(سونیک)
بعد اینکه رفتیم برای مأموریت من و امی از هم جدا شدیم ومن یه خونآشام دیدم داشت خون یکی رو میمکید منم عین معتادی که یه ماهه تریاک نکشیده ناخداگاه داشتم میرفتم سمت اون یک نفر ولی مقاومت کردم خونآشامه منو دید گفت: داداش بفرمابخور انگار بیست ساله خون نخوردی »
منم گفتم:من تا حالا فقط یه بار اونم اتفاقی خون خوردم»
اونم گفت:خوب داداش تو احتمالا از این دورگه هایی شما دورگه ها برای اینطوری شدن باید اول با نقره بسوزین بعد قبل از یک دقیقه بعد خون ببینین و بخورین که برای هرکسی پیش نمیاد برای دوباره آدم شدن هم باید سه سال کامل خون نخوری که بنظرم نمی ارزه بیا بخور منم میرم از یه حیوونی چیزی خون میخورم»
منم پرسیدم:اگه میتونی خون حیونارو بخوری چرا از مردم میخوری»
اونم گفت:خون مردم خوشطعم تره در ضمن توی این شهر حیوونای ولگرد زیادی نیست ولی جنایت کارای زیادی هست»
امیم که دور پتکش زنجیر نقره بسته بود اون خون آشام رو گرفت کشت و گفت: قرار بود اینا رو بکشیم نه اینکه باهاشون بشینیم حرف بزنیم»
منم پاشدم و دنبال آخرین خونآشام گشتم و دو دستی گلوشو گرفتم خفش کردم امیم گفت: واقعا اینارو میشه خفه کرد»
منم گفتم:خب هوای تو گلومونو نمیتونیم احیا کنیم طبیعتاً میمیریم»
امی گفت:خب مگه تو موجود ماورا طبیعی نیستی»
مغزم بعد این حرف ارور۴۰۴داد و بعدش برای اینکه خون به مغزم برسه رفتم پایه جنازهای که یکم خون توش مونده بود خوردم یادم اومد برای دوباره آدم شدن باید سه سال خون نمیخوردم و ناگهان آفتاب طلوع کرد ولی خدا رو شکر هوا ابری و مه گرفته بود نسوختم