داشتم توی چمنا می دویدم ، وای ! نگاه کن ! یه پروانه ! عه اونجارو ! یه گربه ! واییییی خدای مننننن🤩 اونجارو باش ! یه ... وایسا ببینم ، چی ؟ چشمام درست میبینن ؟!؟ پس ینی حقیقت داشت ؟ یه کوه از بستنیی !!! *○* وایییی چه خوشگلهه ! به نظر خوشمزه میاد * صدای نامفهوم و محو *
؟؟؟ : پرنسس اِمیلیا ؟ پرنسس امیلیا ؟
هه هه هه هه * صدای نفس نفس زدن و از خواب پریدن *
؟؟؟ : پرنسس امیلیا ؟ لطفا از خواب بیدار بشید ، مهمونای سلطنتی داریم
من : ها ؟ ×~× آها ! سلام اولیویا 😊
اولیویا : سلام پرنسس امیلیا ^^ حالتون چطوره ؟ صبحتون بخیر
من : ممنون ^^ صبح تو هم بخیر
اون مثله همیشه لباس خدمتکاریشو پوشیده بود

اینم از اولیویا ^^

اینم یه عکسه دیگه
اولیویا : پادشاه، ملکه و مهمانان منتظر شما هستند پرنسس امیلیا ، لطفا بیاید طبقه پایین
من : آم ... باشه ولی قبلش میشه لطفا بری بیرون تا من لباس بپوشم ؟ ( این چرا هنوز وایساده 😑 )
اولیویا : اوه اوه ! بله البته! منو ببخشید
من : نه بابا اشکالی نداره ، راحت باش 😅
با یه لبخند گنده درو بست و رفت . هعی خسته شدم ... هر روز تکراریه ... ولی ... صبر کن ببینم ... یه چیزی گفته بود راجع به ... مهمونااا !!! واییی نهههه !!! یادم رفته بوددد !! سریع پتو رو زدم کنار ، بلند شدم ولی پام گیر کرد به گوشه تختو افتادم ، اخ ! درد داشت 🥲 و از خوش شانسی خیلی زیادم ( مثلا -_-) پتو هم افتاد روم ! ای وای ای وای ! تق تق * صدای در زدن * همونطور که داشتم سرو ته این پتوی کوفتی رو پیدا می کردم جواب دادم : بفرمایید ؟
؟؟؟ : میتونم بیام تو ؟ ^^
من : مادر ! البته ! بفرمایید داخل
درو باز کردو اومد داخل و ادامه داد : عزیزم مامن...
حرفشو دیگه ادامه نداد منم چیزی نگفتم ...
من : مادر ؟
اورورا : بو !
آآآآآآآآآ * صدای جیغ زدن * اومد زیر پتو و منو ترسوند و بعد هم شروع کرد به قلقلک دادنم !
من : لطفا ! لطفا ! بسه ! 😂
دیگه ادامه نداد و همون قیافه جدی همیشه گیشو گرفت ، بلند شودو خودشو تکوند ، پتو رو از روم برداشت و دستشو به سمتم دراز کرد تا منم بلند شم . لبخندم محو شدو منم جدی شدم ! خیلی عجیبه اخه من که اخلاقه انسانی درونم دیده نمیشه که بخوام جدی باشم ! 😑
اورورا : آم عزیزم ... یادت نره قوانین رو ... من مادرت هستم و تو نمی تونی منو "مامان " صدا کنی . به این نکته توجه داشته باش عزیزم
همینطور که سرمو پایین میبردم گفتم : چشم ، مادر ... منو ببخشین
لبخند کوچیکی زدو گفت : خب دیگه ! زود باش آماده شو ، مهمونا منتظرن
لبخند کوچیک ولی مصنوعی زدمو اروم سرمو به علامت تایید بالا پایین کردم . اون رفت سمت در ، درو باز کردو گفت : پس زود بیا ، چون ما منتظرتیم
درو اروم اروم بست و رفت . عجبا !
زود لباس پفیه صورتیمو برداشتم ، با کفشای صورتیم و ... از پنجره پرتشون کردم بیرون ^-^ صدای داد زدنه یکی از نگهبانا اومد ! وای خیلی خنده داره >^< ( چیه ؟ انتظار داشتی بپوشتش ؟ 😂 ) خب ولی به نظرم شیطنت بسه فعلا ، یه لباسه سفید که بالاش ابی روشنه اکلیلی بود برداشتم و یه روبان کوچولو ابی هم یکم پایین تر از کمرم بستم ، دستکشای سفیدمو با یه تله ابی پاپیون دار و کفشای ابیم رو پوشیدم و درو باز کردم

اینم لباس امیلیا
رفتم طبقهی پایین . خیلی اروم اروم از پله ها پایین اومدم ، دیدم همه از جمله مادرم ، پدرم و مهمان ها روی میز نشستن و به من خیره شدن ( چیه ؟ خوشگل ندیدین ؟ 😑 ) کنار میز هم اولیویا وایساده بود ، همه به احترام من بلند شدن . لبخندمو حفظ کردم و ادای احترام کردم و نشستم پیشه مادرم
************************
از زبان ملکه اورورا
ای بابا ! از دست این دختره وقت نشناس ! 😑 پس چرا نمیاد ؟ ابرومون داره میرههه
آرتور : عزیزم ، امیلیا کجاست ؟ * با صدای اروم گفت *
من : نمیدونم ، الان پیشش بودم گفت زود میاد
و یهو دره اتاقشو باز کرد و از پله ها اومد پایین ، اخ ! بلاخره ! مهمونامون خیلی مهمن و دیر اومدن و یا نیومدنش باعث بهم خوردم صلح بین قلمرو ها میشه !
ارتور :اوه ، ایناهاش !
من : اره اومدش
به خاطر ادای احترام به پرنسس از سر جامون بلند شدیم . امیلیا ادای احترام کردو نشست پیشم .
من : چرا اینقدر دیر اومدی ؟
امیلیا : من که زود اومدم اخه 
یه چش غره بهش رفتمو سره صحبتو با ملکه و پادشاه قلمرو همسایه باز کردم .
***********************
از زبون امیلیا
الان دو ساعته که هنوز نشستیم /= مامان با چشم به بابام علامت داد و بابام سرشو به معنای تایید تکون داد ، لبخند زدو گفت : بچه ها ! شما برین توی اتاق و با هم صحبت کنین 
بعد با چشم بهم اشاره کرد که ینی دستشو بگیر برو بالا
منم دسته تنها دوستم ، ینی پرنسس ماریا رو گرفتم و رفتیم توی اتاق و درو بستیم
من : ماری جونم ! چطوری ؟
ماریا : وای ایمی جونم ! دلم برات تنگ شده بود UWU
من : اره منم ^^
ماریا : راستی ! مامان بابات ... ام ینی ... دیگه مشکلی باهاشون نداری ؟ مشکلت حل شد ؟
من : نه بابا ! حتی میخواستن پنجرمم پلمپ کنن !
ماریا : خب خوبه که تو حداقل پنجرتو داری ، من که از وقتی به دنیا اومدم پلمپ بود ! 😐
من : نه ! اینطوری نمیشه ! باید یه فکری بکنیم
ماریا : مثلا ؟
من : مثلا چمدونم ، فرار کنیم ؟
ماریا : ام ... ببخشید که فقط 8 سالمونه !
من : درسته ولی میتونیم صبر کنیم تا 18 سالگیمون که دوباره همو دیدیم ...
ماریا : اره ! بعد میریم بیرونو میبینیم ! اخ جون !
همینجوری مشغول صحبت بودیم که یه صدایی از زیر تختم اومد ...

پرنسس امیلیا و پدر مادرش ، پادشاه ارتور و ملکه اورورا

اینم ماریا که 8 سالشه ^^

اینم یه عکسه دیگه از ماریا کوچولو ^^
ممنون میشم کامنت بزارین ^^
ادامه دارد ...