دبیرستان لایت پارت 7

داستان از زبان تیلز

رسیدیم به کلاس نشستیم سر جاهامون یهو سالی اومد با خشم به شیدی نگاه کرد ولی روشو کج کرد رفت،یه معلم اومد و با خوشروئی گفت

معلم:سلام من معلم آوازتونم خانوم ملودی،قراره از همه تست بگیریم تا ببینیم کی بهتر از همه میخونه،هر کسی که بهتر خوند عضو بند مدرسه میشه و خواننده این کلاس بقیه نوازنده یا رقصنده انتخاب میشن خب سوالی هست؟

من:میشه هر جور آهنگی رو خوند؟

معلم:بله میشه.دیگه سوالی نیست پس شروع کنین پنج دقیقه وقت دارین.

منم شروع کردم به فکر کردن.........اهنگ trule frands(بچه ها ببخشید اگه غلط املایی تو اینگلیسی دارم)به شیدی نگاه کردم دیدم سرشو گذاشته رو نیمکت.

معلم:خب پنج دقیقه تموم شد شیدی بیا بخون.

زرشک خودش صدامون میزنه.

شیدی:l cant scap this now, so meny time savore life but lm still cage Inside,some bady get out me naetmer l cant cantrol myself,some one you can see they Come its not a reel me l cant scpe myself,so meny time savore life, but lm still cage insad, some bady get out this naetmer l cant cantrol myself,some one you can see they Come,its not a reel me, l have to scape frome myself they Come, its not a reel me,some bady Halp me to scape myself,some bady Halp me out this naetmer,l cant cantrol myself,some bady week me out this naetmer,l cant scape myself

خوندش تموم شد،واقعا دلم براش سوخت اگه چیزایی که تو آهنگی خوند راجب خودش بوده باشه زندگی سختی داشته

معلم:عالی بود واقعا خیلی خوب بود نفر بعدی تیلز

من بلند شدم و خوندم

و بعد از منم بچه های دیگه

زنگ ناهار خورد همه بچه ها سمت سالن غذاخوری حرکت کردن ساعت12 بود و زنگ بعدم مبارزه داشتیم.

داستان از زبان شیدی

ناهارم رو برداشتم و شدو رو دیدم رفتم سمتش

شدو:سلام آبجی کوچیکه

من:سلام دادا،میگم شما هم امروز تست آواز داشتین.

شدو:اوهوم آره شماها چی؟چی خوندی؟

من:آره داشتیم،l cant scpe myself رو خوندم تو چی خوندی؟

شدو با همون لحن همیشگی:lam all of meرو.میگم بیا امروز کنار هم باشیم یکم دلم شور میزنه،بهتره که کنارم باشی دوستامم هستن.

من یذره سرخ شدم گفتم:شدو،یکم هنوز خجالت میکشم.میدونی....

شدو آهی کشید:میدونم اما نباید وابسته هیچکس بشی،نباید عاشق شی،نزار احساسات منفی کنترلت کنن،نزار دیوونگی و انتقام جویی بهت پیروز شه،اینو بدون من همیشه پیشتم

بالاخره راضی شدم و با شدو رفتم.روژ تا منو دید گفت

روژ با خوشحالی:شدو،تونستی شیدی رو راضی کنی که بیاد ایول بهت.

شدو خنده ریزی کرد:ممنون،ببینم سونیک و ناکلز کجان؟

ایمی:اونجان دارن میان.

سونیک تا منو دید سریع ترمز کرد و با خوشروئی گفت

سونیک:اوه سلام شیدی کی اومدی؟

همه پوکرفیس نگاش کردیم شدو گفت:همون موقعی که نبودی.-__-

نشستم وسط میون شدو و روژ.

ایمی رو به من گفت:خب تفریح مورد علاقت چیه؟

منم گفتم:نقاشی،موسیقی و کتاب خوندن.

ناکلز گفت:الهق که شبیه شدویی.

