دبیرستان لایت پارت3

من:کی کشتش؟؟؟چججوریییییی؟؟؟؟؟؟؟

مادر بهم اشاره کرد بشینم

مادر آخی کشید و گفت:ببین پسرم،پدرتون معمولی نبود اون قلب پاکی داشت،اون میتونست با کنترل کیاس امرلدا به سوپر،هایپر و فرم های دیگه تبدیل شه،الان این به تو و خواهرت به ارث رسیده کیاس امرلدا خودشون انتخاب میکنن صاحبشون کی باشه،کیاس امرلد سبز تورو انتخاب کرده و فیروزه ای خواهرت رو انتخاب کرده،مفلیس یکی از عضو های مافیا پدرت رو زندانی کرد و ازش خواست بهش بگه کیاس امرلدا کجام اما اون نگفت و مفلیس اونو کشت تنها چیزی که میدونه اینه که تو و خواهرت وارث این قدرتین این کلید رو بگیر و برو تو این خونه با شیدی تو گرین هیل زندگی کن.

من:مادر تو هم باهامون میای.

مادر با لحنی که نمی‌خواست اینو بگه گفت:اگه من بیام مفلیس پیدامون میکنه.و تو از پدرت سوپر فرم و هایپر رو به ارث بردی ولی خواهرت،خب اون قدرتش رو نمیتونه کنترل کنه این محدود کنندها(دادن محدود کننده)به شیدی بده هیچوقت درشون نیاره اون فرم هایی که میتونه تبدیل شه دارک و دیفنتی سوپره(همون سوپر فرم تو سونیک فرانچیرز)و سوپر فیل وی تبدیل شه اگه به دارک تبدیل بشه معلوم نیست چیکار میکنه و اگه به دیفنتی سوپر تبدیل شه احتمال زنده موندش منفی ۱درصده و اگه سوپر فیلد وی میشه به احتمال زیاد تو این حالت یکی رو بکشه.

شوکه شده بودم یعنی ممکنه خواهر کوچولوم رو از دست بدم؟؟؟

مادر:قول بده مراقب خودتون باشین.و از شیدی هم محافظت میکنی؟

من:قول میدم،چطوری باید از تبدیل شدن شیدی جلو گیری کنم؟؟؟

مادر بابغض گفت:اگر میخوای به دارک تبدیل نشه نباید بزاری ناراحتی،نفرت،غم و احساسات منفی کنترلش کنن،و برای تبدیل نشدن به دیفنتی سوپر نباید بزاری عاشق و دلباخته بشه چون اینطوری ذهن و قلبش همزمان باهم دستور انجام کار ها رو میدن و اگه میخوای به سوپر فیلد وی تبدیل نشه نباید بزاری انتقام جو و دیوونه بشه.میدونم سخته ولی...نزار با کسی زیاد انس بگیره ولی سعی کن چیزی براش کم نزاری.

من:قول میدم مادر،قول میدم.من...میرم بخوابم مادر تو هم برو بخواب.

و رفتم تو اتاقم و خوابیدم فردا صبح...

من:شیدی،شیدی،بیدار شو.

شیدی:(خمیازه و مالیدن چشم)چی شده داداشی،داداشی!!!!چرا داری چمدون میبندی؟؟؟

من با لحن مصمم و جدی و پر از عجله:باید بریم همین الان تو راه برات توضیح میدم پاشو لباس تو بپوش.

شیدی که انگار شوکه شده گفت:با..باشه.

و پاشد پشت پرده پرو لباسش رو پوشید و چمدونمون رو برداشتیم سوار قطار شدیم و راه افتادیم ساعت۵ونیم صبح بود. من همه چی رو براش تعریف کردم و محدود کننده هاش و کیاس امرلدو بهش دادم و باهم رفتیم خونه تو گرین هیل

پایان فلش بک

هیچوقت گذاشتم عاشق شه یا احساسات منفی کنترلش کنه و انتقام جو یا دیوونه بشه، ولی امروز....دلش یه کسی رو میخواست فکر کنم دلش میخواست که یکی پیشش باشه.نه من نمی زارم یهو دیدم شیدی از سالن اومده بیرون اومد پیشم

شیدی:داداشی شرمنده گرفتار شدم

شدو:دلم هزار راه رفت گفتم چی شده؟؟؟

شیدی:تو بخش دخترا بودم یهو یه خرگوش رو دیدم که جت و استورم دارن اذیتش میکنن ولی من ازش دفاع کردم خواستن اذیتم کنن اما یه خارپشت فیروزه ای با چشمای فیروزه ای نجاتم داد خرگوشه کریم و خارپشته سیان بود،بعد فهمیدیم همکلاسی رفتیم سر کلاس با یه همینجا به اسم اسپیو،یه دختر از سیاره دیگه به اسم کازمو،یه روباه دو دم به اسم تیلز آشنا شدم باهاشون زود جوش خوردم اونا ازم خواستن تو اکثرشون باشم.ولی این پسره سیان کنارش احساس گرما کردم.

من:چییییی؟؟؟؟یعنی تو عاش*ق اون شدی تو یه نگاه؟!؟؟؟!

شیدی با لحن جدی و یکم بغض داشت گفت:خ...خب من دلم میخواد با یکی باشم که دوسم داشته باشه و درکم کنه میدونی منظورم چیه؟؟

یهو زنگ خورد لعنتی... باید بریم سر کلاس

من با لحن یکم عصبی و جدی با اخم گفتم:گوش کن الان باید بریم سر کلاس زنگ تفریح بیا باهم حرف بزنیم فعلا بای بای.

شیدی با لحنی که دلش نمی خواست با یه لبخند فیک گفت:اوه اممممم، باشه فعلا.

داستان از زبان؟؟؟؟؟؟

تو کلاس رفتم، یه خارپشت سیاه و قرمز دیدم گوشه کلاس دست به سینه است به نظر میاد ناراحته. رفتم پیشش و دستمو گذاشتم رو شونه اش اونم نگام کرد چشمای قرمز شرابی داشت فکر میکردم چشای قرمز وجود ندارن با این حال با لحن دوستانه ای گفتم:

من:هی، سلام به نظر تو فکری و ناراحت و اینکه من تا الان تو رو اینجا ندیدم اسمت چیه و چرا اینقدر ناراحتی؟

اون:من شدو ام، شدو خارپشت، تازه با خواهرم تو این مدرسه اومدیم تو کی هستی؟

من مثل همیشه با لحن دوستانه گفتم:اوه ادبم کجا رفته من سونیک سونیک خارپشت از آشناییت خوشبختم شدو، نگفتی چرا ناراحتی؟

شدو بال حتی که استرس و نگرانی توش موج میزد گفت :خ... خب خواهرم یه سال ازم کوچیکتره و تو کلاس جدیدی که رفته نگرانشم نمی دونم چه اتفاقی ممکنه براش بیوفته.

من با یکم خنده و لحن دوستانم گفتم:هاهاهاها(خنده) نترس اتفاقی واسش نمی افته.

با یاد آوری چیزی خنده ام محو شد.

شدو با لحن نگرانش گفت:چی شد یهو چرا وسط حرفت مکث کردی؟

​​​​​​من با لحنی که پشیمون بودم از دلداری که دادم گفتم:خب، هه هه، من اشتباه کردم ما تو این مدرسه یه عالم قلدر داریم و دو تا شون تو کلاس خواهرتان از بدترینا هم هستن بقیشونم از قضا تو این کلاس، تو اون کلاس یه دختر سنجابی قهوه ای با موهای قرمز و لباس و چشمای آبی به اسم سالی اکرون اونجاست اون خانوادش خیلی پولداره و من رو خیلی دوست داره اما من نه این ادادمس بهم می‌چسبه و فکر میکنه از همه بهتره و با همه دخترهایی که از اون خوشگل ترن مشکل داره در کل با همه دخترا.

شدو با لکنت و استرس گفت:خ...خب د...دیگه کیان تو کلاس خواهرم؟

من نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم:خب،یه پسر خا پشتی سبز با چشای اقیانوسی با یه لینک و کت که یه چنتا جای چنگ رو شکمش داره تو کلاس خواهرت که خیلی بی شعور و دختر بازه ببینم خواهرت چه شکلیه که ببینم میتونم امنیتش در برابر اسکروج تضمین کنم یا نه؟

شدو با استرس گفت:خواهرم یه خارپشت آبی رنگه با چشای قرمز شرابی و موهای کوتاهی داره یه تل یاسی و لباسای یاسی رنگ میپوشه و همینطور کفشاش و دستکش هاش شبیه منه و صداشم خوبه.

من با لحنی که متاستفم گفتم:اوه اوه اوه، وضع خرابه نه تنها سالی به خونش تشنه میشه اگه ببینتش بلکه اسکروج اگه ببینتش عاشقش میشه که هیچ رسما میدزدتش چهار چشمی حواست به خواهرت باشه از من به تو نصیحت.

