Just so you know پارت ۳

ادامه داد: خواهر بزرگ بیشتر از این نمی تونه صبر کنه... باید سریع تر خواستشو انجام بدی وگرنه قول نمی دم اوضاع خوب باقی بمونه...

+سوژه ی مناسبی برای انجام آزمایش ***** (نویسنده : واقعا فکر کردیم می گم؟ بمونه واسه پارت های آخر😈😈) پیدا نکردم، اعضای سازمان موافق نیستن!

یه بخشی از سایه هاش رو شبیه مشت کرد و کوبوند روی میز و داد زد: خواهر بزرگ به سازمان تو و خودت و یا هیچ کس دیگه اهمیتی نمی دن! ایشون می خوان که حتما تا فردا صبح آزمایش انجام بشه...............به نفعته یه نفر گیر بیاری، مفلیس!

و شیشه ای که توش ماده ی سیاهی بود رو گذاشت رو ی میز و دوباره به شکل اسکروج در اومد و از دفتر رفت بیرون...

*دقایقی بعد*

فیونا رو صدا زدم، اونم اومد تو و گفت: بله قربان؟

+خرابه ی زندان بازرسی شد؟

_چند تا نیرو داریم می فرستیم که بر-

حرفش رو قطع کردم: نه! نمی خواد، خودم می رم...

_ولی قربان! خطرناکه اگه شما رو ...

سرش بلند داد زدم: به تو هیچ ربطی نداره که چه بلایی سرم میاد، تو فقط یه سربازی ! باید اطاعت کنی و در نهایت هم بمیری! فهمیدی؟!

سرش رو پایین انداخت و گفت: بله...

*در میان خرابه ها*

در میان خرابه ها راه می رفتم، چیز جالب یا خاصی نبود ، جنازه، خرابه ، جناز، جنازه و خرابه و باز هم جنازه...

...

علائم، حیات؟

انرژیش از زیر یکی از سنگ ها میومد، به یکی از سرباز هام اشاره کردم که سنگه رو بلند کنه...

.

.

.

فکر کنم سوژه ی مناسب رو...پیدا کردم، خواهر...عزیز😈

از زبان نولا

روی تختم دراز کشیده بودم و فقط گریه می کردم، قرار بود امشب چند نفر رو بفرستن تا اونجا رو بررسی کنن ( نویسنده : یکی زود تر از شما بررسی کرد...خوشبختانه😈😈😈😈) از ته ته ته ته ته قلبمممم امیدوارم لونا رو پیدا کنن ‌

وجدان: گند زدی

من: خودم می دونم نیازی به تو ندارم!

وجدان: اگه برمی گشتی الان اینجا بود!

من: ...

وجدان: تو اونو کشتی! حتی اگه برن دنبالش هم فقط جنازه مونده!

من: ...

وجدان: همش تقصیر تو عه!

من: می دونم! می دونمممم! تقصیر منه! همش تقصیر منه من خواهر خودمو به کام مرگ کشوندم! می دونم خودم می دونم😭😭😭😭

دیگه، هیچ انرژی ای واسه ی زندگی کردن ندارم، هیچ نیرویی واسه ی گریه کردن هم ندارم...

از پشت در صدا در زون شنیدم.

مگی: می تونم بیام تو؟

تو دیگه اینجا چی می خوای؟! برو گم شو!

دقیقا همینا رو بهش گفتم ولی اون در رو باز کرد و اومد تو ، یه بالش از رو تخت برداشتم به طرفش پرت کردم اما بالش تا چند متری پاش افتاد رو زمین،

مگی: تو نمی تونی-

یه بالش دیگه پرت کردم...

مگی یه آه کشید و ادامه ی حرفشو گرفت و گفت: همینجوری زندگی کنی و-

یه بالش دیگه پرت کردم‌...

_ خودتو آزار بدی

می خواستم یه بالش دیگه پرت کنم ولی نتونستم دوباره گریم گرفت، مگی اومد طرفم و...

از زبان مگی

رفتم طرفش و کنارش رو تخت نشستم می خواستم دستم رو بذارم روی شونش ولی دستم تا نیمه ی راه رفت و برگشت، تا حالا اینقدر اونو...شکسته ندیده بودم

مگی: تقصیر تو نبود، تمام تلاشتو کردی .

_نه، نکردم، این یه بار نکردم اون جایی که باید کافی می بودم نبودم، ولش کردم تا بمیره، باید برمی گشتم و نجاتش می دادم اما...

دیگه حرفی برای گفتن نداشت، حالا شایدم یکم مقصر بوده...

+ اگه می رفتی تو، تو هم می مردی!

_ حداقل، باهم می مردیم... جنازش هم رو هواست...

از رو تخت بلند شدم و به طرف در رفتم بدون اینکه برگردم گفتم: بهتر شدی بیا بیرون، گرچه که می دونم بهتر نمی شی، هیچ کدوممون الان حال خوبی نداریم، فقط تو نیستی...

و رفتم بیرون.

از زبان لونا/نایتمر:

با صدای برخورد یه چیز فلزی به یه چیز فلزی دیگه چشامو باز کردم، اینجا، دیگه کجاست؟ دیوار ها با یه عالمه زنجیر پوشیده شده بودن و یه عالمه میز هم اونجا بود روی بعضی هاش خون بود... روی بعضی ها هم وسایل آزمایشگاهی، سعی کردم دستمو برسونم به سرم اما نتونستم، نمی تونستم سرمو تکون بدم، ولی فهمیدم کل دست و پاهام و سرم به یه نوع میز بسته شده، یه نفس عمیق کشیدم، اولین چیزی که حس کردم بوی خطر بود، صدای قدم های آرومی رو شنیدم که نزدیک می شدن، خودمو تکون دادم تا بتونم خودمو آزاد کنم ولی موفق نمی شدم، بیشتر خودمو تکون دادم اما این کار بیشتر باعث می شد که دست و باهام زخم بشه مخصوصا که یکی از پاهام خیلی درد می کنه و آسیب دیده.

؟؟؟ : سلام پیشی کوچولو!

هوی! من یه جگوارم!

+من یه-

اما دستشو گذاشت روی لبم و گفت: ساکت باش، شاید اینطوری دردش کمتر باشه، شایدم نه!

و خندید، یه خنده ی زشت و چندش آور!

بعد هم یه سرنگ رو بالا برد، توش یه ماده ی سیاه بود، به سر سرنگ سوزن مخصوصش *سر سرنگ * رو وصل کرد و آمپول رو نزدیکم کرد...

.

.

نه....نه....نه...نه!!!!

* دقایقی بعد*

فریادم توی کل اون منطقه پیچید و خیلی بازوم درد می کنه! تقریبا کل وجودم درد می کنه انگار یه چیزی رفته باشه توی روحم احساس می کنم دارم می میرم هیچی نمی دیدم همه چیز برام سفید بود بلند بلند فریاد می کشیدم‌...

.

.

.

.

بعد چند دقیقه آروم شده بودم ولی نفس نفس نفس می زدم ، دست و پاهام باز شده بودن،

؟؟؟ : سلام!!!

به اطرافم نگاه کردم یه موجود سیاه رو دیدم...

+ تو دیگه کی هستی؟ من کجام!؟

؟؟؟: من دوست تو هستم و اسمم هم دارکه 😙

+ به قیافت می خوره اسمت، تو دوست من نیستی!

دارک: ولی هستم عزیزم، راستی از شر من خلاص نمی شی، هیچ کس جز تو نمی تونه منو ببینه😈

چی چی زر می زنه؟؟؟؟؟

می خواستم یه چیزی بگم ولی خودش فهمید می خوام چی بگم

دارک: اون میاد و بعد بهت می گه کجایی

و محو شد

صدای قدم زدن های آروم و محکم رو شنیدم.

؟؟؟: حالت چطوره؟

+ کی هستی؟

این جمله ام لرز خاصی داشت

؟؟؟: من مفلیسم و خیلی با قبل فرق کردی!

چرا؟ کجام فرق کرده؟

انگار که ذهنمو خونده باشه یه آینه جلوم ظاهر کرد

عه وااااااااااا! من چرا اینجوریم؟!

چشم های آبیم الان فیروزه ای شده بود ، فیروزه ای ترسناک و براق، موهام که بلند و موج داد بود حالا صاف و کوتاه شده بود قدم هم بلند تر شده بود، یکم.

همون لحظه همه چیز یادم اومد ، تمام فریاد هام، اشکام صدا ها و انفجار، اون منو ول کرد و ... حالا هم باید، تقاصشو پس بده !

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بای بای😁

برچسب ها: Just so you know
[ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:16 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب