( از زبان پرنسس امیلیا )
من : مادر ! اما من امشب ۱۸ ساله میشم ! دیگه بزرگ شدم ! باید بهم اجازه بدین که برم بیروننن !
ملکه : نه عزیزم نمیشه ! قانون ، قانونه و عوض نمیشه ! و قانون میگه که تو اصلا نمیتونی بری بیرون !
من : ...
ملکه : خیلی خب دیگه بسه برو لباساتو بپوشو همراهم بیا ، برات سوپرایز دارم
من : چشم مادر ...
رفتمو یه لباسی که اولش ابی کمرنگ بود ، بعد سفید و بعدشم ابی پر رنگ بودو پوشیدم

اینم لباس امیلیا ^^
رفتم پیش مادرم که وایساده بود دم در ... و داشت بیرونو نگاه میکرد ؟ بیشتر اینگار خیره شده بود به هر حال رفتم و کنارش وایسادم . تقریبا طرفای غروب بود و همه چی برای جشن اماده بود ، و البته مهمونای سلطنتی هم یه دو ساعت دیگه می رسیدن
بدون اینکه بهم نگاه کنه
ملکه : امیلیا ! بلاخره اومدی !
من : بله مادر ، حالا چه کاری از دستم برمیاد ؟
ملکه : وقتی بچه بودم ، همش ذوق داشتم که ۱۸ سالم بشه ... و حالا خودتو نگاه کن امیلیا ! دختر کوچولوی من داره بزرگ میشه ، واقعا بهت افتخار میکنم
توی چشمام پر از امید بود ، تاحالا اینو بهم نگفته بود ^^ یه لبخند بزرگ از ته قلبم زدم و بهش نگاه کردم ، اونم یه لبخند کوچیک ولی با رضایت زده بود و داشتم بهم نگاه می کرد . یه چند ثانیه توی همون حالت بودیم که مامان دوباره شروع کرد
ملکه : خب به هر حال * روشو کرد سمت بیرون * هر پرنسسی وقتی به این سن میرسه نیاز به محافظ شخصی داره ، و امروز نوبت تعه که یه محافظ داشته باشی ، * یکی از دستاشو به سمت بیرون باز کرد * معرفی می کنم ، شوالیه بلیز گربه
و از کنار در اومد به دم در و تعظیم کرد باورم نمیشه ! اون یه دختره ! ولی چطور ؟
بلیز : بانوی من
و دستشو اورد جلو که دستمو ببوسه ، منم دستمو بهش دادم ، یه لبخند تقریبا کوچولو زدم و به اون ادای احترام کردم

اینم بلیز
اون یه گربه ی خیلی خوشگل بود ، رنگش بنفش بود و همینطور ته دمش بنفش پر رنگ بود ! رنگشو دوست داشتم ^^
ملکه : از اون جایی که من به مردا * با تاکید گفت * اعتماد ندارم ، بلیز بهترین گزینست ، اون کلی مقامو مدرک داره
یه نگاهی به منو بلیز انداختو ادامه داد
ملکه : خب دیگه من میرم تا کارایه جشنو انجام بدم ، و شما دخترا رو ازاد می زارم تا با هم بیشتر اشنا بشین ^^
من : بله مادر خیلی ممنون
رفت داخل سالن اصلی ، منو بلیزم هنوز دمه در بودیم و سکوته محض بود
من : عامم ... خب بریم داخل ؟
بلیز : بله سرورم !
من : من باید برم اماده شم ، الان مهمونا میان دیگه
بلیز : بله سرورم
من : میشه لطفا اینطوری صحبت نکنید ؟ باهام راحت باشید ^^ عادی صحبت کن
بلیز : بله ... سرورم ؟
ای بابا 😑 این چرا اینطوریه ؟
رفتیم طبقه ی بالا توی اتاقم که دیدم اولیویا داره اتاقمو مرتب می کنه
من : اولیویا ! سلام ^^
اولیویا سرشو اورد بالا و در حال انجام دادن کارش گفت : سلام پرنسس امیلیا ^^ خوش حالم که اومدید می خواستم بیام دنبالتون
من : برای چی ؟ اتفاقی افتاده ؟
اولیویا : نه نه نه ! اتفاقی نیوفتاده فقط اینکه باید حاضر بشید ، مهمونا کم کم می رسن ، بفرمایید
و لباس بلنددد که اولش صورتی خیلی کم رنگ بود و هر چی بالاتر می رفت پر رنگ تر می شد و وقتی به بالای لباس می رسید قرمز می شد ، و یه ربان طلایی رنگم بالاش داشتو اورد و کردش توی صورتم
اولیویا : لطفا برای امشب اینو بپوشید
سرمو به معنایه تایید تکون دادمو لباسو ازش گرفتم
من : خیلی ممنون اولیویا ، این خیلی قشنگه ^^
اولیویا همونطور که داشت اتاقو ترک می کرد گفت : خواهش می کنم باعث افتخاره
یه نگاه به بلیز کردم که خیلی جدی و خشکو رسمی اون گوشه دمه در وایساده
من : بلیز ، اشکال نداره اینطوری صدات کنم ؟
بلیز : خیر ... یعنی منظورم این بود که نه سرورم اصلا اشکالی نداره
من : خوبه ، بلیز ، میشه لطفا لطف کنی و از بری بیرون ؟ من می خوام برای جشن اماده شم ^^
بلیز : چشم سرورم حتما
و رفت بیرونو درو بست ، منم لباسو پوشیدم

لباس جشن امیلیا ^^
************************
خب باید بگم که تقریبا همه مهمونا از جمله ماریا اومدن و هنوزززز هم میکاپم تموم نشده و منو نمی زارن که برممممم
ارایشگر : خب تموم شد !
من : اخیش خب من با اجازتون مرخص میشم
از دستشون در رفتم 😂😐
اومدم پایین و رسیدم به پله ها دیدم بلیز وایساده و می خواد همراهیم کنه به بقیه نگاه کردم ، اخیش هیچکی حواسش بهم نیست 😁
* صدای شیپور * پشمام یا خدا چه اتفاقی افتاده ؟
یه مردی ( چیه خب ؟ هیچی به ذهنم نرسید 😂 ) : هم اکنون ورود پرنسس امیلیا رز را اعلام می نمایم !
همه از جمله پدرو مادرم که اون ته روی صندلی های گندشون نشسته بودن، یهو روشونو برگردوندن سمتم
خدایا تورو خدا منو موز کن ! تا حالا خواسته ای به این بزرگی نداشتم
😣 مرده احمق دلم می خواد جرش بدم 
خلاصه که همه برام دست زدنو بهم خیره شده بودن که بیام پایین از این پله های کوفتی 😑
اروم اروم اومدم پایین و به تک تک کسایی که دیدم سلامو ادای احترام کردم ، اونا هم بهم تبریک گفتنو ادای احترام کردن . تا اینکه رسیدم به اخرین نفر یعنی ...
من : ماریا ! وای ماری جونم خودتی ؟
ماریا : ایمی جونم ! وای باورم نمیشه چقد خوشگل شدییی
من : وای نه خودتو نمی گی ؟! خیلی تغییر کردییی !
ماریا یه لباس ابی که یه ذرشم سفید بود پوشیده بود ، و یه لبخند از ته دلش زده بود

لباس ماریا ( ببخشید بی کیفیته )
ماریا : راستی ایمی ! تولدت مبارکککک
من : وایییی خیلی ممنوننن
ماریا : عه سلام ! من ماریام ! پرنسس ماریا !
رومو برگردوندم دیدم داره با بلیز حرف می زنه
بلیز ادای احترام کردو دستو ماری رو بوسید : دیدن شما باعث افتخاره من شوالیه بلیز هستم بانوی من
ماریا : نه این حرفو نزن راحت باش ^^
********************
بعد از سخنرانی های چرتو پرتم که کردم ، مامانم اجازه داد که برم توی اتاقم ، البته با ماریا
ماریا : خب ، نقشه چیه ؟
من : لباسامونو عوض می کنیمو از اون راهی که مکس ده سال پیش نشونمون داد می ریم بیرون .
ماریا * اروم گفت چون بلیزم تو اتاق بود * : می خوای با بلیز چیکار کنی ؟ بهش می گی ؟
من : نه ، می پیچونمش ولی ...
تق تق * صدای در زدن *
ملکه : عزیزم وقت داری ؟ باید باهات صحبت کنیم
من : بله مادر الان میام
یه نگاه به ماری انداختمو رفتم ببینم چی میگن 😑
رفتم پایین و دیدم بابامم توی اتاقه و دستشو گذاشته روی میز ، ولی پشتت به در بود
مامانم رفت داخلو درو بست .
بابا : امیلیا ... تو باید ازدواج کنی
من : چیییییییی ؟؟؟ چی داری میگی ؟
ملکه : عزیزم اروم باش این برای خودته
گریم گرفت ...
من * با داد زدن * : برای خودم ؟؟
شما ها هیچ وقت کاری رو برای خودم نکردین ! فقط به فکر خودتونو اتحاد مسخرتون بودید !
پادشاه : صداتو بیار پایین 😡 تو باید ازدواج کنی همین که گفتم !
بلند بلند گریه کردمو رفتمو بیرون ولی صدای مامانم میومد که داشت صدام می زد ... ولی توجهی نکردمو رفتم توی اتاقم درو بستمو قفل کردم .
ماریا : ایمی ؟ چیزی شده ؟ چرا گریه کردییی ؟
اشکامو پاک کردمو با یکم عصبانیت گفتم : چیزی نیست . زود باش ماریا ما همین الان از اینجا می ریم
کمدمو باز کردم . یه لباسه ابی و سفید دادم به ماری و یه لباس نیم تنه ی خاکستری روبه سیاه که یکمم سفید بود پوشیدم. از اون جایی که اولین بارمون بود پامونو می زاشتیم بیرون نمی دونستیم باید چی بپوشیم و راستش لباسای عادی هم نداشتیم همش لباسای پف پفیو بلند داشتیم برای همین اینارو انتخاب کردیم . یه شنل قهوه ای هم برای همه مون برداشتم که یه وقت لو نریم