شدو با لحن سرد و جدی گفت:تمام این سال‌ها خودم از خواهرم محافظت کردم بازم میکنم و جهت اطلاع معلم اومد

شدو چهرش جدی بود ولی میتونستم بفهمم چقدر نگرانه آه چه میشه کرد خودمم ازش محافظت میکنم

وداستان از زبان شدو

من:کی کشتش؟؟؟چججوریییییی؟؟؟؟؟؟؟

مادر بهم اشاره کرد بشینم

مادر آخی کشید و گفت:ببین پسرم،پدرتون معمولی نبود اون قلب پاکی داشت،اون میتونست با کنترل کیاس امرلدا به سوپر،هایپر و فرم های دیگه تبدیل شه،الان این به تو و خواهرت به ارث رسیده کیاس امرلدا خودشون انتخاب میکنن صاحبشون کی باشه،کیاس امرلد سبز تورو انتخاب کرده و فیروزه ای خواهرت رو انتخاب کرده،مفلیس یکی از عضو های مافیا پدرت رو زندانی کرد و ازش خواست بهش بگه کیاس امرلدا کجام اما اون نگفت و مفلیس اونو کشت تنها چیزی که میدونه اینه که تو و خواهرت وارث این قدرتین این کلید رو بگیر و برو تو این خونه با شیدی تو گرین هیل زندگی کن.

من:مادر تو هم باهامون میای.

مادر با لحنی که نمی‌خواست اینو بگه گفت:اگه من بیام مفلیس پیدامون میکنه.و تو از پدرت سوپر فرم و هایپر رو به ارث بردی ولی خواهرت،خب اون قدرتش رو نمیتونه کنترل کنه این محدود کنندها(دادن محدود کننده)به شیدی بده هیچوقت درشون نیاره اون فرم هایی که میتونه تبدیل شه دارک و دیفنتی سوپره(همون سوپر فرم تو سونیک فرانچیرز)و سوپر فیل وی تبدیل شه اگه به دارک تبدیل بشه معلوم نیست چیکار میکنه و اگه به دیفنتی سوپر تبدیل شه احتمال زنده موندش منفی ۱درصده و اگه سوپر فیلد وی میشه به احتمال زیاد تو این حالت یکی رو بکشه.

شوکه شده بودم یعنی ممکنه خواهر کوچولوم رو از دست بدم؟؟؟

مادر:قول بده مراقب خودتون باشین.و از شیدی هم محافظت میکنی؟

من:قول میدم،چطوری باید از تبدیل شدن شیدی جلو گیری کنم؟؟؟

مادر بابغض گفت:اگر میخوای به دارک تبدیل نشه نباید بزاری ناراحتی،نفرت،غم و احساسات منفی کنترلش کنن،و برای تبدیل نشدن به دیفنتی سوپر نباید بزاری عاشق و دلباخته بشه چون اینطوری ذهن و قلبش همزمان باهم دستور انجام کار ها رو میدن و اگه میخوای به سوپر فیلد وی تبدیل نشه نباید بزاری انتقام جو و دیوونه بشه.میدونم سخته ولی...نزار با کسی زیاد انس بگیره ولی سعی کن چیزی براش کم نزاری.

من:قول میدم مادر،قول میدم.من...میرم بخوابم مادر تو هم برو بخواب.

و رفتم تو اتاقم و خوابیدم فردا صبح...

من:شیدی،شیدی،بیدار شو.

شیدی:(خمیازه و مالیدن چشم)چی شده داداشی،داداشی!!!!چرا داری چمدون میبندی؟؟؟

من با لحن مصمم و جدی و پر از عجله:باید بریم همین الان تو راه برات توضیح میدم پاشو لباس تو بپوش.

شیدی که انگار شوکه شده گفت:با..باشه.

و پاشد پشت پرده پرو لباسش رو پوشید و چمدونمون رو برداشتیم سوار قطار شدیم و راه افتادیم ساعت۵ونیم صبح بود. من همه چی رو براش تعریف کردم و محدود کننده هاش و کیاس امرلدو بهش دادم و باهم رفتیم خونه تو گرین هیل

پایان فلش بک

هیچوقت گذاشتم عاشق شه یا احساسات منفی کنترلش کنه و انتقام جو یا دیوونه بشه، ولی امروز....دلش یه کسی رو میخواست فکر کنم دلش میخواست که یکی پیشش باشه.نه من نمی زارم یهو دیدم شیدی از سالن اومده بیرون اومد پیشم

شیدی:داداشی شرمنده گرفتار شدم

شدو:دلم هزار راه رفت گفتم چی شده؟؟؟

شیدی:تو بخش دخترا بودم یهو یه خرگوش رو دیدم که جت و استورم دارن اذیتش میکنن ولی من ازش دفاع کردم خواستن اذیتم کنن اما یه خارپشت فیروزه ای با چشمای فیروزه ای نجاتم داد خرگوشه کریم و خارپشته سیان بود،بعد فهمیدیم همکلاسی رفتیم سر کلاس با یه همینجا به اسم اسپیو،یه دختر از سیاره دیگه به اسم کازمو،یه روباه دو دم به اسم تیلز آشنا شدم باهاشون زود جوش خوردم اونا ازم خواستن تو اکثرشون باشم.ولی این پسره سیان کنارش احساس گرما کردم.

من:چییییی؟؟؟؟یعنی تو عاش*ق اون شدی تو یه نگاه؟!؟؟؟!

شیدی با لحن جدی و یکم بغض داشت گفت:خ...خب من دلم میخواد با یکی باشم که دوسم داشته باشه و درکم کنه میدونی منظورم چیه؟؟

یهو زنگ خورد لعنتی... باید بریم سر کلاس

من با لحن یکم عصبی و جدی با اخم گفتم:گوش کن الان باید بریم سر کلاس زنگ تفریح بیا باهم حرف بزنیم فعلا بای بای.

شیدی با لحنی که دلش نمی خواست با یه لبخند فیک گفت:اوه اممممم، باشه فعلا.

داستان از زبان؟؟؟؟؟؟

تو کلاس رفتم، یه خارپشت سیاه و قرمز دیدم گوشه کلاس دست به سینه است به نظر میاد ناراحته. رفتم پیشش و دستمو گذاشتم رو شونه اش اونم نگام کرد چشمای قرمز شرابی داشت فکر میکردم چشای قرمز وجود ندارن با این حال با لحن دوستانه ای گفتم:

من:هی، سلام به نظر تو فکری و ناراحت و اینکه من تا الان تو رو اینجا ندیدم اسمت چیه و چرا اینقدر ناراحتی؟

اون:من شدو ام، شدو خارپشت، تازه با خواهرم تو این مدرسه اومدیم تو کی هستی؟

من مثل همیشه با لحن دوستانه گفتم:اوه ادبم کجا رفته من سونیک سونیک خارپشت از آشناییت خوشبختم شدو، نگفتی چرا ناراحتی؟

شدو بال حتی که استرس و نگرانی توش موج میزد گفت :خ... خب خواهرم یه سال ازم کوچیکتره و تو کلاس جدیدی که رفته نگرانشم نمی دونم چه اتفاقی ممکنه براش بیوفته.

من با یکم خنده و لحن دوستانم گفتم:هاهاهاها(خنده) نترس اتفاقی واسش نمی افته.

با یاد آوری چیزی خنده ام محو شد.

شدو با لحن نگرانش گفت:چی شد یهو چرا وسط حرفت مکث کردی؟

​​​​​​من با لحنی که پشیمون بودم از دلداری که دادم گفتم:خب، هه هه، من اشتباه کردم ما تو این مدرسه یه عالم قلدر داریم و دو تا شون تو کلاس خواهرتان از بدترینا هم هستن بقیشونم از قضا تو این کلاس، تو اون کلاس یه دختر سنجابی قهوه ای با موهای قرمز و لباس و چشمای آبی به اسم سالی اکرون اونجاست اون خانوادش خیلی پولداره و من رو خیلی دوست داره اما من نه این ادادمس بهم می‌چسبه و فکر میکنه از همه بهتره و با همه دخترهایی که از اون خوشگل ترن مشکل داره در کل با همه دخترا.

شدو با لکنت و استرس گفت:خ...خب د...دیگه کیان تو کلاس خواهرم؟

من نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی گفتم:خب،یه پسر خا پشتی سبز با چشای اقیانوسی با یه لینک و کت که یه چنتا جای چنگ رو شکمش داره تو کلاس خواهرت که خیلی بی شعور و دختر بازه ببینم خواهرت چه شکلیه که ببینم میتونم امنیتش در برابر اسکروج تضمین کنم یا نه؟

شدو با استرس گفت:خواهرم یه خارپشت آبی رنگه با چشای قرمز شرابی و موهای کوتاهی داره یه تل یاسی و لباسای یاسی رنگ میپوشه و همینطور کفشاش و دستکش هاش شبیه منه و صداشم خوبه.

من با لحنی که متاستفم گفتم:اوه اوه اوه، وضع خرابه نه تنها سالی به خونش تشنه میشه اگه ببینتش بلکه اسکروج اگه ببینتش عاشقش میشه که هیچ رسما میدزدتش چهار چشمی حواست به خواهرت باشه از من به تو نصیحت.

شدو با لحن سرد و جدی گفت:تمام این سال‌ها خودم از خواهرم محافظت کردم بازم میکنم و جهت اطلاع معلم اومد

شدو چهرش جدی بود ولی میتونستم بفهمم چقدر نگرانه آه چه میشه کرد خودمم ازش محافظت میکنم

داستان از زبان شدو

اهههههههههه،لعنتی الان باید چیکار کنم امیدوارم حال شیدی خوب باشه....

هههههههههه،لعنتی الان باید چیکار کنم امیدوارم حال شیدی خوب باشه....

برچسب ها: دبیرستان لایت
[ پنجشنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۳ ] [ 18:35 ] [ sheady ] [ ]
آخرین مطالب