Just so you know پارت ۶

از زبان سایورا

دیگه داشت شب می شد، من و مگی نیمه شب به عمارت اون ها *همونا* دعوت شده بودیم تا بیشتر درباره ی اتفاق شب سخنرانی صحبت کنیم، البته که از زمان خواب من می گذره ولی خب دیگه اونا شبگرد هستن نمی شه کاریش کرد...

نیمه شب

رفتیم جلوی دروازشون

مگی : یا خود خدااااا کاخههههه🤑

خیلی حرکتش برام جالب نبود یه جوری رفتار کرد انگار ما هیچی نداریم! با پام پاشو لگد کردم، اونم منظورمو فهمید و دهنشو بست😑 به نگهبان ها کارتمون و کلی مدرک که نشون می داد عضو مقاومتیم رو در آوردیم و بعد ۵ قرن باورشون شد ما همون مامورایی هستیم که اومدن اوضاع رو بررسی کنن😐 و دروازه رو باز کردن از باغ گذشتیم و به پله های عمارت رسیدم، یه عالمه پله ی کوچولو کوچولوی مرمری سفید، پامون رو روی اولین پله گذاشتیم که در باز شد و یه جگوار چاق حدودا ۵۰ و خرده‌ای ساله اومد جلو و گفت: متشکریم که درخواست مارو قبول کردین.

سرمو تکون دادم و گفتم: تمام تلاشمون رو می کنیم تا قاتل رو پیدا کنیم و...

هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که دستشو تو هوا تکون داد و گفت: وظیفتونه!

چی؟! باشه قبول دارم که وظیفه ی ما دستگیر کردن قاتل ها و این چیزاست ولی، این خیلی پررو بازی بود! چیزی نگفتم و به مگی نگاه کردم، اونم داشت به همین که چقدر اون جگواره بی ادبانه رفتار کرده بود فکر می کرد‌.

اون جگوار یکم صداش رو بالا برد و گفت: شما منتظر دعوت نامه برای اومدن به داخل هم هستید؟! همون دعوت نامه واسه ی اینکه پاتون رو بذارید اینجا هم یه لطف بود!

شیطونه می گه یکی بزنم تو اون دهنش...

ولی دیگه کاری نکردم، دنبالش رفتیم توی سالن ، از سرسرا گذشتیم از یه پله ی بلند بالا رفتیم بعد رفتیم توی یه سالن بزرگ و روی مبل ها نشستیم، بعد یه پسر جگوار اومد ، اون جوون بود بهش می خورد ۲۰ و خرده ای سال داشته باشه، اومد و نشست روی مبل روبه رو و گفت: من کلود هستم.

آها خب پس این همونیه که باید ازش سوال بپرسیم و یه جورایی بازجویی کنیم...

+در مورد اون شب برامون بگو

و دفترچه و خودکارم رو در آوردم...

_آهان بله ، من برق ها رو خاموش کردم و...

+چرا؟!

_چون تاریکی آرومم می کنه...

+مگه موضوعی ذهنت رو درگیر کرده بود؟!

اون یکم دستپاچه شد.

_نه....یعنی آره ....شایدم.....نمی دونم فقط دلم می خواست برق هارو خاموش کنم!

این رفتارش خیلی مشکوکه... می خواستم یه چیز دیگه هم بگم که مگی دستش رو گذاشت روی شونم و گفت: خیلی خب اشکال نداره، ادامه بده...

_همراه خانوادم نرفتم بیرون چون نمی خواستم بخش های مقدماتی مراسم رو ببینم...

+چرا؟!

مگی اخم کرد و سرم داد زد: بسه دیگه هی چرا چرا!😡 شما ادامه بده😤

از زبان کلود

بابا اینا وضعشون خرابه خدایی، یکیشون که موهای طلایی داشت سر اونی که موهای سفید داشت داد زد: بسه دیگه هی چرا چرا! شما ادامه بده

می خواستم ادامه بدم که یهو یه موشک کاغذی از یه جای نامعلوم خورد به سر اون مو سفیده...

از زبان سایورا

یه موشک کاغذی خورد به سرم ، مگی اونو برداشت و بازش کرد، و با صدای بلند چیزی که توش نوشته شده بود رو خوند: بومممم

از طرف N .

N؟! وای نه نه نه نه!

مگی : بوم؟ یعنی چی؟

بوم....بوم.....بوم؟ خودشه! بوم!

فریاد زدم: همه از اینجا برین بیروووووون! همین الان!

اون جگوار چاقه گفت: بیرون؟ چه چرندیاتی! چرا ؟ فقط برای یه نامه؟!

+باید همین الان همه برن وگرنه همه می میریم اینجا قراره منفجر بشه!

_اینجا امن‌ترین نقطه ی گرین هیل هست، هیچ کس نمی تونه پاشو بذاره توی این ملک، چه برسه به اینکه منفجرش کنه!

مگی که دیگه خونش به جوش اومده بود سر اون مرده داد زد: ببین چاقالوی از خود راضی احمق! یا همین الان تو و اون خانوادت می رین بیرون یا به زور می بریمتون بیرون! فهمیدی نفهم؟!!!!

_چطور جرأت می کنی با من این طور صحبت....

از زبان نایتمر

۳

۲

۱

و....

*انفجار *

چه صدای دلنشینی☺️ احساس می کنم پرده ی گوشم الان پاره می شه ولی مهم نیست! هیچی مهم تر مردن نیست! همشون جزغاله شدن🤣 عالیه😂 چشمامو باز کردم و عمارت نابود شده و آتیش هارو دیدم و...

فلش بک

+خواهر خودم ترکم کرد؟

_نولااااااا !

*انفجار*

پایان فلش بک

سرمو تکون دادم، مهم نیست همه چی تموم شد، تو دیگه لونا نیستی نه نیستی فراموشش کن!

از زبان کلود

با یه صدای وزوز تو گوشم بیدار شدم، اطرافم فقط جنازه بود و دود و آتیش و تیکه های عمارت، اون دوتا مامور هم بیهوش بودم، اطرافم رو نگاه کردم، پدرم.... نه!!!! این....امکان نداره! نه! کلش زیر یه سنگ بزرگ بود و زیر سنگ هم یه عالمه خون، مادرم، برادرام خواهرام....همه مردن! فقط کلودیا نبود....کلودیا؟!

به زور بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم و داد زدم: کلودیا!!!!

آهان اونجاست، پام آسیب دیده بودن ولی مهم نیست به هر بدبختی که بود خودمو بهش رسوندم، گوشم رو بردم نزدیک قلبش، زنده هست...زنده هست، بغلش کردم

انتقام می گیرم....از اونی که این بلا رو سر خانوادم آورد انتقام می گیرم! با دستای خودم می کشمش! می کشمششش!

.

.

.

.

..

.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

پایان، فکر کنم کم بود یکم

برچسب ها: Just so you know
[ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:33 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب