( بلیز)
باورم نمیشه که استادم عاشقمه اصلا با عقل جور در نمیاد که اون یعنی کسی که از محفل بیرون شده عاشق من یعنی یکی از اعضای شورای جدای بشه یکمی به این قضیه فکر کردم و رفتم پیش بقیه شورا چون یکی با شورا کار داشت و باید یه خبری به اونا میداد رفتم توی اتاقی که شورا توش میشستن عین بز همو نگاه میکردن امی و استاد بزرگ بیگ هم اومدن بعد سونیک خارپشت بر خلاف همیشه عین آدمیزاد عادی که نه عین یه جنایتکار شریف با دوتا نفر کتبسته زیر بغلش و یه روباه کوتاه بغل دستش اومد و گفت:کلی سیث هنوز زنده ان این دوتارو زنده گرفتیم برای نمونه، بقیهاشون در رفتن»
من از تعجب شاخ در آوردم:این سیث ها مگه منقرض نشده بودن؟»
اون همراه کوتاهش گفت:نه تازه رهبرشونم عین اون افسانه قدیمی درباره شوالیهی سیاه یه نقاب سیاه ترسناکی داشت»
سونیک گفت: داداش اینا به هم چه ربطی داشتن؟»
رفیقش گفت: ربطی نداشتن ولی بدرد میخوردن»
سونیک گفت:خب مگه فقط همون یه نفر ماسک آهنی سیاه میزنه»
اونم گفت:تو محلهی ما آره از اونا بزنی همونجا رو کلت گداخته میشه»
من گفتم:از بحث دور نشیم چهره اونارو توصیف میکنی»
کوتاهه گفت: یکیشون یه خارپشت سیاه و طوسی یه خارپشت سبز یه پلاتیپوس یه روباه قهوهای و یه شغال سیاه که رییسشونه و نمیدونم کس دیگه ای هم داشتن یا نه و اینکه این رفیق ما سونیک گفت این سیث هارو برای شما بیارم پول میدین»
منم موندم گفتم:آره این کار سزاوار قدردانیه ولی ما به تو میتونیم ادوات جنگی یا کتاب و کتیبه بدیم»
اونم گفت:کتاب و کتیبه های جدای رو میتونم به قیمت بالایی بفروشم» و رفت و من هنوز تو شوک بودم سیث هایی که من تو عمرم ندیدم دارن با قدرت سمتمون میان و آماده نابود کردنمون
(ادامه دارد)