داستان از زبان شدو
معلم وارد کلاس شد درواقع داشتم دق میکردم بغض تو گلوم بود اما قورتش دادم،اگه خواهرم صدمه ببینه تقصیر منه
معلم:سلام من آقای مارک هستم،معلم جدیدتون،لطفا سر جاهاتون بشینین.
سونیک رو به من با لحن دوستانه گفت:هی،بیا پیش هم بشینیم نظرت؟
منم لبخند ریزی زدم و گفتم:باشه
رفتیم با هم نیمکت سوم نشستیم،سونیک برگشت رو به دو نفر وچشمک زد یه نگاه انداختم دیدم یه خارپشت صورتی که تقریبا شبیه شیدیه و یه خفاش با موهای سفید.
خفاشه:سلام سونیک،ایشون رو معرفی نمیکنی؟
سونیک:شدو، روژ و ایمی، ایمی و روژ، شدو آشنا شین
ایمی:سلام، تازه اومدی؟خواهر برادر داری؟سینگلی؟
روژ:آروم آروم ازش بپرس
یه لبخند زدم و سعی کردم لحنمو دوستانه کنم گفتم:آره تازه اومدم،و یه خواهر کوچیکتر دارم و بله سینگلم.
سونیک:راستی راجب قلدر های کلاس ما،یه روباه زرد دو دم که موهای مشکی داره و رفیق اسکروجه تو کلاس ماست و دوتا شاهین یکی سبز و یکی هم گنده و خاکستری به اسم جت و استورم تو کلاس ماست مراقب باش.
معلم:بچه ها، بچه ها،بعدا حرف بزنین فعلا درس گوش کنین.
ما هم گوش کردیم والا این مدرسه خیلی خطرناکه ولی نمیزارم بلایی سرش بیاد،و این دختره روژ خیلی خوشگ...من دارم چی زرت و پرت میکنم درس گوش کن شدو ول کن اینا رو.
داستان از زبان سالی
اَههههههههههههه،این دختره خیلی زیرک باید ادبش کنم هر طوری که شده
فلش جامپ
عالیه زنگ رو زدن، شیدی رفت بیرون رفت یه جا وایساد انگار منتظر کسیه،بشکن زدم و با لحن سرد گفتم
من:نیکوللللل
نیکول:بله خانوم
من:برو اون دختره هر*زه رو برام بیار تو منطقم
نیکول:بله حتما
نیکول رفت سمتش و کشوندشت منطقم تو سایه وایسادم و نیکول اوردش
صدامو ترسناک کردم و گفتم:شیدییییی
شیدی از قیافش معلوم بود ترسیده خواست فرار کنه که در بسته شد(یه کابین شخصیه)از چشماش میشد ترس رو تشخیص داد جلو رفتم و گلوشو گرفتم و فشار دادم و اونم دستشو گذاشت تا فشار رو کم کنه
شیدی با لحنی که خفه و بریده بریده گفت:خوا...خواهش میک...میکنم ولم ک...کن،اخه با من چیکار داری؟
من با تمسخر گفتم:ها،یعنی نمی دونی؟؟؟تو زیادی زیبایی ممکنه که دل سونیک بدزدی،من باید تو رو بکشم تا مطمئن شم تو دل سونیک نمیگیری!!!!!
شیدی دو باره با همون لحن گفت:م...من اصل...اصلا سونیک رو...نمیشناسم...من تازه...اومدم...حتی اگه بخوام برادرم اجازه نمی...اهه اهه اهه اهه(سرفه)
فشار دستو زیاد کردم چشاش داشت بسته میشد یهو یه صدا اومد که با اعصبانیت به در میکوبید و گفت:
اون:ولش کنننننننن،سالی اکرون%@=#=؟$؟؟*؟*!*
شیدی قبل از اینکه چشاش بسته شه گفت:شدو........
و از هوش رفت.در شکست و وارد شد یه خارپشت سیاه و قرمز با دستکش و کفشهایی مثل شیدی داشت تا چشمش به شیدی افتاد شوکه شد و دندوناش رو هم فشرد و یه لگد بهم زد شیدی رو گرفت و آروم به صورتش ضربه زد و با لحنی نگران ولی تند تند گفت:شیدی شیدی شیدییییی؟؟؟؟!!!!بیدار شو خواهش میکنم آبجی کوچولو
یه قطره اشک از زیر چشمش اومد،فکر کنم دست گل به آب دادم(په نه په)اومد سمتم وگلومو گرفت و فشار داد با اعصبانیت و داد و فریاد بهم گفت:دختره نفم بیشعور#=&-&؟! & (*؟ :($=(:؟ '؟ %#! *! /@(*)$)!&('&/:؟با خودت چی فکر کردی هاننننن؟؟؟؟؟؟که میخوای خواهرمو خفه کنی
یهو صدای شیدی اومد خیلی آروم و با مهربونی گفت:شدو،ولش کن دستت رو با خون اون آلوده نکن به اندازه کافی ادب شد.
من با سرفه گفتم:اوهوی!!!!!میام بر.....نمیام بابا ولم کن.
شدو ولم کرد و رفت سمت خواهرش و اونا با هم رفتن نیکول و بانی اومدن سمتم
بانی با نگرانی گفت:سالی حا...حالت خوبه؟اون انتقام میگیریم.
من:نه،الان نه بزار یکم این بازی ادامه پیدا کنه داره خوشم میاد میخوام ببینم بدون داداشش چند مرده حلاجه.(پوزخند)