team sss part 1

بوی خون فضای کوچک زندان را پر کرده بود.هوای داخل زندان سرد و نمناک بود.خارپشت آبی رنگی که به زنجیر ها بسته شده بود به هوش آمد..ساعتی قبل ضرب و شتم مامور های بی رحم را تحمل کرده بود.در آن زمان حتی نمی‌توانست ناله کند زیرا باعث خوشحالی آنان میشد.فقط تحمل کرد تا بیهوش شد.اکنون هم به هوش آمده است.
چشمان زمردینش خبر از جراحت و درد و زجر او میداد.نفس کشیدن هم برایش سخت بود...

ناگهان در فلزی و قدیمی زندان باز شد و خارپشت سیاه رنگی با چشمان بی روح یشمی وارد شد.ترس و خشم درون خارپشت آبی رنگ به وجود آمده بود.

خارپشت سیاه رنگ با طعنه گفت:به چه حقارتی افتادی...کاسپین!

خارپشت آبی رنگ که گویی کاسپین نام دارد گفت:تو..ی عوضی...

صدای ضربه محکمی فضای زندان را پر کرد...خارپشت سیاه رنگ به کاسپین سیلی محکمی زد:فعلا خفه شو!تا نگفتم دوباره بزننت...من سوال میپرسم تو هم جواب میدی!این دو سال تو گرین گوست چه غلطی میکردی؟فکر کردی میتونی از دست من فرار کنی؟(با داد)زود باش جواب بده

کاسپین به سختی تکان خورد و گفت:دنبال چیزی بودم که از من گرفتی...مفلیس!

خارپشت سیاه رنگ«مفلیس»چانه کاسپین را محکم گرفت:میبینم که پررو شدی سونیک!پدرت رو با اسم کوچیک صدا میزنی؟

کاسپین با خشم گفت:من و تو نسبت خونی و خویشاوندی نداریم!

مفلیس قهقهه زد و از زندان رفت بیرون

از زبان ؟؟؟:

پیداش کردن؟چطور پیداش کردن؟واقعا تونستن؟
سرعت راه رفتنم رو بیشتر کردم تا زود تر به اتاق سپاسدین برسم.
هنوز نرسیده خود پوکر فیسش اومد
من:هی داداش!

سپاسدین متوجه من شد و گفت:چی شده سیلور؟(بعد چند لحظه مکث)اومدی درباره کاسپین سوال کنی؟

خودش می‌دونه می‌خوام درباره چی بپرسم

من:آره آره...راسته که میگن الان تو زندان پدره؟

سپاسدین چشماش رو بست و گفت:آره...خب که چی؟به نظرت پدر می‌زاره ببینیش؟قطعا نه!

چه زود زد تو ذوقم

من:نمیشد اینقدر زود نزنی تو ذوقم؟میدونم الان نمیشه ولی بعداً که میشه!

سپاسدین بی اهمیت به حرفام راه افتاد و گفت:هر چی میخوای فکر کن..

ای پوکر فیسسسسسسس!


و راستی درباره پوستر...

گشادمممممممممم بزارمممممممم🤠👌

یعنی اینقدر نت ملی داشتیم رفتم عصبانیتم رو سر کاسپین بدبخت خالی کردم🤣🤣🤣

کامنت بدین🗿🗿

برچسب ها: team sss
[ جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:47 ] [ 𝚃𝙰𝙼𝙰𝚁𝙰 ] [ ]
آخرین مطالب