( از زبان ایمی )
سونیک : کلاه شنلاتونو بپوشین ، چون داریم میریم بیرون
منو ماریا نمی دونستیم باید چه واکنشی نشون بدیم .چون دیشب خیلی بد گذشت بهمون ... اگه بیرون از قصر کلا اینطوری باشه چی ؟
هم خوشحال بودم و هم نگران ... ولی خب چه میشه کرد باید به حرف اقا سونیکه غر غروی بد اخلاق گوش میدادیم دیگه وگرنه سر از تنمون جدا می کرد
سونیک : چرا دارید همو مثله وزق نگاه می کنید ؟ زود باشین بپوشید دیگه !
با اینکه فک کنم نباید این کارو می کردم ولی بهش یه چش غره ی کوچیک رفتمو کلاهو سرم کردم . بقیه هم کلاهارو سرشون کردن . سونیک قفل درو باز کردو در باز شد . اول تیلز ، بعد ماریا ، بعد من و بعدم بلیز به ترتیب از در رفتیم بیرون ، ماری تا بیرونو دید به اسمون خیره شدو همونطوری جلو می رفت
ماریا * با کمی تعجب و شگفت زدگی * : واییییییییی ! اینجارو ! اسمون !
تیلز * خنده ی خیلی اروم * : اره امروز اسمون قشنگه !
من : ماریییییییییییییییییی زود باش بیا ببین چی پیدا کردمممم !
ماری زود دوید به سمته منو گفت : چیهه ؟ چی شدهههه ؟
من * با شگفتی و ذوق * : ماری ... من ... خاک پیدا کردممممم ! علفم اینجا هستتت ! زود باش بیا امتحان کنیم تا کسی نخوردتشون !
ماریا : هی ! همش که ماله خودت نیست ! یکمم به من بده !
و از دستم گلو برداشتو گذاشت توی دستش
تیلز : دارید چیکار ...
منو ماری همزمان گِل هارو خوردیم و ...
تیلز : نهههه صبر کنید نخوریدددد !
ولی دیر شده بود !
من : این بد ترین مزه ای بود که توی عمرم چشیده بودممممم 😫😖
ماریا * با یه حالتی که چندشش شده * : اَاایییییییی ! تففففف * صدای تف کردنش * این چی بوددد ؟ 

من : این قرار بود مزه ی بستنی ... یا یه همچین چیزایی رو بده ! اشکال نداره ماری بیا چمنو امتحان کنیم شاید خوشمزه تر باشه !
تیلز با یه حالته خیلی خیلیییییی عجیب طوری که انگار روح دیده داشت نگامون می کرد و سونیکم با یه حالت عجیب ولی در عین حال پوکر فیس داشت نگامون می کرد . بهشون اهمیتی ندادمو نشستم روی زمین و یکم علف چیدم . همونطور که داشتم می چیدم سونیک با دستش محکم زد توی سرش و دستمو گرفت . همه علفا از توی دستم ریختن افتادن پایین !
من : هی ! داری چیکار می کنی ؟
سونیک : این مسخره بازیا رو تموم کنید براشون وقت نداریم ، زود باش بلند شو بریم
منم اخم کردمو بلند شدم و صاف توی چشمای سونیک زل زدم . ولی اون انگار اصلا هیچ احساسی درونش نداشت و کاملاااااا با اون قیافه ی بی احساس و خشکش بهم زل زده بود ، بعد از چند ثانیه دستمو انداختو روشو کرد اونور ! وایییییی خداااا ! این چرا اینقد حرصم میدههه اخهههه ؟ 
بلیز : بیا بریم ایمی ، شهر خیلی قشنگه حتما عاشقش می شید ! ^^
یه آهی کشیدمد گفتم : باشه ! اما فقط بخاطر تو و ماری میاما ! ( دروغ میگه چون راهو بلد نیست میاد 😂 ایمی جان لطفا راست گو باش عزیزم 😐 )
ماریا : وایییی من خیلی هیجان دارممممم حتما شهر خیلییی باحالهه
تیلز هنوزم مات و مبهوت مونده بود اونجا و بهمون خیره شده بود .
تیلز : آم ... خب
بلیز * هول هولکی و سریع گفت * : آمممم ! خب ما دیگه باید بریم بای !
و دسته منو ماری رو گرفتو با خودش برد . بیچاره تیلز 😟 حتما دلش یکم علف می خواست ... باید بهش میدادم ! (
)
همینطور که داشتیم راه می رفتیم ، سونیک که جلومون بودو ما هم داشتیم دنباله ایشون می رفتیم 😑 منو ماریو بلیز کناره هم بودیمو تیلزم پشته سرمون بود
ماریا * تقریبا اروم * : پیستتت ! هی ایمی !
من : بله ماری ؟
ماریا : متوجه شدی که این پسره سونیک اسنا میزنه ؟
من : ارههههه دقیقااااا اون شبیه به ...
ماریا : مکسه ...
من : ولی امکان نداره خودش باشه ! این اصلا هیچیش شبیه به مکس نیست ! اینگار باباشو کشتی اینقد باهات بد اخلاقه 😑
ماریا * یکم خندیدن * : اره راست میگی
همه جارو سکوت فرا گرفته بود تا اینکه
تیلز : بچه ها ! یه سوال داشتم ... شما از کجا اومدین ؟
وا ؟ چرا این سوالو می پرسههه ؟ نکنه شک کرده ؟ نکنه فهمیدههه ؟ نکنه ...
بلیز : یه جایه دور ، ما اهله این طرفا نیستیم
تیلز : اها باشه ولی ... حالتون خوبه ؟ چرا داشتید مثله گوسفندا علفو گل می خوردید ؟
من : عا خب ار
بلیز پرید وسط حرفم : نه نه نه ! اونا دیشب بد خوابیدن برای همینه !
من : بلیز ؟
بلیز : بعدا بهتون توضیح میدم
تیلز * خندیدن کم * : هه هه هه ! باشه ! به نظرم شما ها خیلیییی بامزه این !
ماریا : نه ! به نظره ما تو بامزه و کیوتی !
تیلز : ممنونم ! ^^ شرمنده یکم عجیب رفتار کردم ، اخه یکم توی شوک بودم 😅 میدونی اخه گِلا و علفا آلودگی و مریضی های زیادی دارن و خوردنشون خطرناکه
بلیز : وای تو چقدر باهوشی !
تیلز * یه لبخند شیطانی کوچیک * : این که چیزی نیست ! من تازه کلییییییی اختراعات دارم ! 
منو ماری : واییییی چه باحالللل
هممون زدیم زیر خنده که یهو ...
ادامه دارد ...