شدو با تعجب گفت:ما کجامون شبیه همه؟

سونیک:خب رنگ چشاتون، مدل دستکش و کفشاتون،تن صداتون،اخلاقتون،سرگرمی مورد علاقتون دیگه؟فقط ظاهرتون شبیه هم نیست.

من:منطقیه کاملا منطقیه.ولب بچه ها راست میگفتین جدی جدی این اسکروج داره میره رو اعصابم سالی هم که قلدر تر از قلدره،به خدا جت از این آدم تره.

روژ:صبر کن ببینم،تو جت شاهینو از کجا میشناسی؟

منم با لحن یکم عصبی گفتم:میخواست برام قلدر بازی در بیاره سیان نجاتم داد،البته اگه دیرتر میومد با شات گانمم سوراخش کرده بودم.

شدو یکم عصبی بود اما آروم شد داشتیم همینجوری حرف میزدیم و ناهار می‌خوردیم که یهو زنگو زدن ما هم رفتیم سر کلاسامون از این پسره،سونیک از خصوصیات اخلاقی و علایقش خوشم اومد(خدایی چرا دارم این بلاها رو سر خودم میارم؟ exe:چون خلی. من:ببند)رفتم تو سالن مبارزه مربی اومد یه خرگوش طوسی رنگ با لباس ورزشی سرخابی و مو های طلایی

مربی:خب بچه ها امروز میخوایم مبارزه کنیم آماده اید؟

همه:ارهههه

مربی:پس اسکروج سیان بجنگید.........

و همینجور ادامه داشت تا نوبت من رسید

مربی:سالییییی،شیدییییی بجنگید.

سالی شمشیر های لیزری رو ظاهر کرد و باهاشون ژست گرفت که منو بترسونه من تک خنده ای کردم و با تمسخر گفتم.

من:تحت تاثیر قرار گرفتم سال(لقبی که من به سالی دادم)

و منم شات گان بزرگمو ظاهر کردم و کیاس امرلد فیروزه ایمو تو دستم گرفتم و گلوله های یخیمو توی اسلحه گذاشتم سالی به سمتم حجوم آورد منم کیاس کنترل کردم به پشت بوم مدرسه سالی ایستاد داد زد:ترسووووو،خودتو نشون بدههههه

من میخواستم شلیک کنم به پاش متاسفانه تیرم خطا رفت و یه تیکه از زمین یخ زد سالی هم فهمید یه شمشیرش رو به سمتم پرتاب کرد منم خودمو از بالا انداختم پایین و روپام پایین اومدم دیدم شمشیر داره از بالا میخواد بخوره تو کلم یه پرش کرد شمشیر افتاد زمین بلند شدم دستمو مشت کردم و فریاد زدم

من:کیاااااااسسس اسپیرررررررر

و خورد به سالی و خورد تو دیوارم پشت کردم که برم شات گانمو بردارم یهو صدای اسپیو بلند شد

اسپیو:پشت سرتتتتتت

تا برگشتم سالی اون یکی شمیرشو سمتم پرت کرد و قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم...شمشیر به شکمم خورد منم افتادم زمین و یکم خون بالا آوردم مربی با اعصبانیت زد تو گوش سالی

مربی:سالییییی اکروووووننن برو به دفتر حالااااا

سالی هم دوید سمت دفتر،اسپیو یا دستشو گذاشت پشت کمرم یه دستشم گذاشت پشت زانوم و بلندم کرد و با عجله گفت.

اسپیو:من شیدی رو میبرم اتاق درمان،یکی بره برادرش خبر دار کنه.

داستان از زبان شدو

تو کلاس نشسته بودیم یهو در رو زدن، معلم در رو باز کرد،کازمو بود

معلم:خانوم جوان چه اتفاقی افتاده؟

کازمو نفس زنان:شدو...شدوی خارپشت کجاست؟

بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:خودمم

کازمو دستمو گرفت و با لحنی که نمی خواست اینو بگه گفت:شدو،خاهرت شیدی...صدمه دیده خیلی بد صدمه دیده.

