(سونیک)
اون خارپشت صورتیه با کتک بیدارم کرد گفت:بیا بریم برای مأموریت الان ماموریت میدن»
منم پاشدم گفتم: الان که ظهره»
اون گفت:نه تازه ساعت هشته»
منم گفتم:خب دیگه بابام منو چهار صبح بیدار میکرد من چهار بیدار شدم دیدم مگس پر نمیزنه هواهم گرم بود خوب نخوابیدم
اونم گفت: کلا ساعت اداری از۷شروع میشه اسکل چرا از چهار صبح؟؟؟»
منم گفتم:چه عجیب»
رفتیم برای مأموریت اونجا مارو با یه پلنگ درازی فرستادن یه زمرده گنده ای رو بدزدیم
رفتیم و رفتیم به یه جزیره رسیدیم رو هوا به اون درازه گفتم: داداش لنگاتو باز کن یه لگد میزنم تا اونجا پرواز کنی»
چرخید عین عزرائیل نگام کرد گفت: به من میگن کاین سایه طلایی نه برگ چغندر میخوای منو با لگد پر بدی بالا»
منم گفتم: مشتی حالا سایه چجوری طلایی میشه نمیشه من از آدمی لقبش سایه باشه انتظار دارم یه کاکا سیا با لباس سیاه باشه تو که داری برق میزنی از طلایی بودن»
بعد اون درازه گفتش:ببند در ضمن کوری اون زنجیرارو به جزیره وصلن نمیبینی»
من گفتم: یکم کلی آب تا اونها فاصله داریم»
اونم گفت:برای همین دوتا سریع ترین اعضای گروه رو آوردم یعنی شما دوتا دور خیز کنید»
من و امی و کاین حسابی دورخیز کردیم دویدیم و دویدیم یهویی پریدیم از زنجیر بالا رفتیم که امی بهم گفت: موندم چرا اینجا آشنا میزنه چون اینجا خونمه خیلی وقته اینجا نبودم ااا راستی این جا خطریه یکیشون که قویه داداشمه اونیکه خیلی قویه بابامه اونی که کلا ضربه مربه نخونده داییمه اونیم که میخواد این بلوبریو ببره پشت بوته ها...
پریدم وسط حرفش:بابا این خواننده ها با این شوخیا حال نمیکنن چرا از این کارا میکنی»
امی گفت:اولا تو مگه ددپولی داری دیوار چهارمو میشکونی دوما نازی دیگه»
منم گفتم: بابا همین صبح بهم غر میزدی چرا یهو عوض شدی»
امی گفت:والا خودمم نمیدونم »
اگه یکم اگه امیش بد بود ببخشید با احترام نویسنده داستان