلیز : بعدا بهتون توضیح میدم

تیلز * خندیدن کم * : هه هه هه ! باشه ! به نظرم شما ها خیلیییی بامزه این !

ماریا : نه ! به نظره ما تو بامزه و کیوتی !

تیلز : ممنونم ! ^^ شرمنده یکم عجیب رفتار کردم ، اخه یکم توی شوک بودم 😅 میدونی اخه گِلا و علفا آلودگی و مریضی های زیادی دارن و خوردنشون خطرناکه

بلیز : وای تو چقدر باهوشی !

تیلز * یه لبخند شیطانی کوچیک * : این که چیزی نیست ! من تازه کلییییییی اختراعات دارم !

منو ماری : واییییی چه باحالللل

هممون زدیم زیر خنده که یهو ...

ادامه دارد ...

برچسب ها: آن سوی دیوار
[ سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 0:38 ] [ gloria ] [ ]
آخرین مطالب