اون لحظه انگار تمام دنیا رو سرم خراب کردن سونیک با داد گفت

سونیک:منظورت چیهههه؟

کازمو با بغض:سالی با شمشیرش به شیدی صدمه زد زخمش خیلی عمیقه.

روژ با لحن مصمم:نباید وقتو تلف کنیم(پرواز کردن)

ایمی:باید سریع تر بر...

معلم:کجا کجا،تا درس تموم نشده حق ندارید برید

ناکلز دندوناش روی هم فشرد و مشتاشو به هم زد:منظورت چیه،ما دوستاشیم شدو هم برادرشه حق نداریم به دیدن دوستمون بریم؟

معلم آهی کشید و عینکشو زد بالا:باشه برید

کازمو:بیاین من راهو نشونتون میدم.

کازمو جلو حرکت می‌کرد رسیدیم به اتاق درمان،یه روباه دو دم و یه سوسمار بنفش داشتن یه خرگوش کرم رنگ با گوشای بلند رو دلداری میدادن و یه خارپشت فیروزه ای رنگ با چشای فیروزه ای داشت هی چپ و راست راه می‌رفت معلوم بود که نگرانه.

رفتم جلو گفتم:چی شده؟شماها از دوستای شیدی هستین؟

سوسماره گفت:آره هستیم،من اسپیو ام،منتظریم که بهمون اجازه بدن وارد شیم.

اون خرگوشه با گریه گفت:خانوم شیدی هق هق هق...از من دفاع کرد اما من بی عرضه کاری براش نکردم هق هق هق هق(گریه)

اون روباه گفت:کریم، آروم باش میدونی که شیدی دلش نمی خواد، کسی گریه کنه یا ناراحت باشه.

خارپشت داد زد:به جای اینکه برای خودتون فکر و خیال کنین دوباره در بزنین مردم از نگرانیییی اَهههههه،چرا میرید رو اعصابم.

گفتم:با داد هوار کردن چیزی درست نمیشه،مرد جوان.

روژ:بزارید من در بزنم.

روژ فرود اومد و در زد.

ولی کسی جواب نداد ولی یکم صدای ناله شیدی اومد گریه کریم شدید تر شد قلبم داشت درد میگرفت

داستان از زبان سونیک

اعصابم خورد شد روژ رو پس زدم و خودم در رو باز کردم،یه پرستار اومد جلو و گفت.

پرستار:شما از همراهان این خانومی؟

منم گفتم:بله یکی از دوستاش هستم.ما هممون از دوستاشیم میشه ببینیمش؟

پرستار:فعلا دکتر دارن جای زخم رو بخیه میکنن،زخم خیلی عمیقه...

دکتر:بهشون بگو بیان داخل،کار تموم شد.

و ما هم رفتیم داخل شیدی بیهوش بود شدو یه چنگی به قلبش زد و افتاد رو نفس نفس زدن.

ایمی با لحن نگران گفت:اممممم،شدو تو حالت خوبه؟

شدو:نه نه،اصلا خوب نیستم من بدترین برادر دنیام،نتونستم از تنها کسی که تمام عمرم یارم بوده دفاع کنم کاشکی میمردم.

ناکلز:شدو،اینجوری نگو،درسته شاید الان پیشش نبودی اما وقتای دیگه که بودی.

کریم و چیز،کازمو و روژ و من هم پیش شیدی بودیم و آروم و بدون صدا اشک می‌ریختم ایمی و ناکلز و اسپیو سیان هم داشتن شدو رو دلداری میدادن

اگه من شیدی رو به مفلیس تحویل بدم چجوری تو چشم دوستام نگاه کنم

برچسب ها: دبیرستان لایت
[ شنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۳ ] [ 13:18 ] [ sheady ] [ ]
آخرین مطالب