(از زبان؟؟؟)
من پیش یه ماهیگیر زندگی میکردم اونم یه دختر داشت که باهم خوب بودیم انگار واقعا خواهر بزرگترمه گرچه قبلا فکر میکردم واقعا خواهرمه تا اون روزی که یه چیزی فهمیدم
(اون روز)
بابام موقعی که من و اون و خواهرم ماهیا رو از تور کشیدیم بیرون گفت: سونیک دنبالم بیا»
منم دنبالش رفتم توی کابین ناخدا و اون اونجا بهم گفت: سونیک به نظرم الان وقتشه که بدونی ما تو رو از تو جوب پیدا کردیم»
گفتم:هاااا انتظار اینکه شما منو از یتیم خونه داشتم ولی واقعا از تو جوب پیدام کردین؟�
گفت:نه داشتم توی بارون از خونه میرفتم بیرون ماست بخرم که یه سبدی توجوب داشت حرکت میکرد بعد این جای جلو کوچه بود پیچید اومد تو کوچه منم دیدم یه بچه تو سبده اینجا بمونه یخ میزنه گذاشتمش جلو شومینه برگشتم ماست بخرم»
من گفتم:حالا من قدرت عجیب دارم سرراهیم بلیزم آتیش در میکنه سر راهیه»
اونم گفت:نه من با ابلیس ازدواج کردم بعد اون بچه رو زایید رفتیم بیرون درجا بارون گرفت مرد»
منم گفتم:من درباره اون حرف نمیزنم تو اصلا ماهی گیری اون آتیشیه چطور اصلا همو دیدین»
اونم گفت:من مردم بعد به خاطر نمازهای عقب مونده ام منو بردن جهنم بعد ابلیس برای در رفتن از اونجا آدم میخواست آدما هم برای فرار اونو میخواستن بعد ما باهم آشنا شدیم »
منم دوباره رفتم پیش بلیز بلیز گفت:چرا عین آدمی شدی که از سربازی برگشته دیده نامزدش ازدواج کرده »
منم گفتم:قبلا شوخی شوخی میگفتی ما تورو از سر کوچه پیدا کردیم فهمیدم راست بوده»
بعد اونم گفت: شاید منم از تو کوچه پیدا کردن»
بعد منم گفتم:نه گفت تو دختر ابلیسی»
بلیز هنگ کرد:مگه ابلیس آتیشی نیست پس چطوری»
منم گفتم:باهم از جهنم در رفتن اینطوری آشنا شدن»
اون گفت:نه من دربارهی اون حرف نمیزنم چطوری همو میبوسیدن؟»
منم گفتم:من از کجا بدونم»
برگشتیم دم لنگر گاه یه کاغذی خورد تو صورتم که روش نوشته بود
سازمان مقاومت به شما عجیب غریب ها نیاز دارد ۲۰۰$برای هر ماموریت شما به همراه تکنولوژی های پیشرفته و ۱۰۰$برای هر ماموریت به علاوه جای خواب برای شما قبل از ماموریت
منم گفتم :نگاه کنین یه شغل نون و آب دار پیدا کردم»
بابام نه چیز بیگ هم برگه رو گرفت و گفت: عجب میخوره مال این شهرای پیشرفته باشه نه روستای ما که نصفه روستا با شلنگ آشنا نیستند یکی با گوشی میاد فکر میکنیم جادوگره بنده خدارو گرفتیم آتیش زدیم من اصلاً خودم تو جهنم با این فناوری ها آشنا شدم»
منو بلیزم باهم گفتیم: عجب»