Just so you know پارت ۷

از زبان کلود

من و کلودیا توی پایگاه مقاومت بودیم، کلودیا هنوز بی هوشه و اوضاع من هم زیاد تعریف نداره😐 اون دوتا مامور هم خوبن ، روی مبل بخش استراحت لم داده بودم و سعی می کردم تمام اتفاقاتی که اون لحظه افتاد رو فراموش کنم ولی نمی تونستم، چطور می تونستم فراموش کنم؟

از زبان لیندا

رفتم توی اتاق جلسات مقاومت تا سایورا رو ببینم ، من توی مقاومت کار نمی کنم ولی خب دیگه....

در رو با یه کارت مخصوص باز کردم و... یا خدا!!!! *فکر کنم یه دو متر پریدم هوا😐*

+س...س‌.....سایورا؟

برگشت طرف من، مگه چجوری آسیب دیده بود که اینجوری باند پیچی کردنش؟؟؟؟؟؟؟

بهم نگاه کرد و گفت: بخدا من هیچیم نبود اینا منو اینجوری کردن😭

+صحیح‌‌‌....

_ می خوای اون جگواره رو ببینی؟

+آره، خیلی خوش شانس بود، دوبار قصد جونش رو کرده بودن (نویسنده: نويسنده خیلی بخشنده بود😌) حتما یه کارایی کرده که دست از سرش برنمی دارن... .

_آره، دردسر می شه....

*در بخش استراحت*

در رو باز کردم، روی مبل لم داده بود و به دیوار خیره شده بود ، یه سرفه کردم و اونو به خودش آوردم، بهم نگاه کرد.

+ تو همونی هستی که .... دوبار قصد جونشو کردن ...نه؟

_ به گمونم...

+ یه جورایی باید خوشحال باشی، اونا بهترین قاتلشون رو برات فرستادن ، پس یعنی براشون مهمی و هر چیزی که برای اونا مهم باشه برای G.U.N و مقاومت هم مهمه‌... البته بابت خانوادت هم متاسفم

_شاید......برای کسی مثل من متاسف نباش، من با کار هام خانوادم رو کشتم

+ چیکار کردی؟

همه چیز رو بهم گفت ، تمام پرونده هایی که جمع کرده بود و..‌‌....، باید اعتراف کنم برای یه آدم پاستوریزه ای مثل این زیادی خوب بود🫥

_چرا اینجوری نگاهم می کنی؟

+ هیچی....فقط برای یه آدم تر و تمیزی مثل تو ..... زیادی خوب و کامل بود🫤

_😑

+ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم

_چیزی نیست

بهش حق می دم که اینقدر افسرده باشه، منم اگه جاش بودم اینجوری می شدم...

از اونجا رفتم بیرون

از زبان نایتمر

روی تختم نشسته بودم و یه عروسک دیگه درست می کردم، عروسک همونی که امشب کشتم!

و .... اینم آخرین دکمه

همین که چشمش رو گذاشتم، در اتاقم باز شد و ولس اومد تو اتاقم و گفت: سلام پیشی!

+دَهَنه رِ ببند😑

_اومدم شادیت رو بکوبونم جاش غم بسازم(=^ェ^=)

+بفرما

_اون جگواره نمرده، بای بای(ФωФ)

و رفت بیرون.

نمرده؟ یعنی چی که نمرده؟! چه جون سختیه! بمیر دیگه! عه!

به عروسکش نگاه کردم، و خنجرم رو در آوردم و فرو کردم توی قلبش.

دارک: فعک کنم ولس موفق شد... نه؟

+ تو هم دَهَنه رِ ببند😑

از زبان؟؟؟

تا کی می خواین به بازی کردن ادامه بدین؟؟؟؟ می شه زودتر متوجه ی خطر پیش روتون بشین؟! خواهش می کنم! این قتل ها در برابر قتل های آینده هیچی نیستن! در هر؛ صورت مرگ جزئی از چرخه ی زندگیه نمی شه از بین بردش! ولی می شه اونو تعویق انداخت... لطفا لطفا ببینین چه چیزی در حال رخ دادنه! خواهش می کنممممم!!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی کم نوشتم ، می دونم (:

برچسب ها: Just so you know
[ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:34 ] [ Nightmare ] [ ]
آخرین مطالب