لباس ماریا

لباس امیلیا
من : ماریا زود باش بیا اینو تکون بدیم ، بلیز تو هم بیا کمک لطفا
بلیز : چشم
اومدن و سه تایی با هم تختو تکون دادیم
ماریا : هر کی اخر برسه بازندس !
همون اخلاقه قدیمی 😁
بلیز : س...سرورم ؟ دارید چیکار می کنید ؟
من : می فهمی فقط بپر داخل
پریدم داخل ، چراغ قوه رو روشن کردم و از اون شیب تند اودم پایین پیش ماریا ، صدای مامانم اومد که داشت جیغ می زدو می گفت امیلیا نیستت ... دلم نمی یومد برم ولی مجبور بودیم ...
قبل از اینکه لو بریم سریع دریچه رو همونطور که مکس یادمون داده بود بازش کردم و رفتیم بیرون .
سربازا و شوالیه ها همینجور داشتن میرفتن از قصر بیرون و فک کنم داشتن دنبال ما می گشتن ! خیلی زود وارد عمل نشدن ؟
من : ماریا ، بلیز ، بیاید اینارو بپوشید
و شنلارو دادم دستشون ، شنلا کلاه داشت منو ماری پوشیدیم ولی ...
بلیز : سرورم ، من وظیفم محافظت از شماست ، و شما اجازه ندارید برید بیرون
من : بلیز لطفا ، الان من سرورتم پس بهت دستور میدم که شنلتو بپوشی و همراهمون بیای !
بلیز : ...
چیزی نگفت و شنلو پوشید ... شاید یکم باهاش بد حرف زدم ولی حوصله ی بحث نداشتم و از اون طرف وقت هم نداشتیم چون سربازا همه جا ولو بودن . پشت دیوار قایم شده بودیم و من زیر چشی نگاه کردم دیدم نگهبانا و سربازا فعلا نیستن پس سریع رفتم سراغ بلوک .
من : بچه ها ! بیاید کمک !
بلیزو ماری هم اومدنو با هم محکم هل دادیم تا اینکه دراود ! بلاخره !
اول ماری رفت ، بعد من و بعدم بلیز ، تاریکی محض بود ... من هیچی نمی دیدم حتی شهرم پیدا نبود ... صب که شد یادم باشه یه دوری بزنمو علفارو تست کنم !
ماریا: خب حالا چی کار کنیم ؟
من : فعلا بریم یه جایه دور از دسته این نگهبانا در امان باشم
ماریا : ما که بلد نیستیم شهر کدوم وره ، تازشم شوالیه ها و سربازا رو فرستادن شهر !
؟؟؟ : ایست ! شما ها کی هستین ؟
وای نه ! صدای نگهبانا بود ! کارمون تمومه ! بلیز اومدو جلومون وایساد و حالت دفاعی گرفت
نگهبانا : اهای با شماهام ، زود باشین جواب بدین
من : عام ... خ.خب م من
نگهبانا : سه مورد مشکوک اینجاست زود باشین بیاین !
در کمتر از چند ثانیه نزدیک به ۱۲ تا نگهبانو سرباز دورمونو حلقه زده بودن و نیزه هاشونو به سمتمون گرفته بودن
بلیز : ازشون دور شید
سربازا : شنلتونو بردارید ، سریع !
خیلی استرس داشتم تا حالا توی یه همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم ، در حدی ترسیده بودم که فک کنم همین الان غش کنم !
من : م...من ... م
؟؟؟ : همین الان ولشون کن
ادامه دارد ...