Just so you know پارت ۵ بخش اول

از زبان کلود

برگشتم طرف آینه و دیدم جای مشتش کبود شده ، عالی شد، کی می خواد با این وضع بره؟؟؟؟؟؟؟؟ روی جای کبودی دست کشیدم...آه!

همین لحظه پدر و خواهرم اومدن داخل، پدرم تا وضع عمارت و منو دید چهرش تاریک شد،

گفت: چطوری می خوای بیای؟

+نمی...دونم

سرمو پایین انداختم، واقعا شرمنده نبودم ولی توی این موقعیت جواب می ده.

خواهرم گفت: اشکال نداره داداشی.‌..

کلودیا تنها کسیه که درکم می کنه و اگه لازم باشه بخاطرش جهان رو هم می سوزونم،

*کلودیا

۲۵ ساله *سن به ظاهر نمی خوره 😐*

از همون خاندانی که می دونین

علایق: کمک کردن به دیگران، برادرش

تنفرات: جنگ و درگیری*

*بعد سخنرانی*

سریع رفتم توی اتاقم و در رو بستم ، کی بود...اون...کی بود؟ رفتم نشستم پشت می زم و...

از زبان ؟؟؟

*واییی جای مورد علاقمممم*

با صدای در زدن بیدار شدم ، هنوز تو حالت نیمه خواب بودم و هیچی نمی فهمه دم، صدای در زدن تند تر شد،

+کدوم خری هستی؟!

در باز شد و خدمتکار اومد داخل و گفت: شاهدخت، اینطور صحبت کردن شایسته نیست!

زر می زنه بابا! ایششششش از شانسم منم شاهدخت در اومدم ، بیخیال بابا من فرمانده ی G.U.N هستم ولم کنین دیگه!

+فرمایش؟!

_مادرتون می خوان شما رو ببینن و درباره ی انتقال تاج و تخت باهاتون حرف بزنن ، طبق درخواستتون.

آره آره بالاخره تاج و تخت می رسه به یکی غیر من خیلی خوبه دیگه می تونم راحت به کارام برسم! البته داداش خوشگلم باید از کاراش بزنه، حیف شد که.

همون لحظه در بدون هشدار با لگد یه شخص رو اعصاب آشنا باز شد و فیلیکس اومد تو و سرم داد زد: این چه درخواست مزخرفی بود؟!! انتقال تاج و تخت؟!!! من؟!!!! پیاده شو باهم بریم! من کارو زندگی دارم!

+خو منم دارم خنگه!

صداش آرومتر شد...

_لیندا...

*لیندا

۲۱ ساله

گربه

شاهدخت

فرمانده ی گان

علایق: پرونده های جنایی

تنفرات: قصر، تاج و تخت*

*فیلیکس

۲۱ ساله

گربه

شاهزاده

عضو رده بالای گان

شاهزاده

علایق: حل پرونده با لیندا

تنفرات: قصر، تاج و تخت*

_بله؟

+می شه نظرتو پس بگیری؟ *آقا اصلا بدین به من! من خودم می شم ولیعهد بدین به من کلکو بکنین من می خوام خیلی هم دوس دارم*

_ نه

_دیگه باید چیکااااااررررر کنمممممم؟؟؟؟؟؟!

+ هر کاری کنی من نظرم همینه

از زبان؟؟؟

_خواهر بزرگ، دارک داره خوب پیش می ره به زودی روح به کامل تحت تسلط در میاد و جسم تسخیر و تبدیل به روح خوار می شه!

+ این خیلی خوبه، پس تقریبا همه چیز برای ضربه ی نهایی درحال آماده سازیه...با ای اکس ای ها تماس گرفتی؟

_بله خواهر بزرگ...

+ خوبه، یادت باشه من اون کاراکال قهوه ای رو می خوام! اون باید بمیره و پیشگویی نباید درست باشه! فهمیدی؟! باید بمیره!

_بله خواهر عزیز فقط یه مشکلی هست...

+چی؟!

_ دور و بر....

از زبان نایتمر

جلوی میز مفلیس وایساده بودم ولس سرم بالا بود، اگه سرت بالا باشه کمتر تشویق می سن که زیر پاشون لهت کنن

+آماده ی تنبیهم، زود باش منو بفرست سیاه چال!

یه لبخند مرموز زد: چرا تنبیه؟

.

.

.

.ادامه دارد

برچسب ها: Just so you know
[ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 0:44 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب