از زبان نایتمر
یه سرگرمی...واسه امشب دارم😈
از زبان لیندا
چند ساعتی می شد که از مقر مقاومت خارج شده بودم و داشتم برای جشن تولدم آماده می شدم، تو قصر ولی خب...فقط تولد من که نیست، تولد برادر عزیزم *نه چندان عزیز* هم هست.
*در جشن*
انتقال تاج و تخت به خوبی انجام شد و حالا دیگه با خیال راحت می تونم به کار هام برسم😌 البته وقتی که به فیلیکس فکر می کنم دلن می گیره، نباید این بلا رو سرش میآوردم، به فیلیکس نگاه کردم، توی چشم هاش خشم پیدا بود ولی داشت خودشو کنترل می کرد که جشن رو خراب نکنه، رگ های شقیقه و گردنش برجسته شده بود و دندون هاشو به هم فشار می داد و نفس هاش تند بود.
یهو ساعتم زنگ خورد، نگاهم رو از فیلیکس به ساعتم بردم.
*بعد مکالمه *
باید همین الان از قصر برم بیرون! به فیلیکس اشاره کردم که یجوری یه کاری کنه از اینجا در بریم، اون هم فهمید اوضاع خرابه ، ولی تا خواست به بیرون قصر پورتال باز کنه، ملکه *مامان* اومد و گلوشو صاف کرد و گفت: کجا؟
فیلیکس: می خواستیم برسم حیاط یکم قدم بزنیم، اینجا خیلی شلوغه😅😅😅
+ آره...آره😅
_چرا برای بیرون رفتن دروازه رو انتخاب نکردین؟
فیلیکس: نمی خواستیم جلب توجه کنیم😅
_باشه...
و دور شد.
هوف! چجوری مثل جن یهو میاد؟!
فیلیکس: بخدا منم نمی دونم
+بازم ذهنمو خوندی؟!
فیلیکس: خب جزو قدرتم محسوب می شه دیگه!
و پورتال ما رو مستقیم به G.U.N رسوند.
+خب باید بریم مشکل رو حل کنیم.
_با این لباسا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به لباس هامون نگاه کردم، هنوز لباس های جشن تنمونه 😐
+حواسم نبود، خب الان عوضشون می کنیم دیگه😐
_صحیح
بعد از اینکه لباس های ماموریت رو پوشیدیم، یکی از اعضای گان اومد و یه نامه داد بهم، توی نامه یه آدرس نوشته شده بود و نه نشانی داشت نه نام فرستنده
فیلیکس: احتمال اینکه یه تله باشه خیلی زیاده.
+آره، ولی خیلی کنج کاوم بدون آدرس کجاست.
اون ماموره: ما آدرس این محل رو به طور دقیق پیدا کردیم، صفحه ی مانیتور رو روشن کرد و نقشه ی شهر رو آورد ، یه دایره ی قرمز روی یه خونه بود ؟
+آدرس اونجاست؟
اون ماموره: بله.
+مارو ببرین اونجا...
اعضای گان مارو بردن اونجا. چند تا از ماموران دیگه هم اونجا بودن
اون ماموره: فرمانده، ما از قبل یه سری مأمورا فرستادیم، اونها منتظر دستور شما هستن.
+باشه، دنبالم بیاین.
رفتم طرف در، دستم رو گذاشتم روی دستگیره، انتظار داشتم قفل باشه ولی کاملا باز بود، آروم حلش دادم و در کامل باز بود، توی خونه بوی فلز و خون میومد و به شدت تاریک بود، حتی یه باریکه ی نور هم وجود نداشت، یواش یواش راه می رفتیم، با هر قدممون پارکت های قدمی خونه صدای جیرمانندی از خودشون در میاوردن، تفنگ انرژی رو به اطراف خونه می گرفتم،
پام رفت روی چیزی و گفت: خششش
خم شوم و دیدم یه کاغذ خونی زیر پامه، برداشتمش و خوندمش:
امیدوارم از کادوی تولدتون لذت ببرید
"N"
ان؟! کادوی تولد؟!!! منظورش چیه؟!
فیلیکس صورتم رو گرفت و برگردوند طرف یه دیوار، یه کیک خونی روی یه میز شکسته بود و روی دیوار با خون نوشته شده بود "تولدتون مبارک" دو طرف پایه ی میز شکسته هم دوتا جعبه کادوی بزرگ خونی بود که بوی افتضاحی از توشون میومد... نکنه؟.... نه بابا امکان نداره!
فیلیکس یکی از اون جعبه ها رو باز کرد....چی؟!!!!! باورم نمی شه، نه ! نه نه!!! این امکان نداره!
دیگه داشت حالم بد می شد، دو تا جنازه توی جعبه بودن! چطور؟! نمی شه! نمی شه، همینجوری سرخوشانه مردم رو بکشن!
از زبان نایتمر
آه، عجب کادوی خوبی براش گرفتم😈 خیلی حال داد
داشتم توی جنگل راه می رفتم که دیدم یه موجود سیاه شبیه دارک داره از پشت یه درخت بهم نگاه می کنه، اون بهم حمله ور شد، برعکس دارک اصلا یه توهم نبود کاملا واقعی و سریع بود، شروع کردم به جنگیدن باهاش ولی چون شبیه سایه بود، هیچ ضربه ای روش کار نمی کرد! لعنتی!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....
.
.
..
.
.
ادامه دارد