داستان پسر از جوب در اومده

از زبان یه بنده خدایی

بعد اینکه زنم به خون آشام بودنم پی برد منو رها کرد و بعد از مدتی مردم با تبر و شنکش و مشعل جلو خونه‌ام بودن با بچه‌ای که که اون زن به دنیا با چشمایی مثل وقتی که من هنوز خون آشام نبودم می‌تونستم مردم رو بکشم ولی نمیتونستم به خودم اجازه بدم پیش هیولایی مثل من بزرگ شه پس گذاشتمش توی جوب تا آب اون رو از من دور کنه و اونو در امان نگه داره

[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:45 ] [ Shadow ] [ ]
آخرین مطالب