( از زبان پرنسس امیلیا )
یه صدایی از زیر تختم اومد ... یه صدا که عادی نبود ...
...
همه جا توی سکوت فرو رفته بود ...
ماریا با صدایه تقریبا اروم گفت : تو هم ... شنیدی ؟ 😵💫
سرمو به معنای اره تکون دادم و اروم نزدیک پایین تخت شدیم . همونطور که داشتیم می رفتیم نزدیکتر یهو یه کله از زیر تختم اومد بیرون ! منو ماری : عااااااااااااااااااااا * صدای جیغ زدن *
؟؟؟ : هیششششش
دستشو گذاشت روی دهنامون . یه چند ثانیه همه جا ساکت بود ، کم کم دستشو برداشت و گفت : آم ... خیلی متاسفم ، نمیخواستم بترسونمتون
من : اوه نه ، اشکالی نداره ... ولی زود تند سریع بگو ، تو کی هستی ، چی میخوای و اینجا چی کار میکنی ؟!؟
؟؟؟ : عااا خب اسمم مکسه و مادرم اینجا توی قصر کار میکنه
ماریا : خب باشه ، ولی تو اینجا چیکار میکنی ؟ نباید الان پیش مادرت باشی ؟
مکس : خب اره ولی ... راستش من یواشکی اومدم ینی حتی مادرمم نمیدونه که من اینجام تق تق * صدای در زدن *
؟؟؟ : پرنسس ! حالتون خوبه ؟ ایا نیاز هست ما بررسی کنیم ؟
صدای نگهبانا بود ! حتما مامانم صدای جیغمونو شنیده و این احمقارو فرستاده تا ببینه خوبیم یا نه !
من : عااااا اره همه چی مرتبه نگران نباشید !
نگهبانا : بله پرنسس ! هر چی شما بفرمایید !
و شروع به رفتن کردن هوف خداروشکر ! اگه مکسو میدیدن یه بلایی سرش میاوردن !
یه لحظه همه جارو سکوت فرا گرفته بود تا اینکه منو ماری با یه عالمه ذوق همو نگاه کردیم
ماریا : تو از بیرون اومدی ؟ 🤩
مکس : راستش اره ولی می ...
پریدیم وسط حرفش و همش سوال می پرسیدیم : بیرون چه شکلیه ؟ دریا چیه ؟ کوه چیه ؟ دیگه چیا هستن ؟ حیوونا چه شکلینننن ؟ خاک چه مزه ایه ؟
مکس با یه حالت تعجب امیز نگامون می کرد
مکس : ینی ... شما ها تا حالا نرفتین بیرون از قلعه ؟ @_@
منو ماری : نه ! ولی تو رفتی !
من : پس برامون بگو دنیا چه شکلیه 😍🤩
اون یه لبخنو شیطانی و ملیح زدو گفت : از کجا شروع کنم ؟ 😏
اون برامون از دنیایه بیرون گفت که مثلا کوه ها از بستنی ساخته شدن و یه چیزی به اسم ابشار دارن که ازش شکلات اب شده میاد پایین ، چمنا هم از پاستیل درست شدن !🤩 وایی خودا چه قشنگ 🥲 اون پسر خیلی بامزه ای بود ،ولی از خودشم خیلی تعریف می کرد و خیلی هم پرانرژی تشریف داشتند ! و همینطور مهربون ، منو ماری ازش خیلی خوشمون اومد . اون همش لبخند میزد و سعی میکرد مارو بخندونه ^^ از خاطراتش و ماجرا جویی هاش برامون میگفت ، ما دوستای خوبی شدیم . یه خارپشت ابی که تقریبا هم سن ما بود ولی دو سال ازمون بزرگتر بود . تقریبا ۷ ساعت داشتیم حرف میزدیم ، ای وای ! یه چیزی یادم افتاد !
