بخش کوتاهی از یه پارت وسط داستان

از زبان نولا

_من یه جایی رو می شناسم....شاید نتونن پیداش کنن

مگی《همه جا تحت تصرف اوناست پس بیاین زیاد خوشبین نباشیم》

نایتمر نگاهش رو از میز گرفت و به من نگاه کرد تا چند دقیقه قبل آتیش خاصی توی چشم هاش بود که الان نیست، نمی دونم این خوبه یا بد... اون غیرقابل پیش بینیه، بعداز بلایی که سرش آوردم، اینجوری شده

نایتمر《 اونجا رو نمی شناسن》

این اولین باری بود که بعد اون شب باهام هم نظر بود

تامارا《 اول باید مطمئن بشیم که اَمنه بعد ملکه رو ببریم اونجا تا در امان باشه ، هدف اصلی حفظ جون ملکس》

نایتمر نگاهش رو به طرف تامارا برگردوند، اخم نرمی کرد و با گستاخی *البته از نظر من، از نظر اون خیلی هم موأدبانه هست* گفت《 تو فرمانده لشکری پس خودت باید جور ملکه رو بکشی نه ما، این مشکل ما نیست》

مگی《از طرف خودت حرف بزن 》

اون چیزی نگفت، هیچ وقت کامل چیزیو نمی گفت...

چقدر از خودم گفتم🤣🤣🤣

پایان 😑😑😑

[ چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵ ] [ 22:23 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب