از زبان لیندا
توی دفترم داشتم کارامو می کردم، یه هفته دیگه تولدمه *چه کادویی برات گرفتم تو پارت ۶😈😈* و براش هیجان زده ام خیلی زیاد، البته چون قراره انتقال تاج و تخت به برادرم کادوی تولدم باشه*واقعا که کل شاهدخت شاهزاده ها کادوی تولد تاج و تخت می گیرن تو داری می دی، نمی خوام بدین به منننن😭*
همون لحظه فیلیکس اومد توی اتاقمو و چند تا پرونده انداخت توی پرونده هایی که داشتم نگاهشون می کنم،
+هی!
_ها؟
+هِه
_هَه
+هو
_بسه دیگه هی هه هه هو!
یخ پرونده رو برداشتم و نگاهش کردم،
+این جدیده؟
_آره، جمع آوری ۴ ساله خیلی زحمت کشیدیم واسش.
+ممنون
روی پرونده فقط نوشته بود N دیگه هیچی هیچی هیچی و داخلش هم یه عالمه عکس از انواع جنازه بود، زن و بچه و مرد و جوون و پیر و....ولی نکته ی جالب عکس ها این بودن، روی پیشونی دست ، پا و گونه ی هدف ها نوشته شده بود N و این که توی پرونده نوشته شده بود این قاتله بعد مرگ کامل افراد که معمولا یه خنجر فرو می کنه تو سینشون ، دست و پا و سر رو می بره و توی ظرف شویی و اتاق ها می ذاره حتی گاهی اونا رو به دیوار وصل می کنه و اینکه عادت داره خون رو همه جا پخش کنه و....
تا الان پرونده های قتل زیادی دیدم ولی این...بی رحمانه تر از همشون بوده.
فیلیکس فهمیده بود که من غرق توی پرونده شدم و صورتم مثل گچ سفید شده برای همین یه لبخند زد و گفت: تو چجوری فرمانده شدی؟ وقتی اینقدر زود کم میاری؟؟؟
+قدرت من از قدرت تو قوی تر و به درد بخور تر بود، من کنترل زمان رو به عهده دارم و می تونم هر چقدر که بخوام زمان رو به عقب و جلو ببرم یا حتی نگهش دارم که البته انرژی زیادی ازم می گیره، ولی خب!
_آها، آره یادم ننداز.
+خودت شروع کردی! حالا برو برام قهوه بیار، الان!
_چیز دگری نمی خواهید بانو ی من؟
+آها آره می خوام، برام اون پوشه ی سرمه ای کنار قفسه ی h رو هم بیار.
_😑
از زبان کلود
با استفاده از قدرتم *فقط شمشیر نیست* تونستم یه چیزای دیگه هم از اون قاتله دربیارم، موضوع قاتل رو برای پدرم طعریف کردم و قرار شد قردا شب چند تا مامور مقاومت بیان ، خیلی هیجان انگیزه🤩 بالاخره می تونم بهشون نشون بدم و یه شانس واسه رفتن اونجا پیدا کنم، از اتاقم اومدم بیرون و اون خدمتکاری رو دیدم که داره خرابی های عمارت رو درست می کنه و هر چند وقت یه بار هم به من نگاه می کنه و غر غر می کنه، یه جور ترسناکی غر غر می کنه انکار که گثلا: اگه می تونستم می کشتمش! یا یه همچین چیزی ! دوباره برگشتم توی اتاقم ، از پنجره بیرون رو نگاه کردم، دیگه داره صبح می شه، وقت خوابه البته بعد انجام چند تا کار دیگه...
از زبان سایورا
+یعنی واقعا نمی تونستی کار دیگه کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
_نه
+ واقعاااااا؟؟؟؟؟ من باید همیشه بالا سر تو باشم؟؟؟؟؟؟؟؟
_ آره
از زبان خواهر بزرگ *یه فردیه که اسمش بعدا رو می شه😈😈😈*
خب لونا کوچولو، یا....همون نایتمر تاریکی...یه روزی بخشی از تو می شه... نه تنها تو بلکه تمام جمعیت جهان!
*خنده ی شیطانی*
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد