ان سوی دیوار  قسمت پنجم

از زبان ؟؟؟

داشتم همینطوری بی هدف برا خودم راه می رفتم که از دور توی تاریکی دیدم چند تا از این نگهبانای احمق دور چند تا ادم که شنل پوشیده بودن جمع شده بودن ، فک کنم مشکوک می زدن ... نکنه دوستای من باشن ؟ یه وقت لو نریم ! البته که برام مهم نیست ولی مجبور بودم پس کلاه شنلمو پوشیدمو رفتم تا اون دیوونه هارو نجات بدم 😑

من : ولشون کن

نگهبانا یه نگاهی بهم کردن

نگهبانا : شما کی باشین ؟

من : شرمنده من حضرت سلیمان نیستم که زبونه حیوونا رو بفهمم

رئیس نگهبانا * خیلی عصبانی * : چطور جرات می کنی ! نگهبانا بگیریدشون !

خداروشکر که شمشیرمو اورده بودم ... ولی ازش استفاده نمی کنم . تقریبا ده تاشون ریختن سرم و منم با مشت یا می زدم توی صورتشون یا با پا می زدم تو دهنشون /= یکی از اون ادمایی که وایساده بودن اون وسط ( گلوریا : چون تاریک بود هیچی نمی دیدن ) مثله اینکه کار بلد بود ! اومده بود و داشت می زد ناقص می کرد همه رو @-@ همشون شنل تنشون بود و چون هوا تاریک هم بود اصلا نمی تونستم قیافه هاشونو ببینم ، ولی اون دوتایه دیگه خیلی ترسیده بودن ، می تونستم حسش کنم

**********************

( از زبان پرنسس امیلیا )

قلبم اومده بود توی دهنم ! وایی نمی تونستم نفس بکشم !

؟؟؟ : ولشون کن

رومو برگردوندم سمتش و دیدم اونم مثله ما شنل پوشیده ، قیافش اصلا معلوم نبود ولی از صداش فهمیدم که پسره . یکی از نگهبانا با عصبانیت یه چیزی گفت و همه درگیر شدن . بلیزو اون پسره خیلی شجاعانه رفته بودنو همه رو می زدن ، خیلی باحال بود . تقریبا نصفشون روی زمین بودن ، یا بی هوش شده بودن یا از درد روی زمین افتاده بودن . مثله اینکه پسره قویه ! البته که کاره بلیزم عالی بودا ! همه جا تاریک بود و من تقریبا هیچ جا رو درست نمی‌دیدم . همینطور که داشتم نگاشون می‌کردم یه دفعه اون پسره با یه قیافه ی ترسناک و جدی به من و ماریا نگاه کردو بعد از چند ثانیه به سمتمون حرکت کرد .

ماریا * خیلی اروم * : داره کجا میاد ؟ به نظرت می خواد چیکار کنه ؟ باید فرار کنیم ؟

من : نمی دونم ...

من و ماری خیلی ترسیده بودیم و نمی‌دونستیم که قراره چیکار کنه ... و اون باز هم داشت به سمتمون میومد ، بلیزم که با اون نگهبانا درگیر بود ...

اون پسره اومد و صاف توی چشمای منو ماری نگاه کرد ، چیزی نگفتو دستمونو گرفت !

من : اهای ! داری چیکار می کنی ؟!؟

؟؟؟ : ...

من : با تو اَم ! جوابمو بده ! ولم کن !

گوش که نداد هیچ ، شروع به حرکتم کرد ! خیلی قوی بود و منو ماری هر چی تلاش می کردیم نمی تونستیم از دستش در بریم !

من : بلیز ! بلیز ! کمک !

بلیز یه نگاهه نگران کردو سریع به سمتمون دیود . اون پسره وایسادو روشو کرد سمته بلیز ، دسته منو ماری رو گذاشت توی یه دستش و با اون یکی دستش ... دسته بلیزو گرفت ! باورم نمیشه ! مگه میشه اخه؟! امکان ندارههههه ! اما چطوری ؟ چطوری انقدر سریع دسته بلیز به این قوی ای رو گرفت ؟ اونو بلند کرده بود از روی زمین و اورده بود جلوی صورتش

؟؟؟ * با یه لحن سردو بی روح * : تو هم با ما میای ، فهمیدی ؟؟

بلیز با یه قیافه ی عصبانی بهش نگاه می کرد ، ولی بعد سرشو انداخت پایین و تسلیم شد

بلیز : باشه ...

دسته هر سه تامونو گرفتو با خودش داشت می برد ناکجا اباد باید یه کاری کنم !

من : آم ... ببخشید ... داریم کجا می ریم ؟

؟؟؟ : ...

من : نمی خواید ... جواب بدید ؟

؟؟؟ : ...

من : خیلی خب بسه دیگه ! یا می گی یا دیگه باهات نمیام

و با تمام زورم بلاخره تونستم دستمو از توی دستاش در بیارم . اون وایساده بود و با یه حالت خشک داشت نگام می کرد . بلیز متعجب و حیرت زده بود و ماری هم داشت با قیافش می گفت ، داری چیکار می کنی ؟

؟؟؟ : باشه هر طور راحتی

و ولم کردو توی اون تاریکی به مسیرش ادامه داد . ترسیده بودم نمیدوستم چیکار کنم ... از یه طرفم هیچ جارو بلد نبودم ... همه جا تاریک بود ... پشت سرمم که جنگل بود ... و نمی تونستم برگردم چون سربازا طرف قصر خیلی زیاد بودن ... اون یاروعه هم داشت با ماریو بلیز دور ترو دورتر می شد ... حاجی غلط کردم . تا توی تاریکی محو نشدن باید برم دنبالشون .

من : صبر کنین منم بیام !

و دیویدم به سمتشون . پیشش وایسادم اما با فاصله ، ماریو بلیزم اون طرفش بودن .

من : خ .. خب من ... ایمی هستم ... می تونم اسمتونو بپرسم ؟

با اینکه ادمایه زیادی پرنسس رو ندیده بودن ولی چند تاشون اسممو بلد بودن ، پس باید از یه اسمه دیگه به جایه امیلیا استفاده می کردم . ایمی بهترین گزینه بود ... چیزه دیگه ای به ذهنم نمی رسید .

؟؟؟ : ...

ووو ، طبق معمول اون چیزی نگفت . سرمو انداختم پایین و به زمین خیره شدم . اصلاااااا من چرا اینو پرسیدم ؟؟؟ اخه به من چه ؟؟ شاید چون هیجان زده و در عین حال ترسیده بودم اینطوری رفتار می کردم ... چه زود صمیمی شدم ... با کسی که حتی نمی شناسم ...

من : متاسفم نمی خواست ...

اون حرفمو قطع کرد

؟؟؟ : سونیک

به بالا نگاه کردم ، اون داشت حرف می زد ! پشمام باورم نمیشه ! ولی بازم با یه لحن بی روح حرف می زد

سونیک : اسمم ، سونیکه

یه لبخند کوچیک زدم ، گرچه که توی تاریکی معلوم نبود ، ولی بازم خوشحال بودم که حداقل یارو اونقدرا هم بد اخلاق نیست .

(یک ساعت بعد از زبان ایمی )

خیلی ... خستمه ... دیگه ... نمی تونم ... داشتم میوفتادم ... و چشمام سیاهی رفت ...

************************

(سه ساعت بعد از زبان ایمی)

... چه اتفاقی افتاده ؟ من کجام ؟ چطوری دارم راه میرم در حالی که از پاهام استفاده نمی کنم ؟ یه لحظه صبر کن ببینم ... چرا دستم روی یه چیزه خیلی سفتیه ؟ یه نگاه کردم به دستم ... و اروم اروم سرمو بردم بالا و دیدم

من : اَاااااااااااااا ( صدای جیغ زدن با صدای بلند ) من توی بغله تو چیکار می کنم ؟؟؟

ماریا : اروم باش ایمی ... تو بی هوش شده بودی و سونیک ... خب اون تا اینجا اوردت 😅

واییییی نهههه ! یه نگاه به قیافهی سونیک کردم ولی اون دوباره با اون قیافه ی جدی و خشکش داشت نگا جلو می کرد . خیلی خجالت کشیده بودم و لپام گل انداخته بودن ! دستمو گذاشتم روی صورتم و گفتم : م.. میشه لطفا م..منو ب‌.زارین ز.زمین ؟

سونیک : هوم

و اروم منو گذاشت زمین و به راه رفتنمون ادامه دادیم ، وای نمیتونم دستمو از روی صورتم بردارم از خجالت زیاد !

یکی اومدو دستمو از روی صورتم برداشت

ماریا : هی ایمی ... حالت خوبه ؟

من : اوه ماریا تویی ؟ البته که خوبم، چه اتفاقی افتاد ؟ ما کجاییم ؟

ماریا : نمی دونم تو یهو بی هوش شدی ، ولی فک کنم به خاطر خستگی زیاد بوده ، و در رابطه با سواله ما الان کجاییم باید بگم که یه محیط بزرگو ناز که صبحا زیاد خطری نداره ولی شبا اصلااا نباید بیای و خیلی هم خطرناکه ، بهش میگن شهر

من : اها پس که اینطور ... پس ما الان شهریم

به اطرافم یه نگاهی انداختم ، یکم نور بود ولی نه در حدی که بتونیم کامل ببینیم همو ، همه جا بسته بود ... اها ! یادم اومد ! بهش میگن مغازه ! مغازه ها همه بسته بودن و توی بعضی از کوچه های تنگو تاریک یه سری ادمایی بودن که یه چیزی توی دهنشون بودو ازش دود میومد ( منظورش سیگاره ) و خیلی تریناک داشتن نگاه می کردن ، چقد بیرون ترسناکه !

به دستای سومیک نگاه کردم ، دستاشونو خیلی وقت بود که ول کرده بود و ما فقط داشتیم دنبالش می رفتیم

سونیک : بیاین

و چپ کرد داخل یکی از اون کوچه های تنگو تاریک که خیلی هم ترسناکو خطرناک بودن ! اون داشت می رفت و بلیزم پشت سره من بودو ماری هم کنارم بود . ماری یه نگاهی بهم کردو منم داشتم بهش نگاه می کردم . اون خیلی نگران بود منم همینطور ولی برای اینکه نگران نباشه گفتم : بزن بریم !

ماریا : بریم ...

و رفتیم دنبال سونیک . سومیک رفتو زیر لامپ کم نور که روشن خاموش می شدو جلوش یه در بود وایساد . خیلی دقت کردم که قیافشو ببینم ولی شنل تنش بود و نمیشد دیدش . اون در زد و در باز شد .

؟؟؟ : کیه ؟ چی می خوای ؟

سونیک : درو باز کن تیلز

تیلز : اها ! بیا تو سونیک

و درو باز کرد

سونیک روشو کرد سمتمونو گفت : برین داخل

ماهم که چاره ای نداشتیم رفتیم داخل

اونجا یه خونه ی خیلی داغونو تقریبا کثیف بود که دوتا اتاق داشت ، و داخل هر اتاق هم سه تا تخت داغون داشت . یه لامپه خراب هم داشت که خیلی کم نور بودو اتصالی داشت . همینطور که داشتم انالیز می کردم ، توی اون نوره کم اون پسره که درو باز کردو دیدم . اون یه روباه نارنجی ناز بود ... با دو تا دم ؟ نه بابا ! حتما اشتباه دیدم !

ماریا : اینجارو ! چه ...

سونیک پرید وسط حرفش : تیلز ، اینارو ببر به اتاقشون رفیق

تیلز : بسپارش به من !

روشو کرد سمتمونو ادامه داد : با من بیاین لطفا

و مارو برد توی یکی از اون اتاقا . اها ! حالا بهتر دیدمش ! بازم که دو تا دم داره ؟ حتما از خستگی توهم زدم ولی اون خیلی ناز بود ! و فک کنم زیاد هم سنی نداشت ، و به قیافش می خورد که مهربونم باشه !

اینم تیلز ^^

اون مارو توی اتاقمون گذاشتو رفت

ادامه دارد ...

برچسب ها: آن سوی دیوار
[ دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ ] [ 16:58 ] [ gloria ] [ ]
آخرین مطالب