ان سوی دیوار قسمت سوم

( از زبون پرنسس امیلیا )

داشتیم هل می دادیم که یهو مکس رفت هوا ! توی هوا بود ! ینی چی اخه ؟

مکس : ولم کن برم احمق !

منو ماریا اروم سرمونو برگردوندیم و دیدیدم که ... یکی از سربازای مزخرف اومده و مکسو با لباسش گرفته و بلند کرده .

سرباز : ایناهاش پیداشون کردم قربان !

رئیس سربازا با کلی سربازو شوالیه اومد جلو توی صورت مکس . یه نگاهی بهش انداخت و وقتی نگاه کردنش تموم شد : پرنسس امیلیا ، پرنسس ماریا ، خواهان پوزش هستم ، اصلا نگران نباشید الان میگم به حساب این خارپشت مزاحم برسن .

مکس اخم کرده بود و نگران بود ، اومدم یه چیزی بگم که ادامه داد : شوالیه الکسیس ، لطفا شاهزاده هارو به اتاق درمان ببرید ، مبادا که این خارپشت احمق به اعلیا حضرت صدمه ای وارد کرده باشه و یا انها را مسموم کرده باشهههه ! انها در خطر جدی هستند !

شوالیه الکسیس : بله قربان ! چشم!

دسته منو ماری گرفت و کشون کشون داشت می برد !

من : نه ! صبر کنید ! اون دوسته منه ! لطفا! بهش اسیبی نزنید کاریش نداشته باشید بزارید بره !

ولی فایده ای نداشت هم ما هم مکسو داشتن میبردن ... و داشتیم دور ترو دور تر می شدیم ... برا اخرین بار قیافش توی ذهنمه ...

یه همچین چیزی تصور کنین قیافشو 😅

شوالیه : متاسفم سرورم ولی من باید از دستورات پیروی کنم ...

سرمو انداختم پایین ولی صدای مکسو هنوزم می شنیدم

مکس : من احمق یا مزاحم نیستم ! من که کاری نکردم ! این تویی که احمقی

رئیسه همینجور که داشت دست بندو می زد رو دست مکس : به نفعته که ساکت شی مرد جوان ، وگرنه مجبوریم مجازاته سنگین تری برات در نظر بگیریم.

مکس دیگه چیزی نگفت و ما هم رفتیم داخل قصر . مارو صاف بردن پیشه دکتره متخصص قصر .

دکتر : خداروشکر طبق معایناته من ، پرنسس ها هیچکدوم هیچ مشکلی ندارند

شوالیه : خیلی ممنون دکتر

دکتر : خواهش می کنم باعث افتخاره

از اتاق دکتر رفتیم بیرون ، و با اون شوالیه ی رو مخه گاو رفتیم سالن اصلی . جایی که متاسفانه مادر و پدره ماری و همچنین مادر و پدر من دست به سینه و نگران وایساده بودند و داشتن نگاهمون می کردن .

مامان ماریا : ماریا ! دخترم ! وای خداروشکر حالت خوبه خیلی نگرانت شده بودیم عزیزدلم ، الان که همه چی خوبه درسته ؟

ماریا : بله مادر ، من خوبم ، متاسفم که نگرانتون کردم

پدر ماریا : من فقط الان واقعا خوشحالم که خوبی ، بیا اینجا

و دستاشو به علامت بیا بغلم باز کرد . ماری هم رفت بغل باباش و مامانشم هم اومد بغله ماریو باباش . به سمت پدرو مادر خودم نگاه کردم . اونا با یه قیافه ی عصبانی ، نگران و بهم ریخته داشتن بهم نگاه می کردن . مامان برای اینکه جمع کنه این اوضاع رو و خودشو توجیح کنه

ملکه اورورا : میدم اون پسره ی ولگردو بگیرن و مجازاتش کنن ! واقعا چطور تونسته با پرنسسا احساس نزدیکی کنه و اونارو به بیرون از محوطه ی داخلی ببره ؟ ملکه بیانکا ، باور کنین تا به حال یه همچین اتفاق وحشتناکی برای دخترم یعنی پرنسس امیلیا نیوفتاده بود و پرنسس حتی تاحالا پاشو توی حیاط قلعه هم نگذاشته بود . ما واقعا بابت این اتفاق تلخ متاسفیم و تضمین می کنم که دیگه یه همچین اتفاقی نمی یوفته .

اون راست میگه . من تا حالا توی حیاط نرفته بودم ... فقط از توی بالکون اتاقم که کوتاهم هست و سالی فقط یک بار به مدت ۱۰ دقیقه اجازه دارم برم توش ، حیاطو دیدم . خانواده ی ماری از تو بغل هم دراومدن

ملکه بیانکا : نه نه نه این حرفو نزنید ! اتفاقه دیگه پیش میاد ...

بعد یه نگاه به پادشاه ( شوهرش ) کردو با چشم یه جوری به شوهرش گفت که تو بهشون بگو .

پادشاه ( بابای ماریا ) : اِهم * صدای صاف کردن گلو * خب پادشاه آرتور ، ما متاسفانه به خاطر اتفاقی که پیش اومد نتونستیم به توافق برسیم ، ایشالا بعدا . حالا اگه اجازه بدین ما دیگه رفع زحمت کنیم .

ملکه بیانکا : بله . ما دیگه از خدمتتون مرخص می شیم ببخشید زحمتتون دادیم .

شوالیه ها و خدمتکارایی که اورده بودن همراه خودشون اومدن و کنارشون وایسادن بعدشم به مامان و بابا تعظیم کردن ، و البته من .

ملکه اورورا : خواهش می کنیم باعث افتخارمون بود

با یه حالت ناامید و ناراحت و با یه آه سرد اینو گفت .

مهمونا رفتن و مامان بابا هم برای بد رقه رفتن تا بیرون قصر می خواستن برن منم که بهاشون داشتم تا دم در می رفتم که بابام روشو کرد سمتم

پادشاه ارتور : نه امیلیا ! تو اجازه نداری باهامون بیشتر از این بیای خانم جوان . تا همین الانشم خیلی دردسر درست کردی پس بهتره که بری و بخوابی

سرمو انداختم پایین .

من : چشم پدر ، شبتون بخیر

رفتیم توی اتاقم و درو بستم . روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم که بخوابم ... اما خوابم نمیبرد ...

یه ساعت

دو ساعت

سه ساعت ! ولی واقعا اصلا خوابم نمی برد ، همش داشتم به مکس فکر می کردم ... صورتش همش میومد توی ذهنم ... و ....

********************

تق تق * صدای در زدن *

اولیویا : پرنسس امیلیا ، صبحتون بخیر . کلاساتون داره شروع و هنوز صبحانه هم نخوردید . لطفا بیدار شید

من : اولیویا ؟ تویی ؟ اوه بله الان اماده میشم

پاشدم یه لباس صورتی مایل به سفید که هر چی بالا تر می رفت پر رنگ تر می شد با یه تله تقزیبا قرمز که روش گل داشت پوشیدمو برای صبحانه رفتم پایین .

وقتی رفتم پایین مادرمو دیدم که تنها روی میز نشسته ، بدون پدرم ... عجیبه چون همیشه میومد ... سرشو کرد بالا و با یه حالت عصبانی و ناراحت بهم نگاه کرد

ملکه اورورا : کلاسات که تموم شد ، بیا توی اتاقم ، باید حرف بزنیم

و از سر میز بلند شدو رفت /= منم که تنها شدم ...

*********************

برای کلاسم یه لباس صورتی کمرنگ پوشیده بودم که استیناش سفید بود ، و یه کلاهه سفید با یه ربان صورتی که روش قلب داشت پوشیده بودم .

لباس امیلیا ^^

کلاسام تموم شده بودن و خب داشتم می رفتم توی اتاق مامان ... راستش استرس داشتم ، از قیافه امروزش اصلا حس خوبی نداشتم ...

تق تق * صدای در زدن *

ملکه اورورا : بیا تو

من : سلام مادر . با من کاری داشتید ؟

ملکه اورورا : اآههههه ( صدای آه کشیدن ) به خاطر اشتباهه تو ، پدرت خیلی ناراحته ، اونا قرار دادو بهم زدن و حتی شاید موجب جنگ بشه !

من : ولی مادر ... اون پسر خیلی خوبی بود و کاری هم به کارمون نداشت ... خیلی پسره خوبی هم بود ...

ملکه : نه ! من جواب می خوام امیلیا ! زود باش برام توضیح بده !

گریم گرفته بود ... عصبانی بودم از دستش

ملکه : زود باش توضیح بده امیلیا ؟

من ( با داد گفت ) : نه تو برام توضیح بده ! چرا همه رو دشمنه خودت میدونی ... چرا ... چرا منو اینجا زندانی کردین ؟!؟ * گریه کردن *

ملکه : ...

من : میدونستم ... شما ها منو دوس ندارین

رفتم بیرونو همیجور که داشتم گریه می کردم به سمت اتاقم دویدم . رفتم داخل درو قفل کردم و همونجا گریه کردم

من : ۱۸ سالگی ... از اینجا فرار می کنم ... من تصمیمو گرفتمو ... بهتون قول میدم که فرار کنم ...

************************

۱۰ سال بعد ...

ادامه دارد ...

برچسب ها: آن سوی دیوار
[ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۲ ] [ 16:37 ] [ gloria ] [ ]
آخرین مطالب