من : صب کن ببینم ! تو گفتی یواشکی اومدی که حتی مامانتم نمیدونه ، پس چجوری از زیر تختم سر در اوردی ؟؟؟
مکس یه نیشخند زدو گفت : دنبالم بیاید تا نشونتون بدم 😏
منو ماری یه نگاه به هم انداختیم و سرمونو به علامت تایید تکون دادیم مکس رفت زیر تخت و ... صدایی نمی یومد دیگه ... یعنی چه اتفاقی افتاده بود ؟ 😰
ماریا : عا ... مکس ؟
مکس از زیر تخت دوباره اومد بیرون و گفت : اخ یادم رفت 😅
اومدو دستشو گذاشت لبه ی تخت و شروع به هل دادنش کرد ، یه نگاه چپ به ما کرد : احیانا نمی یاین کمک ؟ °_°
منو ماری هم رفتیمو کمکش کردیم تختو هل بده . باید بگم زورش زیاد بودا 😅
چشمام داشت از جاش درمیومد
یه سوراخ خیلی گنده زیر تختم بود ! 🥴
مکس : خیلی خب ، بعد از من بپرین داخل 😎
و پرید داخل -_- همینجوری محو در نگاه کردن به سوراخ بودم که ماریا اومد طرفم .
ماریا : هر کی دیر تر رسید بازندست U^U
و اونم پرید داخل ! اخه اون که قابل اعتماد نیست ... تقریبا ۸ ساعته که همو دیدیدم ! ماری خیلی زود اعتماد میکنه 😑
من : به همین خیال باش !
و پریدم . خیلی زیاد عمقی نداره اولش ، ولی خیلی تاریکه /= از اونجایی که مکس با خودش چراغ قوه داشت ، نورشو می تونستم ببینم ، به سمت راست رفتم و نورو دنبال می کردم ... ام ... چرا دیگه نوره نیستش ؟!؟ 😱
ینی اتفاقی افتاده براشون ؟ همونجا بود که صدای جیغ ماریا رو شنیدم ! وای نه فک کنم دوباره سوسک دیده !
من : بچه ها ؟ کجایین ؟ خوبین ؟ مکس ؟ ماریا ؟
...
هیچی ! هیچ صدایی ! و من باید تویه تاریکی ادامه بدم ! خب بزار برم جلووووووووووو !!! ااااااااااااااا ! * لیز خوردن و جیغ زدن * چه خبرههههههه ؟؟؟ آخ ! چشمامو باز کردم دیدم مکسو ماریا با یه حالت تعجبی ( ولی مکس انگار بیشتر داشت می پوکید از خنده تا تعجب 😑 ) خودمو جمعو جور کردمو برای اینکه ضایع نشم گفتم : عه ! شماها اینجایین ؟ مکس ! چرا قبلش هشداری چیزی ندادی
مکس : که چی ؟ 😂
داد زدمو گفتم : که یه شیب وحشتناک دارهههه 😡
مکس : وحشتناک ؟ این که بیشتر شبیه به سر سره بود ! >^<
من : خیلی خب بسه دیگه ! حالا هر چی 
به جلوم نگاه کردم ، یه دریچه ی اهنی بود که به باغ ( حیاط قصر ) می رسید ! ما توی هم چپیده بودیم و منتظر بودیم تا مکس خان اون دریچه ی کوفتی رو برداره تا ما بریم بیرون 😐 مکس دوتا گوشه ی پایینی دریچه رو فشار داد و دریچه رو به سمت بالا هل داد ، دریچه رفت بالا ولی کامل نه ، اونقدر بزرگ بود که راحتتتت می تونستیم رد بشیم . دونه دونه رفتیم بیرون . مکس سرشو انداخت پایین و همینطوری رفت !
من : هوی مکس خان کجا میری ؟
اون چیزی نگفت و رفت به سمت ... گلای افتاب گردون ؟
عجیبه برای چی میخوادش ؟ دست کرد و یکی رو چید . اومد به سمتم و دستشو دراز کرد .
مکس : میخواستم بدمش به مامانم ، ولی برای تشکر از شما پرنسس امیلیا ، و البته دوسته بنده ، این برای شماست 
و با یه لبخنده گنده وایساده بود جلوم

اینم مکسه ^^
من : من ... واقعا نمی دونم چی بگم ... اخه کسی تا حالا بهم گل نداده بود بهم و من به جز ماریا دیگه دوستی نداشتم ... وایییی من واقعا خوشحالم مرسیییی ^^ 😍
ماریا : اوووووو این دوتارو نگا کننننن چه کیوتیننن 🥲🤩
مکس : نه ما فقط دوستیم *^*
من : اره راس میگه
رومو دوباره کردم طرفه مکس ، همونطور که اون روش طرفه ماری بود بهش نگاه می کردم ... وای ! دقت نکرده بودم ولی قدش ازم بلند تره ! ( ای بابا ! پس لحظه ی رمانتیک کجاست ؟ /= ) همونطور که بهش زل زده بودم یهو روشو کرد سمتم
مکس : چیزی رو صورتمه ؟
من : ن نه ! داشتم ... عههه پشت سرتو نگاه می کردم نه خودتو ! اخه تو مگه قیافه داری که بخوام نگات کنم ؟ 😑🤨
مکس : نه ندارم ، ولی مثله اینکه تو داری 😝
و زد زیر خنده هر هر می خندید بهم
من : خب تو هم ...
حرفمو قطع کردم چون اون ول کرد دوباره رفت به سمت دیوار !
من : هی ! مکس ! دوباره داری کجا میری میمون ؟! باغ وحش از اون طرفه ها ! 
مکس همونطوری که داشت راهشو ادامه می داد وایساد ، روشو کرد سمتمون و دست به کمر وایسادو گفت : عههه نمک دون ن ...
حرفشو قطع کرد چون ماریا پرید وسط حرفش
ماریا : ای بابا بس کنین دیگه
مکس یه شونه انداخت بالا که ینی باشه هر چی تو بگی و دوباره به رفتنش ادامه داد . منو ماری هم همونجا بودیمو اطرافو می پاییدیم که یهو نگهبانا نیان مارو ببینن که دردسر میشه حسابی ! مکس رفتو کنار دیوار نشست و شروع به هل دادنه یکی از بلوکا کرد . بلوکا ( یا همون آجر ها ) انقدر سنگین و بزرگ بودن که یه ادمه بزرگ خیلی راحت ازش می تونست رد بشه ! خلاصه که مکسم ماشالا زورش زیاده هرکولیه برا خودش داشت بلوکو تکون می داد و بلوک یکم از جاش تکون خورد .
ماریا : بیا بریم کمک مکس
من سرمو به علامت تایید تکون دادمو پاشدیم رفتیم پیشه مکس و شروع به هل دادن کردیم که بلوکه در بیاد . همونطور که داشتیم هل می دادیم مکس یهو ول کردو ولو شد رو چمنا !
ما هم که تا حالا دست به سیاه سفید نزده بودیم زورمون نمی رسید هلش بدیم چه برسه بخوایم درش بیاریم !
مکس : تا حالا دراز کشیدی رو زمین ؟ که بخوای اسمونو ببینی ؟
من : نه راستش ...
ماریا : منم همینطور
مکس : خب پس حتما باید امتحانش کنید ! بیاید کنار من دراز بکشید
عاااا یه زره چندش بود ... ولی خب کاریش نمیشه کرد پس یه نگاه به هم انداختیمو یه شونه هم انداختیم بالا و رفتیم دو طرفه مکس دراز کشیدیم . واییییییی خداییییی منننننن ! چقد قشنگهههه
همه جارو سکوت فرا گرفته بود .
مکس : قشنگه نه ؟ هارشیبو ...
پریدم وسطه حرفش : چی چیی ؟؟
مکس : اها هارشیبو رو میگی ؟ راستش من تاحالا به کسی نگفتم ... ولی من قراره در اینده یه قهرمان خیلی بزرگ بشم ! به همه ثابت می کنم که من بهترینم ! اسم قهرمانیمم هارشیبو گذاشتم که ینی هارد شارک بوی 😌 میدونم شاید مسخره بیاد ... ولی من این اسمو خیلی دوسش دارم ^^
من : حالا چرا شارک ؟ چیکاره کوسه های بد بخت داری ؟ >^<
مکس : چون کوسه ها سر سختو باحالن !
منو ماری زدیم زیر خنده و روی زمین غلط می خوردیم 😂
مکس : چیع ؟ _-_ خیلی هم باحاله !
من : ههههههههه * صدای خندیدن * نه خیرم خیلیم خنده دارو مسخرسسسس 🤣
ماریا : اره راس میگه 😂
مکس : حالا می بینین ! یه روز که یه قهرمانه بزرگ شدم ارزو دارید که باهام عکس بگیرید 😏 در ضمن شما ها که سلیقه ندارین 😑
من : هه هه هِ * صدای تموم شدن خندیدن *
سکوت همه جارو گرفته بود که مکس بلند شد
مکس : خب به هر حال ، بریم ادامه هل دادن ؟ 😉
منو ماری بلند گفتیم : بریمم !
همونطور مشغول هل دادن بودیم که یهو ...
ادامه دارد ...