Just so you know پارت ۴

پرسید: چند روز؟

من: ۲۵...

هنوز حرفم تموم نشده بود که رو تخت نشست و داد زد: ایول! ۱۲ روز بیشتر بود! ترکوندم!

من: افتخار نداره ها!

؟؟؟: بیخیال نایت! بذار خوش باشم با متلاشی شدنام دیگه!

من: نایت نه و نایتمر! دفعه ی آخرت باشه ها!

در جوابم فقط خندید، و گفت: خب مفلیس بی من چیکارا کرد؟

بهش نگفتم وقتی نبود قتل ها کلی عقب افتادن اگه بگم پر رو می شه...

+ همه چی عالی بود، حداقل از دست لاف زدن هات راحت شده بود و تنبلیت و هزار تا چیز دیگه!

_ اوووه واقعا؟ من اینجوری فکر نمی کنم

+ می شه ببندی اون دهنتو تایگر؟!

*تایگر

۲۳ ساله

قاتل

قدرت: نامیرایی

علایق: رفتن رو مخ نویسنده *نایتمر* قتل، جنازه و متلاشی شدن

تنفر: مقاومت، مفلیس*

_باشه!

+ واقعا از چیه اینکه خودتو از ساختمونا پرت کنی پایین لذت می بری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_ حس محشری داره، البته تو که مثل من از این شانسا نداری که نامیرا باشی😏

+ حداقل من عقل دارم که تو نداری!

_ عقل؟ تو؟ بیخیال! تو یه بیمار روانی متوهمی، عقلت کجا بود؟

دارک: اون نمی فهمه تو چه دنیایی داری، پس ارزش جواب هاتو هم نداره.

بهش نگاه کردم و گفتم: شاید...

و طبق معمول یادم رفت اون فقط یه توهمه و فقط من می تونم ببینمش پس اگه تو ذهنم بهش جواب می دادم می شنوید

تاگر: پس حرفمو تایید می کنی!

چی؟! نه!!! من با این خنگه نیستم که!

+ نه نه نه با تو نبودم...

ولی خودم که دیگه کار از کار گذشته.

_ غیر از منو و تو کسی اینجا نیست، هست؟

+ دارک هست..

_ دارک کیه؟

بلافاصله گفت

_ آها! همون توهم کوچولو؟؟؟

+😑😑😑

از رو صندلی کنار تخت بلند شدم و رفتم بیرون، خنگ!

از درمانگاه سازمان اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم و رو تختم نشستم و شروع کردم به کامل کردن عروسک

+ خب، اینم دو تا دکمه یکی زرد و یکی هم...بنفش!

اینقدر دکمه ها رو تو دستم فشار دادم که انگشتم سفید شد

دارک: بیخیال اینقدر بهش فکر نکن! اونم یه روزی می میره

رومو بهش کردمو داد زدم: نه به دست هر کسی به دست من می می میره!

دارک: مهم اینه که بمیره

اره، مهم اینه که بمیره...

دکمه ها رو جای چشاش وصل کردم، شبیه خودش شده ، عروسکش رو برداشتم و پرتش کردم کنار دیوار و خودم رو انداختم رو تخت...

از زبان نولا

اینم دو تا چشم سرمه ای، اونا رو سر جاش وصل کردم، شبیه خودش شده، عروسکش رو آروم گذاشتم رو میز کنار تختم و خودمو انداختم رو تخت...

+ای کاش....زنده بودی، یا حداقل جنازتو پیدا می کردن....

از زبان؟؟؟

رو مبل کتابخونه لم داده بودم و داشتم چند تا پرونده رو مرور می کردم، از بچگی به این چیز میزا علاقه داشتم و همیشه دلم می خواست یکی از افراد گان یا مقاومت بشم ولی....بخاطر موقعیت خانوادم، شرم بود که عضو یه همچین سازمان هایی بشم ولی این دلیل نمی شه که علاقمو دنبال نکنم، پرونده ها رو خودم درست کرده بودم و روشون مخفیانه تحقیق می کردم، تفکر خانوادم اینه که چون ما جزو جگوار های اصیل موبیوس هستیم، نباید وقتمون واسه این چیزا تلف کنیم و باید بشینیم و پول بشمریم و من از این کار متنفرم...

در یهو باز شد و پدرم اومد داخل

_ کلود؟!

*کلود

۲۲ ساله

جگوار

از

خاندان Crimsonclaw

شمشیر زن

علایق: پلیس بازی، جمع کردن پرونده، مقاومت، گان

تنفرات: خاندانش*

سریع پرونده ها رو پشت خودم قایم کردم.

_پسرم، امشب، شب سخرانیه، آماده هستی؟

یه لبخند زورکی زدم و گفتم: البته، بابا...یعنی پدر...

راستش نه، حتی نزدیک آماده هم نیستم

_ خوبه، چی پشتت قایم کردی؟

وای

+ ه....هیچی، فقط چند تا کاغذه همین!

_ امیدوارم فقط چند تا کاغذ باشه...

و بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه رفت بیرون

آآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخییییییشش

از زبان نایتمر

چند دقیقه بعد جلسه شروع شد، از این جلسات بی معنی متنفرم !

رفتم سر سالن جلسه و رو صندلی خودم کنار یه دختر افاده ای مغرور از خود راضی نفرت انگیز #@#-٪:<؛نشستم، لیدی...

مفلیس اومد سر صندلی مخصوص خودش نشست و گفت: امشب شب سخرانی خاندانCrimsonclaw هست، این خاندان با اینکه قدرت و نفوذ بالایی دارن اما به شدت ضعیف هستن، کوچکترین پسر این خانواده، در حال جمع آوری اطلاعاتی درباره ی ما هست و باید همین امشب کشته بشه...

دیگه به باقی حرف های لردی گوش نکردم ، اسم این خاندان رو قبلا یه جا شنیدم، مهم نیست...

مفلیس: قاتلی که برای این کار انتخاب کردم، نایتمره.

هوم؟ چرا من حالا؟ این همه آدم!

+چرا؟؟؟

مفلیس: تو یه شبگردی و یه جگواری پس مناسبی ، باقی قاتلان شبگرد ، ماموریت های دیگه ای دارن.

باشه، حالا چرا همه خودزنی ها رو می دی به من؟! (چون اونی که می خوام بکشم جگواره و خودم هم یه جگوارم پس دو تا جگواریم که می خوایم باهم بجنگیم)

*شب سخنرانی*

پشت یکی از ستون ها قایم شده بودم، سخنرانی توی عمارت خودشون بود و رفتن داخل عمارت کار راحتی بود، تنها مشکلی که وجود داشت این بود که اونجا خیلی شلوغ بود و قتل توی ملاعام تخصص من نبود.

از زبان کلود

حوصله ی جشنواره رو ندارم با اینکه تو ی خونمونه ولی اصلا حوصله ندارم، تک تک اعضای خانوادم می رفتن بیرون و فقط من مونده بودم، برقا رو خاموش کردم، تاریک رو به روشنایی ترجیح می دم... بعد یه مدت طولانی با خودم کنار اومدم که پاهامو تکون بدم و برم بیرون سمت در رفتم همین که خواستم بازش کنم، یه صدایی از پشت سرم گفت: تلاش کردن بی فایده هست... و پایان هم تلخه... البته، برای تو!

به پشت سرم نگاه کردم ، تنها چیزی که می تونستم ببینم دوتا چشم فیروزه ای براق بودن

+ تو کی هستی؟

_ به تو چه؟! فرشته ی مرگتم!،همینم برات زیاده که بدونی!

جاااانننن؟! من تاحالا تو عمرم یه قاتل واقعی ندیده بودم، یعنی... دربارشون می دونم ولی واقعا از نزدیک یکیشونو ندیده بودم، وای! خیلی باحاله😃 *نویسنده: شوما... یه تختت کمه داداش؟!*

ولی خب، بهم حمله ور شد منم جا خالی دادم، شاید تاحالا نجنگیده باشم اما.... معنیش این نیست که قدرت خاصی ندارم ، شمشیرم رو ظاهر کردم و اینبار منم بهش حمله کردم ، پرید بالا و خنجر رو آورد جلو تا وقتی میاد پایین بخوره فرق سرم ، منم شمشیرم رو بردم بالای سرم و خجنرش خورد به شمشیرم و جرقه داد، اون از دیدن جرقه یکم شکه شد و انگار حواسش پرن شده پس وقت کردم برم سمت راهرو ، اما اون سریع به خودش اومد و اومد دنبالم ، اخم کرده بود، معلوم بود کلافه شده، ما اینیم دیگه! پرید رو دیوار و با یه جهش به طرفم اومد و من رو انداخت زمین و خنجر رو گرفت بالا، داد زد: حرف آخر؟

حرف اخر؟! الان؟ من خیلی جوونم که! با لگد زدم تو شکمش و اونم پرت شد اون طرف دیوار ، منم از فرصت استفاده کردم شمشیرمو برداشتم و رفتم طرفش ، می خواست بلند شه که یه لگد دیگه بهش زدم و دوباره افتاد ، داشت نفس نفس می زد ، گفتم: اینبار من می پرسم، حرف آخر؟

خندید، یه خنده ی خشک ، بعد خنده هاش بیشتر شد : هه....از....جگوار های.....ههه.......تقلبی، ..... متنفرم! و یه مشت زد تو صورتم و خودش رو آزاد کرد .

از زبان پدر کلود

این سخنرانی چند دقیقه دیگه شروع می شه، این کلود کجاس؟! به یکی از خدمتکار ها گفتم که بره تو عمارت و ببینه کلود کجاست...

از زبان کلود

یهو یه خدمتکار اومد تو و برق ها رو روشن کرد ، از دیدن وضع خونه خوشحال نشد، نباید هم می شد ، گفت: آقا، پدرتون منتظر هستن... صورتتون چی شده، به جایی که اون وایساده بود نگاه کردم....کجا رفت؟! چجوری؟!!!

+ عاااا خب بعدا می گم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

...

.

...

.

..

.

...

.

.

.

.

.

...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بای بای

تا ۲۰ نشه پارت نومودم😇

برچسب ها: Just so you know
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:30 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب